تبليغاتX
فریاد شکسته

 

 

الاغ جون الاغ جون الاغ دمبتو بجمبون !

 

 

 الو    ....    الو .....

چرا جواب نمی دین! این دهمین باره که دارم زنگ می زنم!

این موبایلتان را بدهید دست خروس!

 

بله ... بله ...... چطور مگر!

وبلاگ خانگی طنازه ؟ بل ......بله.!

یا در دسترس نیستید یا اشغاله یا از محوطه محاواره خارجید؟ این چه وضعیه . این جوری درد دل مردم را منعکس می کنید؟

گفتم :  باور کنید 24 ساعته مو بایلم روشنه!

خوب اشکال از ماهواره ی عهد بوق خودمانه! یا شاید هم

کنترول های آن چنانی !

حالا چه فرمایشی دارید؟

شنیدید که  5 روزنامه را بستند ؟  روز نامه ی شرقو بخاطر عکس اسب و خر در صحفه ی شطرنج و اون یکی دیگر را بخاطر کاریکاتور آقای ریس جمهمور! منظورتان غرب کرمانشاست نه ؟ بله ! گفت : سر از معنای این عکس ها در نیاوردم!

گفتم : اسب سمبل نجابت است و ملت ایرانهم نجیبند ؟

 گفت : پس خر چی؟

گفتم ولا نمی دانم برو از آنهایکه روز نامه را به این خاطر توقیف کردند بپرس!

گفت : و  نشریه نامه و حافظ و خاطره و حمله کوکتل ملوتف هم به روزنامه ی اعتماد!

بله ! منظور! چرا چیزی در این مورد نمی نویسید!

ای بابا ما روزنامه می خواهیم چکار؟ اینکه کار تازه ای نیست! از سال 58 شروع انقلاب بگیر بستن روزنامه ی آیندگان . انقلاب اسلامی بنی صدر و بعد صدها نشریه بعد و قبل از اصلاح طلبانو حالا هم در دوران آقای احمدی نژاد! اصلا" روزنامه میخواهیم چکار! ما را سننه؟

از شما یکنفر دیگه بعیده! 4- 5 هزار سایت انترنتی رابستند- فضای سیاسی – اجتماعی – فرهنگی را  تنگ تنگ کردند.به ماهواره  داران حمله می کنند! آنوقت شما می گویید که ..... ای با با ! به ما چه! همین شما آش خور ها هستید ! که این مملکت – مملکت نمی شه! هر چی به سر ما مِیآورن حقمونه!

گفتم شما :

گفت من صادق کشک فروش هستم. !

گفتم ها صادق آقا حال و احوالتان! این روزها بد جوری سرتان شلوغ است!

ولا چی بگم ! وضع کشک بخاطر ابر قدرت ها خیال خرا ب شده! چطور مگه! تو هم تحریم کشک شدی؟ کاش اینجور بود؟ مردم میگن کشک هات مانند  فضای اطراف چرنوبیل سمی شده و بوی اتمی و سوخته ی اورانیو م  گرفته! کسی از ما خرید نمی کنه! خوب صادرش کن - بره! ای با... بابا تو که خیلی پرتی !

پس هنوز خبر تحریم را نشنیده ای! نه ! آخر من روزنامه نمی خوانم! رادیو گوش نمی کنم – انترنت ندارم – ماهواره ندارم . اخبار شبکه های داخلی را چون دورغ زیاد می گن گوش نمی دم!

پس آقای طناز بگویید می خورم می خوابم و......!

نه با با اخیرا دارم تمرین خر سواری می کنم! تا اگر بنزین هم نماند. بتوانم بی ماشین نمانم!

دست خوش با با ببین ما با کی داریم مشورت می کنیم!

 ببین صادق آقا:  پدر بزرگ خدا بیامرزم همیشه می گفت ! طناز یک نصیحت بتو می کنم یادت نره! هیچ وقت خر و از خودتت دور نکن!

میدونی صادق آقا حرف این قدیمیها را  جدی باید با طلا نوشت! همش حکمته !  نه !! ؟   ........  حرفم نا تمام ماند! تازه چانه م گرم شده بود و رفته بودم روی منبر که  ........تلفون قطع شده بود!

+ نوشته شده توسط بابک طناز در سه شنبه بیست و هشتم شهریور 1385 و ساعت 16:17 |
 

 

 این مقاله در شماره ی 39 کرفتو قبل ازیورش علیه من و یا بقول بعضی از قلم بدستان کردستانی  کودتای مدیر مسئول و آن حضرات شیرپاک خورده  علیه نویسنده و سر دبیر ( اینجانب  ) به چاپ رسید.

 

 

جنگ ایدئولوژیک یا آزادی ایدئولوژیها

 

زرقاوی ها که می کشتند – کشته می شوند

 

ای کشته کرا کشتی تا کشته شدی زار

تا باز که او را بکشد آنکه ترا کشت

 

ساموئل بکت زمانی که در انتظا ر گودوی را می نوشت- آیا می دانست

که تئا تر پوچی  یا( ابزردabsurd) اکنون به تئاتری نوید بخش بنام تئاترواقعی سوسیال دمکراسی برای ملت ها ی تحت ستم تبدیل شده است؟

قهرمانانی که صبح تا غروب در زیر درختی در برهوت هستی به انتظار نجات بخش " گودوها "

می نشینندو در چهار چوب انحصار طلبانه  و دیکتاتوری ذهنی – در باورهای اید ئولوژیک یک سونگر خود غرق می شوند- آیا کهنه پرست – مرتجع وواپس گرا نیستند؟

آیا چشم انتظاربی همتی خویش – راهی به عبث نمی پویند؟

آنان که توانایی مادی و معنوی خود و جامعه  ی خود را نا دیده می گیرند و به آمدن یک نجات بخش چشم دوخته اند – خود باید برای بهبودئ  و سر وسامان دادن به  زندگی امروزیشان بکوشند!

این نجات بخش در بسیاری از ادیان و بسیاری از اید ئولوژی ها د یده شده است – عیسی در مسیحیت- مهدی  در تشیع – شویانس در زردشتی و ....... همچون طبقه ی گارگردر روند و  جریان ماتریالیسم تاریخی که آنرا سر نوشت محتوم مبارزه ی انسان وزحمت کشان می دانستند- که این سر نوشت با دگر گونیهای ابزار تولید- روابط تولیدی و کشمکش های نوین فرهنگی و باورهای نو به انجام نرسید و افول هم کرد و لیبرال ها با بهره بر داری از الگوی رفاه اجتماعی آنرا دگرگون و تئوری های طبقاتی را را به کژراهه کشانید ند.

چه کسی شما را مامور کرده است که دیگران را بکشید- غیر خود را تا به بهشت موعود بروید؟

اصلا" جایگاه دائمی شما در آفرنیش کجاست؟

چه کسی شما را مامور کرده است تا با انقلاب های قهر آمیزو استقرار دیکتاتوری های کوچک و بزرگ برای انسان تعین تکلیف کنید؟ اصلا" شما ها آدرس بهشت یا مدینه فاضله ی توماس مورها را می دانید؟

القاعده – جند والسلام – طالبان و سنته الاسلام مقتدا صدر ها – بن لادن ها وملا عمر ها و زر قاوی ها تمامی مرتجعان ضد بشری و خیانت کاران ریز و درشت خود بهشت خواننده محکوم به فنا هستند!

که بهشت از آن کسانی ست که دلی را بدست می آورند و به جای بمب بر روی لب های کودکان آزاده و زنان در بند و بی گناهان تاریخ ظلم و ستم جباران- گل لبخندی می کارند و درخت سر سبز مهربانی و آشتی و صلح و آزادی را آبیاری می کنند! جامعه ی مد نی یعنی زیستن همگان با باورهای متفاوت-فعالیت های متفاوت- وجود احزاب ملی و مردمی که تا نگهبان آزادی باشند و کسی را یاری آن نباشد که علیه باور های دیگران بستیزد – و آنها را  نابود کند و خود را محور عالم بداند. این افراد متجاوز – خود سر و ضد جامعه ی مدنی هستند. و جایگاهشان بخاطر نسل کشی هایشان جوخه های اعدام است! چون می خواهند جامعه ی مدنی – صلح و آشتی و برادری و برابری انسان را در اومانیستی سوسیال دمکرات نابود کنند!

آنها می خواهند بزور بمب و گلوله و خود کشهای انتحاری افطار خود را بر دیگران تحمیل نمایند و نمیدانند که قرون واسطی  و سیادت کلسیا و مسجد های فرمایشی سالهاست که تمام شده است.

سر نوست محتوم تک حزبی ها – دیکتاتوری ها ی پرولتاریایی یا حکومت های  مذهبی شیعه یا سنی یا  چه ارتد کسی  و چه پروتستان در قدرتمداران کلیسا یی در گذشته و حال- جایی جز دوزخ خود خواسته ندارند!

تفکرات محاصره ی روستاها از طریق شهر ها- " مارکسیسم لنینسیم" یا محاصره ی شهر ها از طریق روستاها – " مائوئیسم و چگوارا" امروز کاملا" دگر گون شده  و شکل هم پیمانی و هم زیستی مدنی و همگانی را در شهر ها و روستاها درفضایی سرشار از  صالح و آشتی و آزادی احزاب دگراندیش و فدراتیوهای ملی پی ریزی کرده و می کند.

جنایت افغانستان طالبانی  و کشتار های کورتروریستی درعراق آزاد شده دلیل بارز این مدعاست. کشتارمردم بی گناه توسط  استالین ومائو و  خمر های سرخ و کشورهای بلوک شرق در گذشته و آنچه که با کلیسا در قرون وسطی رفت نیز ملاکی برای آنچه که در بالا تاکید شد- تلقی می گردد.

زرقاوی ها بت می شوند در کشتارو عملیات تروریستی و بعد بت ها این چنین می شکنند.زیرا بر خلاف جریان آب شنا می کنند. خاور میانه در سقوط  صدام – طالبان و زرقاوی و ملا عمر ها  شادمان است.همان گونه که ملت ستم دیده ی مااز سقوط هلاکو و چنگیز و جهان از سقوط دیوانه ای چون هیتلر.

برای خشک کردن مرداب واپس گرایی  در منطقه ی خاور میانه به یک بستر سازی فرهنگی گسترده جهانی نیازمندیم. شناخت ضرورت های جامعه ی مدنی – درک وسیعی از تفکرات سوسیال دمکراسی و استقرار رژیم های سوسیال دمکرات- فدراتیو در کشورهای دیکتاتوری زده- و تدوین قانونی فراگیر برای گسترش عدالت-صلح-آزادی و رفاه جمعی بشریت – بیگمان مشت محکمی بر تفکرات تروریستهای امروز جهان خواهد بود.

بی شک حامیان تروریست ها خود در بارور کردن سرمایه و تجهیزات تروریست ها و ترغیب کردنشان به ادامه راه بی برگشتشان سهیم هستند. حمایت آنها از تروریست ها  بخاطر ترس خود آنها از دمکراسی ست!

مردم صلح دوست جهان و  تما می کشورهای آزاد و دمکرات با همت آزادیخواهانشان جنگ ایدئو لوژیک را محکوم می کنند و آزادی ایدئولوژها را پاس می دارند. امروز نوبت زرقاویها بود و فردا نوبت بن لادن ها  است!

دگر گونی در ساختار قدرت ابر قدرت ها تا اینکه همه ی اعضاء جامعه ی جهانی صاحب حق وتو شوند یا آنرا از ید قدرت چند کشور خارج نمایند. ضرورتی تاریخی در جهان امروز است که قدرت یک سو نگر تبعیض می آورد و قدرت مردمی در حکومت های مردمی ضد تبعیض و ضد بیعدالتی ست! و بشریت می رود تا در دهکده ای جهانی همسایه هایی مهربان و عادل برای آزاد زیستن در کنار یکدیگر بی جنگ و ترور و خون ریزی ساکن سازد!

 

 

+ نوشته شده توسط بابک طناز در پنجشنبه بیست و سوم شهریور 1385 و ساعت 11:31 |
 يك دوست با احساسي زيبا  و نوشته هايي شاعرانه در وب لاك من نوشت كه :

التماست نمي کنم
هرگز گمان نکن که اين واژه را
در وادي آوازهاي من خواهي شنيد
تنها مي نويسم بيا
بيا و لحظه يي کنار فانوس نفس هاي من آرام بگير
تو را به جان نفس هاي نرم کبوتران هره نشين
بيا و امشب را
بي واسطه ي سکسکه هاي گريه کنارم باش
مگر چه مي شود
يکبار بي پوشش پرده ي باران تماشايت کنم ؟
ها ؟
چه مي شود ؟

+ نوشته شده توسط بابک طناز در سه شنبه بیست و یکم شهریور 1385 و ساعت 9:23 |

                

 

                هنر و فرهنگ کردی همچنان زنده است

 

       آنچه ملت ها را پایدار و مانا کرده است – فرهنگ و هویت ملی آنهاست! یعنی آنچه که شالوده ی باورها – زبان- رسوم و شیوه های بایسته ی هستی را تشکیل می دهد. اگراز ملتی  فرهنگ- هنر –ادب و زبان  و باورهایش رابگیرند – استحاله ای د یجورو درهم ریخته به جا خواهد ماند.  علیرغم آنهمه تهاجمات تاریخی – ارعاب و سرکوب توسط سیستم های دوگانه ی مذهبی شیعه و سنی و اقوام گوناگون ایرانی یا غیر ایرانی – باز این ملت سر پاست- صدای موسیقی کردی هیچگاه از این مردم فاصله نگرفته است و در شدید ترین  شرایط بر خورد با فرهنگ ما - در هر خانه ای موسیقی کردی و نوارهای ملی بی هراس دست بدست گشته است.زبان کردی هویت ملی ما – چه در گفتار و چه در نوشتارهمراهیمان کرده است.تطورهای وحشیانه  ی روس ها – انگلیسی ها و دیگر اقوام ترک و تاتار و عرب نتوانسته است ملت ما را از کرد بودنش جدا نماید.همزیستی مسالمت آمیز کردها با فارس ها در ایران گاه آنها را در سیادت و مهربانی حکومت مادها ( کردها ) قرار داده است. و بلعکس  در هجوم نا برابر فارس ها ویا دوستی با  دیگر اقوام قرار داده – که این مقوله مورد نظر بسیاری از آگاهان تاریخ و مبارزان . فعالان سیاسی است. ساختار قومی و فرهنگی کردها در ایران به عنوان نژادی اصیل و آریایی هم خوانی های بسیاری با فر هنگ فارس ها و نا هم خوانی های بسیاری  با فرهنگ ترک ها – عرب های عراق و سوریه را نشان می دهد – که به اعتراف تاریخ سر چشمه  و زادگاه  همه ی کردهای جهان ایران امروز و دیروز بوده است. . موء سس ایران نیز کردها هستند. آنچه که  در جنگ چالدران و شکست شاه اسماعیل صفوی بدست ترک های عثمانی  و واگذاری بخشی از کردستان به آن کشورروی داد یک فاجعه ی تاریخی بودو در جنگ اول جهانی هم با دسیسه ی انگلستان بخش دیکری از کردستان یک پارچه به عراق و سوریه واگذار گردید.  در دوران ننگین حکومت قاجار نیز به د نبال شکست ارتش ایران از روس های تزاری  بخش دیگری از کردستان ایران به آن کشور درارمنستان واگذار شد.

کردها همواره بر آریایی بودن خود و تمدن دیرینسال چندین هزار ساله شان از دوران زردشت بزرگ تا کنون تاکید و بر خود بالیده اند.

و ایستاده اند که تکه تکه کردنشان نتوانست هویت ملی آنها را از هم بگسلد. که توجه حکومت ها به این بایستگی و این شورتمدن دیر پا اگر به درستی تحقق نپذیرد- خسارت و دشمنی  های فراوان را  پی ریخته و خواهد ریخت!

امروز توجه مسئولین جمهوری اسلامی به ضرورت رشد مسایل فرهنگی – اقتصادی و سیاسی  در منطقه غرب کشور به ویژه  مناطق کرد نشین از اهمیت خاصی بر خوردار می باشد که تا کنون آنرا نا دیده گرفته و بجای رفع موانع با سرکوب شدید قلم بدستان و هنر مندان مردمی و خود مردم این خطه خواسته اند شرایط موجود را حفظ نمایند..آنچه که در منطقه می گذرد – تاکید و توجه بر این هویت دیرینسالاین ملت در چار چوب همان کشور و شرایط جغرافیایی فعلی  بعد از دو جنگ جهانی ست. اکنون بدون دسترسی به احقاق حقوق اقوام ایرانی بویژه ملت کرد در ایران و رفع نا بسامانی زندگی کردها در دیگر کشورهای همجوارمان در چار چوبی کشوری آزاد و آباد یا در چار چوب همان خاستگاه کردی خود ( فدراتیو ) – آرامش در منطقه امکان پذیر نخواهد بود.دوران صلح و آشتی ملت ها فرا رسیده است. باید باور کرد که تجربه های تاریخی  ملت های پیشرو جهانه مه ی آزمون های دشوار جنگ ود یکتاتور یهای  یک سو نگرو انحصار طلبی های حکومت ها را  باطل کرده است!

+ نوشته شده توسط بابک طناز در شنبه هجدهم شهریور 1385 و ساعت 13:22 |

 

 

                         آشپزی بهتره یا روزنامه نگاری ؟

 

الو ! بله ! دفترخانگی  حرف تو حرفه؟

بفرمایید!

یک سئوال داشتم ؟ در خدمتتم.

به نظر شما آشپزی بهتره یا روزنامه نگاری!

سئوال سختیه! قرار نبود منو در آمپاس قراربد ین. آخر ممکنه به بعضیا بر بخوره!

کوش آبادی شاعر را یادته که می گفت :

 حرف نازکتر از گل نزنیم که مبادا به کسی بر بخوره!

 ببین جانم این بستگی به کشش افراد داره!

یک خانم یا آقا می تونه بهترین آشپز بشه و کلی در آمد هم داشته باشه. اصلا" بجای دفتر روزنامه بره رستوران باز کنه!

ویک خانم یا آقا ممکنه توان روزنامه نگاری نداشته باشد و بیخود زور بزنه. بره از این ور و آن ور مطلب بدوزده ودر روزنامه باسم خودش جا بزنه یا بده براش بنویسن و قر بده که بله ماهم می نویسیم! البته و صد البته عکسشم صادقه! ببین آقا وجدان که چیز خوبیه ! نه ؟ این حضرات  دغل جواب مردم را چی میدن؟

 من کسانی را می شناسم که با پارتی بازی امتیاز روزنامه ای را بدست آورده اند و حالا هی زور میزنند که بله ما هم .....! گفتم ای با با من هم کسانی را می شناسم که سالهاست روزنامه نگارند و به آنها امتیاز روزنامه نگاری و چاپ روزنامه نمی دهند! و اگر دست خودشان رابا هزار جان کندن و عشق - بی جیره و مواجب جایی هم بند کنند و روزنامه ی خوبی هم بیرون بدن. زود براشان بهانه ای جورمی شود و باید بگذارندشان کنار.! حالا یا با اخطارمسئولان و یا با تلفون های پنهانی آنچنانی .......!یا با بند وبست هایی  اطرافیان هفته نامه که معتقدند .... بلا برای همسایه و ما را سننه!

عجب  اوضاع شیر تو شیریه ! نه ؟  آقا جان پرت میگی . این عین عدالته ! نشنیدی که

مسئو لین این دیار میگن عدالت ما عین سیاست ماست و سیاست ما عین عدالت ما!

تازه گاهی اوقات هم آشپزی همان رورنامه نگاریه . و روزنامه نگاری عین آشپزی!

مردی از آنسوی تلفن گفت ! آی ظناز شوخیت گرفته یا ما را دست اند اختی؟ گفتم اتفاقا" عین حقیقت را می گویم!

بزرگی میگه برای اینکه کارها از اینهم بهتر شود. کار بزرگ را بده به آدمای کوچک و کارکوچک را بده به آدمای بزرگ ! اینو بهش میگن!

اندیشه ی ناب و اختراع بوقی اداره ی امور!

دوزاریتان افتاد؟

مرد با عصبانیت گوشی را انداخت رو تلفن و بی خدا حافظی فلنگو بست!

 

 

 

+ نوشته شده توسط بابک طناز در پنجشنبه شانزدهم شهریور 1385 و ساعت 0:33 |

 

          

     پاسخ به مدیر مسئول هفته نامه ی کرفتو شماره ی40

 

            سخنان مشکوک و تغیر شمایلی درپشت پرده !

 

                                                 سردبیر پیشین هفته نامه ی کرفتو

                                                     ایرج عبادی

 

راست می گویید- ملت کرد  در طول تاریخ پراز رنج و زخم خود – بدیهای بسیار از ندانم کارها واز دست کسان به ظاهر روشنفکر و مدافع حقوق کرد دیده است. شیوه های متفاوت مبارزه ی ملت کرد و حرکت های رنگارنگ نقابدارن گواه این مدعاست!

درج مطالب کذ ب شما ( خانم لیلا مدنی )در شماره ی40 روزنامه ی کرفتو ( البته هفته نامه یا دو هفته نامه ) در رابطه با مصاحبه ی انجام شده توسط اینجانب در شماره ی 39 آن نشریه موجب تعجب و تاسف هر خواننده  ی آگاه و حق طلب است!

هر کسی که کمترین اطلاعی از امور جاری یک روزنامه داشته باشد- واقف است که کلیه ی مطالب مندرج در روزنامه تحت نظارت مشتقیم مدیر مسئول قرار دارد. آیا کلیه ی مطالب هفته نامه ی کرفتو تحت مطالعه – نظارت و ویراستاری نهایی توسط شخص شما و برادرتان امین مدنی قرار نداشت؟

بهتر بود برای سلب مسئولیت از خود بهانه ی منطقی تری را مطرح می کردید!

جملات سایه دار و توهین آمیزتان در مورد قلم فروشی آنهم برای کسی که بیشتر از 35 سال است برای ملتش قلم میزند – خنده دار و نشانه ی نان به نرخ روز خوردن شماست!و شگفت انگیز تر از آن دایه ی از مادر مهرباتر شدن و تحول یک شبه ی شما در دفاع از حقوق و منافع ملت کرد می باشد.اگر نوشته ی مذکور به قلم خودتان باشد.

درج یک مصاحبه – ضرورتا" به معنای موافقت یا مخالفت مصاحبه کننده با مضامین مطرح شده نیست!

امید است در جایگاه یک مدیر مسئول قدرت تفهیم این نکته ی بدیهی را به خوانند گان خود داشته باشید.روزنامه با درج مطالب گوناگون بستری را برای بر خورد افکار و اندیشه ها فراهم می کنند! و قضاوت نهایی با مردم است.

بی شک برای مردم ما در عصر روشنگری این تامل ایجاد شد ه است که یک سو نگری و عد م تعامل و تفکر گسترده می تواند برای حال و آینده ی جامعه ما زیان بار باشد.

اظهارات عجولانه ی شما بدون توجه به بخش دوم مصاحبه و اشک تمساح ریختن برای بعضی از خوانندگان- سئوالات بسیاری را در ذهن بر می انگیزد!

ندیده انگاشتن زحمات سر دبیری که بدون چشم داشت یک ریال صادقانه در غنای هفته نامه ی کرفتو و برپا  داشتن آن به مد ت 2 سال نقش داشته است- و قدر نشناسی شما در قبال آنهمه زحمت و بدتر از آن وارد آوردن اتهامات واهی و غیر انسانی جز عدم پای بندی به وجدان و اخلاق روزنامه نگاری نشانه ی چیست؟

بهتر است علاوه بر عذر خواهی از مردم شریف و آگاه کردستان – از وجدان خسته ی خودنیز پوزش بطلبید و این چنین نا بخردانه به جو سازی و اتهام پردازی دامن نزنید!

مقایسه ی شماره های پیشین کرفتو از 1 تا 30 قبل از مسئولیت  اینجانب واز شماره ی 31 تا 39 بعد از آن گواه بارز صداقت و تلاش بی شائبه ی اینجانب در راستای منافع ملی کردها و رد اکاذیب شما می باشد.

 

خوش بود گر محک تجربه آید به میان

تا سیه روی شود هر که در اوغش باشد.

 

 

 

 

 

+ نوشته شده توسط بابک طناز در شنبه یازدهم شهریور 1385 و ساعت 21:0 |
 

     

         کمی مهربانی , کمی مربا و  کمی شوربا .....

 

در خیا بان که به من رسید. اوستا ی ضد مربا را می گویم. با عصبانیت گفت:

 

. اینهم مصاحبه بود که کردی. نونت نبود – آبت نبود عثمان اوجلانت چه بود؟

 

 دیدی حتی دوستان خودتت هم از پشت به تو خنجر زد نند. آنهایی را که خودتت تو قلبت  در نشریه مشغول کرده و جا داده بودی؟

 

گفتم حالا بیا پایین تا باهم راه برویم. چرا سر خودتت را قال کرده ای ؟

 

ببین دو کلمه حرف حساب :  جانشین رهبری  بیشتر از 17- 18 سال تو تشکیلاتی بوده ! نفر دوم آن حزب بوده -  تو هم به جانش قسم می خوردی! حالا به این نتجه رسیده که این تشکیلات اشکال ساختاری دارد. خوب بابا – یا آن آقاو 80-70  نفر انشعابی رده بالای آن تشکیلات که p.w.d را درست کرده اند و صدها گریلای ی همراهشان که جدا شده اند راست می گویند یا نه ؟ یا اینکه  بی جا حرف می زنند؟  با اتهام و مارک زدن به این یا آن که آدمی به جایی نمی رسد! نا سلامتی ما ادعای روشنفکری هم داریم!  دوران شانتاژ و جوسازی هم مال  دهه ی 40 بود.نمیشه هرکسی را که با مانیست به او گفت خائن است. دیگر حرف لنین خریدار ندارد که می گفت هر که با ما نیست علیه ماست.! اصلا معیار خیانت را مردم تعین میکنند نه اعضا یک جریان سیاسی. تازه دلیل هم می خواهد. مدارک قوی می طلبد! خوب این گوی و این میدان بیا  و جوابش را بده.  تازه این حرف ها باب گفت وشنود در جامعه را  زیاد می کند.! و سره را از نا سره جدا می نماید. که هدف منهم همین بود.

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط بابک طناز در جمعه دهم شهریور 1385 و ساعت 0:51 |

 

               

      bbc

           

                    احضار سردبیر هفته‌نامه‌ی‌ كرفتو به‌ دادگاه

   

                ایرج عبادی‌ استاد دانشگاه‌ و سردبیر هفته‌نامه‌ی‌ كرفتو

     چندی‌ پیش بخاطر نوشتن مقاله‌ای‌ در ارتباط با قتلهای‌ زنجیره‌ای‌

    در روزنامه‌ی‌ توقیف شده‌ی‌  "پیام مردم كردستان" به‌ دادگاه‌ احضار

    شد.  وی‌ پس از چند روز بازجویی‌،با اخذ وثیقه و تا اعلام رأی‌

   نهائی‌ دادگاه‌ونظر هیات منصفه ی مطبوعات موقتاً  آ‌زاد شد.

 

               

                                                            نقل خبر از ساینا پرس

+ نوشته شده توسط بابک طناز در چهارشنبه هشتم شهریور 1385 و ساعت 13:53 |

 

 

           

 قصه ی کوفته قل قلی اتمی

  اصلا" می دانی یعنی چه؟ همین کوفته قل قلی را می گیم. دلم می خواهد آنرا در جیبم بگذارم و برم سر کوچه و با بچه ها الک دلک بازی کنم. بد نیست سر سفره بگذارمش لای نان و یک هو برم بالا. من این بازهای بچه گانه را بسیار دوست دارم. اگرهم همسایه ها رو داری کردن آنهارا می ترسونم. تازه به کسی هم مجال نمی دم جیکش در بیاد. اصلا" راستش برای همین کارا هم درستش کردم.من آزادی را خیلی دوست دارم. اما فقط برای خودمو دار ودسته م. این کوفته قل قلی هم را با هزار دوز و کلک ساختم . جنس گوشتش از گوسفندان پاکستانی ست. ناب نابه. ممکنه که  انگل هم  داشته باشه ولی آنرا خوب در آب صد درجه جوشانده ام. حلا خدا می دونه که چی از کار در اومدهه باشه. دوستم که اهل اکراینه میگه . مونده تا غنی بشه. اون کلمه  ی پخته شدن را نمی دونه  - ولی منکه غنی منی سرم نمیشه و دوست دارم برم سر کوچه برای بچه  ها قر بدم و اونها را بترسو نم تا از من حرف شنویی داشته باشند!و بگم ببینین عجب چیز نابیه - نه ؟  گاهی وقت ها تو سرم این فکر قیلی ویلی میره که چه میشه اگر منهم بتوانم آقای جهان بشم. آنوقت آش اینجا و لواش هم اینجا تا دلم بخواد انواع اشربه و اطعمه و پول و پلو و ....... آماده در اختیارت. به به .  تو سر هرکسی هم که حرف اضافی بزنه میزنم ..این اسباب بازی یه چیزش بده که جنسش خوردنی نیست. باور کنید خیلی گرسنمه. پاشم برم آشپزخونه شکمی از عزا در بیارم. راستی شما میاد مهمونی اتمی؟

+ نوشته شده توسط بابک طناز در سه شنبه هفتم شهریور 1385 و ساعت 11:59 |
 

 

 

 

 

نقل از سایت اتحاد دانشجویان دمکرات کردستان ایران و پیامنیر و بی بی سی......

 

.:: خبر ::.

در یک کودتای خزنده مدیر مسئول هفته نامه‌ی کرفتو، لیلا مدنی، سر دبیر زحمت کش و توانای خود ایرج عبادی را کنار گذاشت

تاریخ: 4/6/1385

به دنبال اخطار کتبی اداره فرهنگ و ارشاد اسلامی کردستان در مورد خودداری از درج مطالب سیاسی در هفته نامه ی کرفتوو توطئه‌ی مسئول روابط عمومی هفته نامه  بهمن توتونچی با مدیر مسئول کرمانشاهی آن نشریه و هماهنگی با مسئولین دولتی در یک کودتای خزنده در غیاب سر دبیر هفته نامه کرفتو ایرج عبادی که در سفر بود – او را در یک رابطه ی غیر اخلاقی کنا ر گذاشتند. ایرج عبادی نویسنده ومترجم و شاعر سنندجی - حدود دوسال سر دبیر هفته نامه ی کرفتو بود که در این مدت او با تلاشی خستگی ناپذیر بی چشم داشت یک ریال حق الزحمه در امر اطلاع رسانی واقعی و انتشار مشکلات و گرفتاریهای ملت کرد – و حقوق به دست نیامده کردها و مظلومیت تحت ستم آنان در کردستان ایران – ترکیه – سوریه و عراق آزاد شده مطالب چشمگیری را می نوشت که به هفته نامه کرفتو ارزش خاصی داده بود. حرکت غیر انسانی و غیر اخلاقی مدیر مسئول آن نشریه بجای قدردانی از زحمات نامبرده در میان اهل قلم و اندیشمندان کرد پرسش های بسیار را مطرح کرده است. عدهای از کارشناسان منطقه بر این باورند که این کار بعد از بستن چند نشریه بومی ( ئاسو و آشتی و پیام مردم ) و کودتای خزنده علیه مد یر مسئول و سر دبیر هفته‌نامه سیروان در راستای هر چه تنگتر کردن امر اطلاع رسانی در کردستان از سوی جناح راست در قدرت نشسته بعد از انتخاب محمود احمدی نژاد به ریاست جمهوری صورت گرفته است.

 

 
+ نوشته شده توسط بابک طناز در دوشنبه ششم شهریور 1385 و ساعت 23:28 |
 

 

                

                   خواننده ادب دوست و دوست داشتنی

 

       در دفتر یاران همه کس نام نویسد     من گمشده ی عشق توام نام ندارم

                                                                                  م- حق شناس

 

        یاد داشتهای گذری بر انجمن ادبی- فرهنگی - هنری مولوی کرد سنندج محصول احساسات -تلاشها و بر داشتها و زحمات من بعنوان یکی از اعضای هیا ت موسس و کسی که حدود نه سال مسوول آن انجمن بوده ام- می باشد. این انجمن از سال 1371- 1378 به پایمردی جمعی از مشتاقان و علاقمندان به فرهنگ و ادب و زبان کردی و فارسی پای گرفت. زمانی که هیچ کورسویی در راستای باروری اندیشه ها و گردهمایی اهل قلم وجود نداشت. و نقطه عطفی در تاریخ ادبیات شهرمان سنندج ودرهمان چارچوب ادبیات کردی گردید.کلیه نامها با ذکر نام کوچک واقعی ست که در پایان نامهای فامیلی کوشندگان درج خواهد شد. بسیاری از شعرا واهل قلم اکنون  سنندجی یا دراین انجمن شکل گرفتند و رشد کردند ویاپیشکسوتانی در یاوری کنارانجمن بودنند. شایان ذکر است که سبک نگارش این یادداشت ها متفاوت و به قول دوستان جذاب و خواندنیست و بدعتی در گزارش و یاد داشت نویسی تلقی می گردد .

این یادداشتها قطع نمیگردد وهر جلسه ی انجمن بدنبال دیگری می آید و مجموعه ای می باشد از کلیه ی جلسات هفتگی و مراسمی که بر گزار شده است. به گونه ای که خواننده حضور خود را در تمامی جلسات و بر نامه های انجمن به وضوح احساس می کند.   تاریخ  ماندگاری عاشقان مردم و دمکراسی و فرهنگ وهنرما را گواهی خواهد داد!

 Weblogs: irajebadi.blogfa.com

 iraj11111.blogfa.com   

 tanaz2007.blogfa. com

irajebadi.kurdblogger.com

              

ولتر می گوید :

           " می دانم که مخالف من هستی

 اما حاضرم جانم را به دهم تا تو حرفت را بزنی !"

                                                            ایرج عبادی

 

+ نوشته شده توسط بابک طناز در دوشنبه ششم شهریور 1385 و ساعت 22:29 |
ادامه

 

                   صبح زود ساعت 6 از خواب بر خاستم . نسیم خنکی وزیدن گرفته بود. دلم می خواست باز هم بخوابم ولی مگر شور و بی خویشی مجالم می داد ! هنوز چند دقیقه ای مانده بود که ساعت شماطه دار زنگ بزند. کوک کردن ساعت از نظر من یک ضریب اطمینان بودو وقتی بکاری عادت میکنی بسیاری از مشکلاتت حل می شود. دیگر دیر از خواب بیدار نمیشوی. مسوول فلان بخش آموزش در مراکز عالی چپ چپ نگاهت نمی کند.وقت به اندازه ی کافی برای انجام کارهایت داری. اعصابت با هوای تازه ی صبگاهی جان می گیرد- تازه حتما" حکمتی هم داشته است که پیشینیان گفته اند : سحر خیز باش تا کامروا باشی!

کامروا که چه عرض کنم ! ولی سحر خیز مانده ام ! نا آرام بودم و هیجانی نا شناخته بعد از خواب چند ساعته ی شبانگاهی احاطه ام کرده بود. شب پیش تا دیر وقت روی شعر تازه ام کار کرده بودم. صیقل بعد از سرودن  شعرهم عالمی دارد !و هنوز احساس و شوری در اندیشه و جانم چون خون می گشت !قبل از آن با دوستان دست اندر کار انجمن مقالات و اشعار رسیده را برسی کرده بودیم . زمان بندی مقاله های ارایه شده به انجمن را تعین  ونام آنها برای درج در آگهی هفتگی برنامه های انجمن مشخص شده بود.بعضی از مطالب به خاطر کمی وقت به جلسه های آینده موکول می گردید. خورشید هنوز چشمهایش را باز نکرده بود . روز جمعه در لباس زمان نشسته بود و ما برای رفتن به انجمن آماده می شد یم ! نمیدانم صبحانه را چگونه خوردم . نگاهی شتابزده به روزنامه ی دیروز انداختم و سریع در لباسهایم خزیدم . نوشتن نقدی در مورد شعر پنجره ی فروغ در مقابلم – کمی پیاده روی و دیدار چند دوست برای بعد از جلسه ی انجمن !کار ما از ساعت 9 صبح تا یک بعد از ظهر ادامه داشت گاهی هم تا ساعت 2یا 2.5. آن روزها خالد و رضا و عبدالغفار دلشان با انجمن بود و بعدا" از انجمن جدا شدند. برای راست و ریس کردن کارهای انجمن ما بایستی زود تر به محل بر گزاری برنامه های انجمن در خانه ی کریم رئوف در خیابان چهار باغ میرفتیم.

ایرج – م قبلا" با همکاری دوستان اداره فرهنگ و ارشاد اسلامی مقدمات و چیدن صندلیها را پیگیری کرده بودند.اتاق یا سالن محل تجمع ما در خانه ی فرهنگ کوچک بود. رونقی نداشت – قدیمی و در حال فرو ریحتن بود – اما وقتی مهربانی باشد و صفا بدون چشمداشت منافع مالی و عشق به هنر و ادب ملتت - دل به آواز و ترانه ی دوستی می سپاری . همیشه در لحظات آخر باید باشی . دلت آرام نمی گیرد ! احساس مسوولیت – روحیه ی عجیبی به تو می دهد. در تو نظم می آفریند. آمدن به موقع دوستان انجمن و اعضا سخن مرا کامل کرد. این چه شوری است که در جان ما افتاده است؟ وقتی تشنه هستی به دنبال آب می گردی – به هر دری میزنی !تشنگی سن و سال نمی شناسد درست مثل عشق. هر چند ظرفیت فکری و جسمی آدم ها با هم متفاوت است ولی تشنگی رهایت نمی کند- به دنبال چشمه ای گورا می گردی! وقتی می بینی آب نا یافته را یافته ای مشتری دایمی آن چشمه می شوی. دلت نمی خواهد آنجا را ترک کنی !معتاد خوبیهایش می شوی. می خواهی به دیگران بگویی که آب گورای این چشمه را بیآزمایند. دیر یا زود همه پی میبرند که چشمه ای تازه از زمین جوشیده است . این آب گوارا ویژه گیهای دارد که بنوشیدنش میارزد !

              آب دریا را اگر نتوان کشید

              هم بقدر تشنگی باید چشید

با خودم فکر میکنم حا لا حبیب اله هم باید آمده باشد. ایرج ص با صدای گرمش ومحی الدین با همان طنز و شوخی همیشگیش. امروز برنامه ی " شه و چه ری سنه یی "یعنی شب نشینی سنندجی با اوست ! او با آن لهجه ی زیبای سنندجی ( اردلانی ) شور و گرمایی خاص به محفل ادبی ما داده است .عطا معمولا دیر می آید. حسین موسیقی  شناس خوش صدای ما نیز وقت شناس است. محسن دوست قدمیم نیز انسان خوب و منظمی ست. او را از راه پیماییهای  انقلاب که بعدا" به یاس مبدل شد - گم کرده بودم ولی اکنون باز یافته ام. منوچهر هم با آن قیافه دوست داشتنی و صمیمی با تاخیر خواهد آمد. گناهی هم ندارد- راهش دوراست و مشکلاتش فراوان و پای بند عیال و فرزند.

مانند عاشقانی که سالها ار معشوق دور افتاده اند و اکنون وصال یار را تجربه می کنند بسرعت خیابان ها را به سوی خانه فرهنگ طی میکنم. رضا برنامه ی این هفته را با شتاب  ماشین مرور میکند. و ما اولین کسانی هستیم که به خانه ی فرهنگ وارد می شویم ! کلید در را به طور امانی در روز های جمعه در اختیار ما می گذارند. صاحب نظران – ادبا – شعرا – نویسندگان و علاقمندان به ادبیات وهنر یکی یکی وارد سالن انجمن می شوند. احساس محبت و شوق در چشمهای  تک تک آنها موج می زند.صبح جمعه باشد و وقت استراحت و رفع خستگی روزهای توانفرسای هفته – بعد میایی و سر وقت خودتت را به انجمن برسانی- چه چیزی جز علاقه و عشق می تواند باشد ؟ در دلم عاشقان را می ستایم !  کوه نوردان – ادب دوستان – یا صبح بسیار زود به تواف کوه آبیدرسر زده اند و باز گشته اند یا به خاطر انجمن از رفتن به کوه صرف نظر کرده اند- محیط دوستانه و سالم انجمن که براستی جایش در این شهر در گذشته خالی بود غنیمتی ست که روح و روان آدمی را با اینهمه کار و مشغله ی روزانه صیقل و صفا می دهد.فکر میکنم ایکاش دست اندر کاران محترم اداره ی فرهنگ و ارشاد اسلامی  و ما دوستان زودتر و زودتر به فکر تاسس انجمن می افتادیم- نمیدانم شاید هم سالها به این فکر بودنند ولی شرایط لازم میسر نشده بود و یا عاشقانی دلسوز قدم به جلو نگذاشته بودند. کسانی که فقط به صرف خدمتگذاری و عشق به مردمشان بار شب زنده داریها را و دیگر کارهای انجمن را به دوش می کشند. یاد شعری افتادم که حال و هوای ما را چه خوب بیان میکند :

راست گفتی عشق خوبان آتش است

سخت می سوزاند اما دلکش است

وقتی می بینم – که جوانان و میان سالها و پیران دیر و اندیشمندان و علاقمندان استفاده از عمرو وقت را دریافته اند شادیم افزون می شود . در یک محیط بی ریا باید هوای جوان ها را داشت . خطرانحراف فکری – خطر اعتیاد – خطر نا امیدی – خطر تهاجم بنیان کن فرهنگ استعماری و واردتی غیر کردی – خطر فرهنگهای رنگارنگ بیگانه که انسان را از اصالت های اخلاقی و فر هنگ قومی و ملی خویش دور می سازد- خطر هرز رفتن و تهی شدن از ارزشها که آنها را تهدید میکند . وقتی می بینی  که این نهال های جوان درختهای پر سایه و گشن آینده ی این مرز و بوم می شوند ذوق زده می شوی . این عزیزان همچون بسیاری از ماها تشنه هستند . سوالات به جا و نکات شنیدنی- اشعار و مقاله ها هایشان مشتاق ترت می کند- تا صادقانه در بارورتر کردن بر نامه های انجمن با سایر عزیزان همکاریت را گسترش  دهی !

ساعت 9 صبح است – رضا مجری برنامه انجمن – پشت میز می نشیند. امروز تمام صندلهای انجمن پر شده است. چهره های جدیدی را می شود دید. فکر می کنم حرف دل لاجرم در دل نشیند . کثرت اشعار – مقالات – و مطالب رسیده حکایت از شروع فصلی نو دارد. گاهی خود من هم مجری برنامه های انجمن می شوم !

صدای رضا را که میشنوم یاد شب افتتاحیه ی انجمن در تالار فرهنگ می افتم . آنشب پر شکوه واز یاد نرفتنی – عزیزان و دست اندر کاران صدا و سیما برای فیلم برداری و ضبط برنامه ها آمده بودند . احمد دوست محقق خوبمان بانی خیر شده بود . یادش همواره با ماست که اکنون ساکن مهاباد است و با ماهنامه ی وزین مهاباد همکاری دارد.اما دلش اینجا پیش ماست. استادان و ادب دوستان و علاقمندان به فرهنگ و زبان و هنر تالار را پر کرده بودند.

صدای رضا که شنیده شد. حضار ساکت شدندو او پیام و بیانیه ی هیات موسس انجمن فرهنگی – ادبی و هنری مولوی کرد سنندج را قرائت کرد.و اینکه انجمن با حضور شما سبز و ماندنی خواهد بود.  انعکاس صدای بلند گو با زبان شیرین کردی مرداد ماه 71 را ماندنی کرده است. دربین برنامه های آنشب فرازهایی از اساسنامه ی انجمن برای شرکت کنندگان قرائت گردید. این اساسنامه قبلا" به تایید اداره کل فرهنگ و ارشاد اسلامی رسیده بود. تاکید ما به مستقل بودن وغیر وابسته بودن انجمن جدی بود که مورد تایید هم قرار گرفت .عبد الغفار مسئول سنی انجمن در آنوقت با شعری کردی و کلاسیک در باره ی مولوی تاوه گوزی ( معدومی )  شاعربزرگ و  عارف کرد برنامه ی افتتاحیه ی را آغاز نمود. و بعد من در شعری مروری در زندگی او کردم. " زندگی با نام او جارست ". شعرم بزبان فارسی سروده شده بود که آن روزها دستی کوتاه در سرودن و نوشتن زبان کردی داشتم. ایرج ص – "تصویر در شعر معاصر " را در مقاله ای جامع و آراسته به زیبایی واژگان و ترکیبات ادیبانه

ارایه نمود.کلمات شعر آنشب مولوی در مقابل چشمهایم صف کشیده اند.

 

دیوانه که ت دیم بڵێسه ش به رز بی

به رزی بڵێسه ش هر سات سه د ته رز بی

       ********

 

صحبگاهی که شفق پیراهنی همتای آویشن

با

شکوفه های سیب و نکهتی از یاسها

یک جا به تن می کرد

من میان کشت زار سبز شعر خوب مولانا

گذر کردم

گشتم و گشتم

نی زبلخ و آنهمه غوغا

بل زکردستان و این ماوا

بیت بیت شعر او چون اختری

 در ابتدای روز

ناگهان " توفان نوری "

کوچه خالی چشم مرا پر کرد!

 

کار ایرج ص آنشب چشمگیر بودو تاکید او بر آهنگ شعر به عنوان عصمت و اصالت شعر در گوش جانم طنین انداز است .

خالد دوست احساساتی ما آنشب  مقاله ای تحت عنوان " برسی اجمالی در باره ی شعر کلاسیک و شعر نو " به زبان کردی قرائت نمود. یاد حرفهای خالد افتادم که در رابطه با شعرای کلاسیک می گفت : راستی اگر یاری داشته باشی که قدش مانند عرعر – موهایش مانند عشقه- ابرویش کمان- و موژه اش مانند تیر و صورتش ماه آسمان باشد چه موجود عجیب الخلقه ای خواهد شد که تحمل آن بسیار دشوار است ! خالد می خواست بگوید که شاعران گذشته ی ما چگونه از واقعیت های جهان امروز و سختهایش دور شده اند و به توصیف نا مربوط یار و نگار ذهنی  خود پرداخته اند !

بیخود نیست که گفته اند در تنگنای قافیه خورشید " خور ( خر ) شود " می توان محکی برای کارهای آنها عرضه کرد – باید با توجه به زمان و خستگاه شعری شاعر آنرا با افکار – عقاید و مصالح ادبیات نقد طلبانه ی امروز مقایسه و مورد سنجش قرار داد.

شعرا و ادیبانی که از گذشته تا کنون خود را به زمان ما رسانیده اند – ویژگیهای  پایای خود را داشته و جای در دل مردم باز کرده اند. که کارشان هنری و ماندنی بوده است و آنها که رفته اند تمام شده اندو فاقد آن ویژگیهابوده اند.

خالد دارد مقاله اش را ادامه می دهد. منهم به سیرو سلوک اندیشه های خود در میان حضار شرکت کننده می پردازم. می گفتم کسی به فلان بابای مغازه دار یا فلان کارگر حکم نمی کند که شعر حافظ را به خاطر بسپارد ولی وقتی ترا نا امید می بیند بلافاصله همان آدم عامی برایت می خواند.

    یوسف گمگشته باز آید به کنعان غم مخور 

    کلبه ی احزان شود روزی گلستان غم مخور

 

شاید آن عزیز نداند که احزان جمع حزن و اندوه معنی می دهد. یا دقیق داستان یوسف و زلیخا را نداند  - شاید حتی نتواند کلمات شعر را درست تلفظ کند یا بخواند یا بنویسد – ولی می داند که غم چیست بدیست و کسیکه غمگین است دیگران را نیز غمگین خواهد کرد . مصداق هم دارد.

                         در محفل خود راه مده همچو منی را

                         کافسرده دل افسرده کند انجمنی را

 

چند و چون شکافتن هنر شعر – آرایه ها – صناع شعری – هم نشینی و جانشینی واژه ها کار آدم معمولی نیست ! او فقط به اندازه توان و ظرفیت علمی و اندیشه و درک خود ار آثار هنری چیزی می فهمد. نقاد و نقد نویس و کارشناس هنری کار مهمی را در پیش دارد. قانونمندیهای هنر را در ابعاد گسترده آن می شناسد و آنرا باز گو میکند. تا ارزش سره را از نا سره باز شناسند.

خالد آنشب کمی احساساتی با قضیه ی شعر کلاسیک و نو بر خورد کردکه انتقاداتی هم از طرف دوستان بطور دوستانه از او شد. زیبایی ترکیب " توفان نور " مولوی در ذهنم چرخید. این شاعر کلاسیک چه ترکیب نوو بکر ی را در سبزه زار شعرش کاشته است. البته سهراب سپهری بعد ها تر کیب " بیشه ی نور " را به کار می برد- ولی توفان نور بار عاتفی و وتازگی خودش را دارد. رضا هم شعری به لهجه ی هورامی ( اورامی ) در باره ی مولوی خواند. مضمون شعر مولوی – شاعر بلند پایه ی کرد که بسیاری از کرد شناسان و محققان او را همتای مولوی رومی دانسته اند- آنشب بخش مهمی از برنامه های افتتاحیه ی انجمن را به خود اختصاص داد. تعدادی از هیات عامی انجمن آنشب به حضار معرفی شدند:

1-   آقای دکتر ابراهیمی  استاد دانشگاه کردستان ریس دپارمان ادبیات فارسی دانشگاه کردستان

2-   اجلال اردلانی عضو هیات علمی دانشگاه آراد سنندج( اکنون اجلال در میان ما نیست. یادش گرامی باد)

3-   آقای ایرج صمدی  مدرس و استاد دانشگاه آزاد سلامی سنندج

4-   آقای عطا الله حواری نسب منقد و ادیب

5-   آقای مهندس گزانی ادیب و محقق و مدرس دانشگاه آزاد

6-   آقای  ایرج عبادی عضو هیات علمی انجمن  - مدرس زبان در دانشگاه ها  رابط بین انجمن و هیات علمی به حضارمعرفی شدند.

 بعدها آقای منوچهر کیخسرو پور دبیر دبیرستان های سنندج  نویسنده  و قلم به دستی توانا به عضویت علمی انجمن در آمد.

 بعد از مدت کوتاهی متاسفانه ردیف 1 و 2 لیست به خاطر مشغله ی کاری در دانشگاه از انجمن فاصله گرفتند. آنشب دلنشین و فراموش نشدنی به خاطر هم زمانی شب شعر با سوگواری یکی از بزرگان دینی انجمن برنامه ی موسیقی و سرود اجرا نکرد.گروه موسیقی شمشال و گروه موسیقی صدا و سیما اعلام آمادگی کرده بودند.زاهد پسر خالد ارگ نواز چیره دستی ست و قرار بود گروه موسیقی صدا و سیما را آماده نماید که نشد.

به هر حال سالی که نکوست از بهارش پیداست ! پیام های تبریک از سوی انتشارات گوران  و یکی دو محفل ادبی دیگر و انتشارات های سطح شهر و حضار قلم به دست و هنرمندان دیگر شهرمان مشوق بیشتر کارهای فرهنگی و ادبی ما شدند. و به لطف همان عزیزان مردم - دوست داشتنی شهرمان انجمن کماکان بر روی پای خویش ایستاد و تا این حمایت و توجه استمرار یابد انجمن به فعالیت های خود ادامه خواهد داد.

رضا با همان لباسهای کرم رنگش که در شب افتتاحیه ی انجمن پو شیده بود- اکنون روبروی جمع- پشت میز انجمن نشسته بود. میزی کوچک در سالنی موقتی در خانه ی فرهنگ – جاییکه روزی محل سکونت فئودال های به نام این شهر بود. و اکنون نیز استجاری ست و اداره ی فرهنگ و ارشاد اسلامی ماهانه پول گزافی بابت اجاره آن می پردازد. و عده های مناسبی برای تشکیل جلسات انجمن از سوی اداره فرهنگ .... وبه ما داده شد. باشد که بزودی برآوارده شودومکان دایمی وهمیشگی انجمن را نیز راه اندازی کنیم ! 

از پوشه های روی میز- رضا کاغذی را در آورد و صدایش در گوشم پیچید. بنام خدا وند جان و خرد – کزو برتراندیشه بر نگذرد -  آغاز انجمن در همه ی  جلسات با این گفتار آغاز می گردید.بر نامه های انجمن با دو زبان شیرین کردی و فارسی ادامه می یافت . در انجمن ادبی مولوی کرد هم دوستان کرد زبان و هم دوستان فارس زبان مشارکت دارندو انجمن طبق مفاد اساسنامه ی خود در اعتلای فرهنگ و ادب فارسی در چهار چوب قانون اساسی کشورمان می کوشد. برنامه های هفتگی انجمن از چند روز قبل در پشت ویترین بعضی از مغازه ها و انتشاراتی هاشناخته شده و کتابفروشی های معتبر در سطح شهر به نظر ادب دوستان و علاقمندان رسیده است. برای متنوع  بودن برنامه های هفتگی در هر جلسه انجمن جدا از قرائت اشعار اعضای انجمن – نمایشنامه – داستان- نقد و برسی کتب تازه چاپ شده و نظری بر تاریخچه ی موسیقی شهرمان گنجانیده شده است !

عزیزان و صاحب نظران – هر کسی در هر مورد ویژه که به خواهد می تواند طبع آزمایی کند . احترام به عقاید و نظریات دیگران مورد تاکید انجمن می باشد. به قول فردوسی :

 

بزرگش نخوانند اهل خرد   که نام بزرگان به زشتی برد

 

صدای رضا با شعری از دکتر انور قادر محمد شاعر و آواره ی آن وقت عراقی دو باره یگوش می رسد.

 

ئاوارانی جیهانی ته م

سێبه روتارمایی ئیوه م

له گه ڵ تانا هه نگاو ئه نم

له گه ڵ  تانا هه نگاوئه نه م

له گه ڵ لا شه ی داهینراوی

بۆلاته‌ی نان فه ر‌ۆشراوی

ماندۆتانا هه نگاو ئه نم

 

دیگر صدای رضا را نمی شنوم – غرق احساس – لطافت و پیام عمیق شعرهستم . شاعر می خواهد همراه ملت آواره اش قدم بزند و آب آرزوشود تا گلوی تشنه آنها را سیراب کند. یعنی آنها را به آرزوی دیرنیشان برساند و مانند آغوش مادری ابر درد و بیکسی را از وجود فرزندان دلبدش پاک نماید و غمخوارشان باشد. و با لاشه ی ضعیف و نا توان خود - آنان را که به بهای نصف نانی فروخته شده اند همراهی کند. شعر انور قادر محمد مرا تا خانه ی دربدری کردهای آن طرف مرزهای کشورمان می برد. درد حلبچه یادم می آیدو قلبم را می فشارد. ابری چشمهایم را می پوشاند – درد گرسنگی – درد سرما – درد بی کسی در تاریخ نداری و مبارزه ی قومی مظلوم و زجر کشیده در سرتا سر طول تاریخ حیات خود در همسایگی کشور بزرگ ما که روزی پاره ای از وجود ایران بود. درد سرکوب آنها در عراق – در سوریه – ننگی بزرگ بر تارک بشریت- چونان درد انسانهای بی پناه بوسنی هرزه گوین- سیاهان زجر کشیده ی افریقا- ملت ستم دیده ودربدرفلسطین و مانند تمامی انسان های گرسنه و درد کشیده ی جهان سوم با باری از محرومیت و غصه ! چه وقت باید دل را از درد تهی کنم و به خانه تکانی اندوه بنشینم. از خودم همواره این سئوال را پرسیده ام و جوابی روشن هیچوقت گوشم را نوازش نداده است. بند های دیگر شعر را فراموش کرده ام. هنوز با انور قادر محمد و خیالات دور و درازش در سفرم !

مهم نیست شعر را که میگوید ( هر چند شخصیت شاعر مطرح است ) مهم آن است که بدانیم چه می گوید! هر چند گاهی برای تاریخچه ی ادبی و مبارزاتی شاعر شعرهم باید حساب جداگانه ای باز کرد ! راستی چرا جهان خواران و زورمدارن فقط یک لحظه درد بزرگ بشریت را احساس نمی کنند. فکر میکنم  چرا ما نباید کاری کنیم که این لکه – این غده ی چرکین را از روی زمین بر داریم. آیا می شود ؟ گفته ی اندیشمندی بنام رزاویژ جمیز ذهنم را اشغال می کند" تجربه کردن - یورش بردن بر نا شناخته ها ست. چیزیست که فقط پس از وقع می توان چهار چوب آنرا مشخص کرد. " چرا ما تجربه نمی کنیم – فروغ به یاریم می آید :

 

چرا پدر که از پسر سید جواد

که رفته است ورخت پاسبانی پوشیده نمی ترسد

و کاری نمی کند که آمدن او را به جلو بیاندازد!

فکر می کنم باید دوباره خطر کنیم – نزار قبانی برای صهیونیستهای اشغال گراززبان فلسطینیان رنجور و ستم کشیده چنین گفته است:

با ما آسوده نخواهید بود

که هر کشته ما هزار بار می میرد

بعد میانه روهای الفتح را می بینم و تند رویهای  حماس و حزب الله و جهاد اسلامی را. که نمیگذارند این ملت نفسی در صلح و آرامش بکشد. تند روهای اسراییل هم که نژاد پرستانه ایستاده اندو آشتی و برادری مردم رانمی خواهند. دلم باز گرفته است ! آگاهی و وحدت زورکی بد ست نمی آید. باید مجهز به اندیشه وتوافق بر نقاط مشترک - زبان مشترک و احساس مشترک کرد. تازه یکی شدن هم که مطلق نمی شودو امری اعتباری و قرار دادیست !  میلیارد ها نفر در جهان زندگی میکنند که صد در صد احساس و سلیقه ی یکسان ندارند.

رضا خواندن شعرش را تمام کرده است. واز نازک بین سابق رادیو عبد الغفار می خواهد که چند بیتی از اشهار مولوی را به خواند. وجود انجمن و بعض از نشست های ما در خانه ی اعضاء و هیئت موسس دل ما ها را بهم نزدیک ترکرده است. و می خواند :

 

                   نه وای ناله ی دڵ وینه ی سه دای نه ی

                   پیاله ی زوخاو مه نووشوون چون مه ی

                   که واو پاره جه رگ سینه ی پڕ جه تاو

                   ره حمه ت بۆ یه ته ی یه مه ی یه که واو

                   هه ر ئه سا سه ن جه لام جه م بیه ن

                   گه رمی کزه ی به زم هیچش که م نیه ن

                   ته صدیقت کیشان ساحیب شه رت و شۆن

                   چ ئیحتیاجیێ وه که واوی تۆن

 

+ نوشته شده توسط بابک طناز در دوشنبه ششم شهریور 1385 و ساعت 22:28 |
ادامه

 

مقدمه ی محی الدین آماده ات می کند – شعر وی دوباره بال خیالت را به طیران در می آورد. آنروزها که معلم بوده است و تبعید به کرمانشاه- همدان - قزوین و غیره. زجرها و مرارت ها و پایداری ها. برای من و هم سن و سال هایم که حدود چهار دهه از عمر خود را طی کرده ایم تاحدی سخنان وی یاد آور خاطرات آشنای ما هم هست. محی الدین و عبدالغفار دهه ی شصت عمر خود را می گذرانند.و با رتجربیات و خاطرات بیشتری را حمل می کنند.صدای کف زدن حضار مرا به خود آورد. گویا محی الدین نکته یا طنز زیبایی را گفته باشد. تشویق طولانی حضار او را دلگرم تر می کند. نگاه هوشیارانه ی به رضا می اندازد و می خواهد بداند که آیا وقتش مانده است یا نه ؟به خاطر کثرت مطالب – مقاله ها- قصه ها – اشعار و آثار ادیبان انجمن زمانبندی شده است. تا همه بتوانند بهتر استفاده کنند. لذا جهت خسته نشدن ادب دوستان- زمانبندی مطالب را هم طوری انتخاب کرده اییم که تنوع حفظ شود و آثار دوستان انجمن برای سایر اقشار علاقمند قابل استفاده گردد.

توضیحات بین اشعار هم که محی الدین بدان ها اشاره دارد- شنیدنی ست. البته گاهی هم توضیح واضحات می شود.ولی به راستی آنقدر شیرین زبانی و شیرین کاری در کلامش وجود دارد که احساس می کنی به شنیدنش می ارزد. بین قرائت اشعار کردیش – گاهی او نوشته های طنز آمیزی را هم چاشنی می کند. " ما دلمان می خواهد حرف این عزیز از یاد نرفتنی هیچگاه پایان نگیرد. به شوخی می گوید " تا حرف هایم را نزنم عزاییل را تحویل نخواهم گرفت ! " در چشمهایش می شود خواند که در گذشته نگذاشته اند که حرفش را بزند و اکنون ازدحام حرفهای گفته نشده برای سالها آماده ی  انفجار گفتن و نوشتنش کرده است. بارها به من گفته که از 18 سالگی آرزوی وجود انجمنی  ادبی را درین شهر داشته است و حالا با تمام کمیها و کاستیها ی انجمن جوان ما- از ادامه ی کارش خوشحال است .

خالد را می بینم که کنار حوض خانه ی فرهنگ ایستاده است و آب را نگاه می کند.مانند همیشه سیگارش روشن است. وقتی دلش می گیرد با سیگار حرف می زند. – خودش دستی در دارو سازی دارد و گیاه شناسی را می داند. می گوید نمیشود از دست این لعنتی راحت شد- بلای جان است و جدا نشدنی . من هم می گویم حرف شاعر نغز گویمان بی ربط نیست که می گوید:

                      دوستت دارم و دانم که تویی دشمن جانم

                      از چه با دشمن جانم شده ام دوست ندانم

سیگارش  که تمام می شود- بر می گردد. نمیدانم در زلال آب حوض قدیمی چه چیزی را می جست. شاید هم به قول مشیری – گذر عمر را :

        آب آیینه ی عمر گذران است

        ایکه امروز نگاهت به نگاهی نگران است

       باش فردا که دلت با دگران است

همه ی ما احساس می کنیم که وقت کم داریم و کار بسیار. ار کجا باید شروع کرد. نمیدانم. فکر می کنم بالاخره از یک جا باید کار را پی گرفت.

          تو قدم در راه نه و هیچ مپرس

         خود راه بگویدت که چون باید رفت

همیشه شروع حرکت سخت است. اما وقتی تصمیمت را جزم کردی و خواستی- آنوقت مقدمات و طرح و بررسیها مکمل نظریه ات خواهد شد. خالد شعری را آماده کرده است که بخواند.اعلام 15 دقیقه استراحت بین برنامه ها – فرصتی ست تا من با بعضی ار دوستان گپی بزنم. دیداری و حالی.

گاهی اوقات دلم می خواهد ساعت تفریح و آنتراکت انجمن را بردارند.تا بتوانم عطش سیری ناپذیر خود را از قلم ماندنی و پایای عزیزان شرکت کننده و دیگر دوستان ادیب و هنرمندم برای لحظه ای تسکین دهم. در آن چند دقیقه منهم سیگاری روشن می کنم. اصولا" من سیگار کم می کشم. ولی گاهی که باغلیان احساسات مواجه هستم و غمی قلبم را می فشارد سیگار آرامم می کند. شاید هم خود نوعی تلقین باشد.

سخنران بعدی خالد است. داریوش دفتر " سبک شناسی " را جمع و جور می کند.قرار است او هم ادامه ی بحث خود را بگیرد. گذری محتاطانه و نسبتا" دقیق در ادبیات فارسی – پیدایش سبک ها و اقسام آن و تعریفیش . درین فاصله کمی با داریوش صحبت می کنم . بعد ها داریوش به سلک همکاران مجله ی " اصحاب انقلاب " پیوست و متاسفانه  از انجمن جدا شد . حسین هم نزدیک ماست . قرار است او هم در باره ی پیشینه ی موسیقی کردی امروز بحثی را شروع کند. که در نوع خود شایان تحسین است. حسین در موسیقی کردی و دستگاهای آن وارد است اما پیگیر کارها نیست و این حالت برای پر کردن گنجینه ی هنر شهرمان ضرر دارد.

خالد دارد با رضا و حبیب صحبت می کند. رنج سالیان دربدری و مشقت در نگاهش پیداست . قبلا" شعر کلاسیک را بررسی کرده است . مدتی هم طلبگی خوانده – از اوزان عروضی بی اطلاع نیست و اخیرا" به طرف شعر نو روی آورده است و من شعرهای کلاسیکش را قوی تر و دلنشین تر یافته ام . او گاهی آنقدر در مورد چگونگی شعر پیش می رود که می گوید : " شعر کلاسیک دست و پا گیر است و اصلا" شعر نیست "ولی من آنرا جدی نمی گیرم .گاهی با مسائل شتاب زده و عصبی بر خورد می کندکه به رنجش دل دوستانش منجر می شود.خود من اورا بسیار رعایت کرده ام . وظیفه ی هنرمند به نظر من ابتدا رعایت دیگران است . و این رسم ادبست. البته اگر آدم متوجه بشود که فرد مقابل ظرفیت ندارد باید او را سر جای خود نشاند.او زبان کردی را به خاطر مجالستش با کردها به ویژه زبان سورانی خوب می داند. هر چند در محاوره لحجه اش اردلانی یا سنندجی است.زبان آرامی را در جهت تکمیل تحقیقات تاریخی خود در باره ی واژه ها و ریشه های

لغت خوب فرا گرفته است. به هر حال مدتی کوتاه هم معلم زبان کردی من بوده است و این بر رعایت حال او از طرف من افزوده است . گاهی حریف می طلبد تانقدی از و بکند. خوب  کسی یا به خاطر مسئله ی سنی به خود اجازه ی نقد را نمی دهد یا اینکه در پاره ای اوقات  که شعرهایش بد نیست و من استحکام شعر های کلاسیکش را بیشتر می پسندم. شاید به خاطر بر خورد عصبی خالد باشد که بعضی از دوستان انجمن با او بحث یا نقد کارهای اورا به دست نمی دهند.او در بحث جانب احتیاط را در ذظر نمی گیرد و دل آزاری شنوندگانش را باعث می شود.غیر از شعرهایی که گاهی در انجمن خوانده است .امروز قرار است خالدنقدی برکتاب شعر " که ماجار " نوشته شاعر و محقق کرد آقای " سلاح سوران "بدست دهد. زبانش روان است و قلم تندی همراه با طعنه و نیش در نقدش. ولی اثر حرفهایش  تا حدی در ذهن خواننده میماند.هنرمند اگر بتواند در دل خواننده یا شنونده تامل یا احساس غم یا شادی را بر انگیزد.- اگر موفق شود کاری کند تا تو خود ادامه ی شعر یا مطلبش را بگیری - اگر موفق شود که شنونده یا خوانندهای را به اندک حرکت بسوی آرمان های نوین انسانی سوق دهد- موفق است.اکنون می خواهد نقد تحقیقی باشد – نقد اجتماعی – نقد تاریخی- ساختاری یا نقد محتوایی و یا نقد واژگانی و چه و چه ها !

فکر می کنم کارهنر سازندگی و تغیر ست نه تخریب و  ایجاد نا امیدی. صدای شلوغی و صحبت دوستان تلنگری ست که برافکار دور و درازم وارد می شود. سیگارم دارد به آخر

 میرسد.می بینم گوشه ای تنها ایستاده ام و باز در خود فرو می روم.می گفتم نقاد باید همه جوانب یک اثر را در نظر بگیرد. یک بعدی نقد کردن کار یک نقاد با تجربه نیست.برخوردی احساسی خواهد بود.یاد مسائلی که این روزها در انجمن طرح شده است ذهنم را مشغول می کند.

هنر چیست ؟ در خدمت کیست و اثرش چه باید باشد ؟ از مشروطیت به این طرف این سوالات به طور جدی بین اندیشمندان- آزادیخواهان واهل قلم  مطرح بوده است.بعد از دهه  سی و کودتای  28  امرداد  بین محافل ادبی – ادبا و هنرمندان این سوالات همواره در اندیشه ها وجود داشته است.دهه ی 40 را می توان اوج اشعار کلامی – شعاری و اجتماعی دانست. که شعر در خدمت اهداف سیاسی و بر اندازی رژیم پیشین قرارگرفته بود.هر چند شروع کار از دهه ی بیست توسط رفعت – حالت – عشقی و فرخی یزدی قبل از نیما آغاز شده بود.در شعر کلامی یا سیاسی توجه به هنر در شعر کم میشود و معنا مرکزیت می یابد. تصاویر ارزشهای خود را از دست می دهد. شعر ساده و عامه فهم می شودو دارای پیام های قابل درک اجتماعی و سیاسی ست. تا مردم آنها را بهتر بفهمند. صحبت اینست که آیا هنرشعر را جدا از فرم کلامی و یاتصویر سازی و آرایه ها همه باید بفهمند؟و آیا اگر یک اثر هنری را همه بفهمند هنر است.کارشناسی و کار تخصصی هنر چه می شود ؟ من با هنر متعهد و تغیر دهنده از دیر و دوراز مشروطیت به این طرف حتی قبل از آن با شعرهای ناصر خسرو و زندانهای سلمان ساوجی و  خاقانی و فریاد های داد خواهیشان را  وبا اشعار اجتماعی و دردو ناله هایش آشنا بوده ام. عارف و عشقی را داشته اییم و در کردستان پیر مرد و گوران و فایق بیکس را و ..... بهار و فرخی راباز در اشعار فارسی و....... حافظ و عرفان پویایش را در مقابله با سنت گرایان و کهنه پرستان را. اصلا" تغیر فرم جدا از تغیر محتوا صورت نمی گیردو وقتی شعر به میان مردم آمد – فرمش بهم ریخت. نو شدو احساس می کنم هر کس به اندازه درک خود از یک اثر هنری مطلبی را می فهمد. مهم اینست که هنر به شکلی تاثیر خود را بگذارد. عاتفه شاعر به  هر شکلی در گوش و جان خواننده کاشته شود. حلا شعرزیبایی هم می خواهد- ترکیب و بدعت هم می خواهد. تازگی و ریتم یا به قول شاملو آهنگ  درونی هم می خواهد هر چند شعر می تواند بشکل نثر هم نوشته شود. می تواند سری به کوچه پس کوچه های بدایع و صنایع شعری هم نا خود آگاه بزند. تعریف از هنر چون خود هنر وسیع است. بحث هنر چیست را خالد پی گرفت. و حبیب مطرح کرد. یاد تولستوی می افتم که  در کتاب "هنر چیست" خود پیرامون این نکته حرف های خوبی زده است. گورکی و سارتر هم نیز در " ادبیات از نظر گورگی ." و  " ادبیات چیست " برهنر متعهد تاکیدهایی دارند. حال نمی دانم آیا می شود هنر متعهد را خلق کرد و اینکه هنر متعهد وسیله ای برای بیان ایدئولوژی هنرمند و رسیدن به اهداف اوست یا نه ؟ که بین اندیشمندان و اهل قلم مناقشه و بحث زیادی را به دنبال داشته است! مردم گاهی بدون توجه به تعریف یک اثر هنری با شنیدن یا خواندن آن می گویند " این یک شاهکار است!

 " واقعا هنری ست !"

دیدرو می گفت : " تناسب اساس درک زیبایی ست ! "

آن مجموعه یعنی یک کار هنری چیزی دارد که از فرم وشکل و محتوا ساختاری ماندنی به خود می گیرد.

دوستان انجمن دارند یکی یکی داخل سالن میشوند . من دلم می خواهد همانجا بمانم و به رشته ی افکارم ادامه دهم. احساس می کنم که هنوز حرفم تمام نشده است.ادامهی بحث مورد نظر حد اقلش اینست که بدانی چگونه و برای چه کس شعر می گویی؟ شعر پچیده و فنی شعر خواص مس شود نه شعر همه یا به قولی عوام !

به قول شفیعی کدکنی : " هنرمند بلید پلی بزند بین مردم و خودش با انتقال مفاهیم در حد رسایی هنرمندانه . " مگر می شود گفت: که من اینطوریم به دیگران چه ارتباطی دارد ؟

وجود هر انسانی با دیگران متعالی می شود. البته استعداد ها و ویژه گیهای فردی را هم باید در نظر داشت. که در واقع کلید ساختن و ایجاد کردن آثار هنرمندانه هستند.من بی تو. تو بی من چیزی کم داریم !کار خالد در بررسی مجموعه شعر " که ما جار "  جدای از تعابیر و بر داشتهای خاص خود او گاهی با نظریات منهم مشابهت هایی پیدا می کرد. ولی اختلاف نظر ئ سلیقه هم داریم. من همچنان به حرفهای او گوش می دهم و بر آنم تا ادامه ی مبحث هنر را که بسیار ریشه ای و اساسی ست در ذهن خود پی گیرم تا به دستاوردی رسیده باشم.

کمتر شاعر یا هنرمندی را می توان شناخت که در آثارش ضعف ها - نقص یا نکته ی قابل بحثی نیابی. همه ی آثار یک هنر مند که شاهکار نیست !وظیفه یک منقد اینست که شعر های خوب یا ضعیف هنرمندی را نقد نماید یعنی نقاط مثبت یا منفی کار را برجسته کند تا دیگران نیز به آگاهی فنی کار دست یابند. خالد بیشتر دارد کتاب " که ما جار " را نفی می کند تا نقد. او معتقد است که اشعار این کتاب اشکالات فنی زیادی دارد. صحبت من اینست که آیا در این مجموعه شعر حتی یک کار بدرد به خور یا چشمگیر دیده نمی شود ؟ اگر حتی در یک اثر یک کار به درد به خور یافت شود کار ما درنقد باید قابل بررسی بهتری باشد. راستی شاهکار های بشری چگونه ساخته شده اند؟ بسیاری از هنرمندان بر جسته از میان مردم بر خاسته اند نه از میان طبقه ی مرفه جامعه. در این راستا می توان از  ماکسیم گورکی – ناظم حکمت – ویکتور هوگو- چارلی چاپلین – همینگوی- حافظ - فردوسی و بسیاری دیگربزرگان جهان نام برد. وقتی در جامعه ایکه  فقر کم است زندگی میکنی – عمرت در صف ها هدر نمی رود – کرایه ی منزلت رنج هفته و ماهت نیست – دغد غه ی همسایه و درد مندهای او را نداری. تعریف هنر اینجا فرق میکند.شعر دیگر مقطه ای و زمانی نمی شود. پس تعریف شعر نمی تواند جهان شمول گردد ! در حالیکه بسیاری ار اندیشمندان هنر را جهانشمول می دانن ! توی حهان سومی در این گوشه از جهان صدای مارکز را می شنوی ودر صد سال تنهایی او شریک هستی ! نرودا را می خوانی واحساس میکنی که " ما بسیاریم " جک لندن را می خوانی " تا بدنی که فولاد چگونه آبد یده می شود !" شکپیر را می خوانی تا به اعماق روانکاویهای او در" شاه لیر یا هاملت" پی ببری.  شعر های الیوت را به دست می گیری تا عظمت پرواز عقاب و آزادی را بدانی ! ازراپاوند را مرور میکنی تا نقد و شعر را بهتر بشناسی. پیام نرودا درد مشترکی ست که شاملو هم آنرا درک کرده است. درد – پیوند و پیام مشترک همه ی هنر مندان بشکوه " دردمند یهای انسان روزگار ماست در تمامی جهان "

 شفیعی کد کنی در کتاب " موسیقی شعر " لزوم آهنگ و وزن را در شعر جدی می داند. و اصالت شعررا در ریتم و آهنگ آن به حساب می آورد. حال قافیه جای کمتری در کتاب او پیدا کرده است. خالد دارد حرف می زند و منهم دارم با افکار خود پرواز می نمایم. فکر می کنم آنکس که اولین بار قوافی را برای زمان خود ساخت آدم خلاقی بود.و آنکس که بنا به مصالح اجتماعی آنرا شکست و طرحی نو در انداخت ونیز آدم بدعت گذاری ست. راستی انسان موجود عجیبی ست- نه ؟

گاهی می سازد – گاه ویران می کند می شکند تا حرکت نماید ودراین ساختن ها و شکستن ها هنر به سامان می نشیند. اینجاست که حرکت ارزش پیدا می کند. به قول اقبال لاهوری :

             موجیم که آسودگی ما عدم ماست

             ما زنده از آنیم که آرام نداریم

طنز گزنده خالد و بررسی او زیادبه دلم نمی نشیند – شاید هم دارم به گونه ای جواب  حرف های او را می دهم. باید هوای نویسنده یا شاعرهم داشت. بحث" دگرگونی واژه ها ی ایرانی" که خالد در انجمن ارایه می نماید در خور تامل است. خالد در یکی از جلسات انجمن اشعار " علی باپیر آقا " را بزیر سوال برد و به خاطر عاشقانه هایش اورا نفی کرد. آنروز بحث داغی در انجمن در گرفت و بسیاری از حضار به اواعتراض کردند.حکیم شاعر ومحقق کرد که از آنطرف مرز آمده بود و مهمان پناهنده ی  ما از علی باپیر آقا هم ولایتی خود دفاع کرد. حرف حکیم بیشتر از خالد به دلم نشست.حکیم کفت : "نمی شود بدون زمینه ی اجتماعی – شرایط زیستی – علایق و مطالعات کار یک هنرمند را نفی کرد. شاید از نظر فکری و سلیقه ای هنر مندی را قبول نداشته باشیم ولی نمی توان ذوق و ابتکار هنری او را نا دیده گرفت. تازه میراث هنر – ادب و فرهنگ ملتمان را چه کنیم ؟ " منهم فکر می کنم هنرمندان تاریخ نویسان جامعه هستند. تاریخ را می شود خواند – نقد کرد – درس داد واز آن چیزهای زیادی آموخت ولی نمی شود-نفی کرد. روزگاری احمد کسروی محقق نامدار ایرانی می گفت " آثار بدرد نخور را باید سوزانید. آثاری که مردم را از پاک اندیشی و پاک دینی دور میکنند !" خوب این حرف نوعی دیکتاتوری را  برای ما تکرار می کند. ما باید اندیشه ها را نسوزانیم بلکه شایسته است که آنها را نقد کنیم !

در آن زمان کار تدریس طراحی و نقاشی با هادی ضیاء الدینی نقاش و مجسمه ساز خوب سنند جی  بود. او سخن زیبایی را از وان گوگ  نقاش نامی نقل کرده و در روی د یوار نوشته بود: " من معتقدم در بسیاری از موارد بخصوص هنگام طراحی – حمله شد ید از عقب نشینی بهتر است . " خالد همچنان در گیر بحث کتاب " که ماجار " است و من در سیر و سلوک خود غرق می شوم. بعضی اوقات حرفهای او را نمی شنوم. دیگران فکر می کنند که من سراپا گوشم و در بحر حرفهای او غوطه ور و ولی راستش را بخواهید گاهی نکته ی بر جسته ای از حرف های او را یاداشت می کنم و همراه آن باز به جولان فکری  و سفر دست می زنم. آگر این چنین نمی کردم این تاریخ واین یاد داشت ها  نوشته نمی شد.

در شعر هم عقب نشینی نیست. شاعر حرف خود را می زند. حال به قول آن ادیب بزرگوار " این شکل ظاهری نیست که در واقعی می نمایاند بلکه حقیقت سرشت چیزهاست. با توجه به این حقیقت غیر ممکن است که واقعیت چیزی را فقط با تجسم ظاهرآن  بتوان نشان داد" شکل ظاهری و مفاهیم ظاهری شعر اهمیت چندانی ندارد. عمق مطلب درژرفنای شعر ودر ژرفنای آثار هنریست که درک آن نمی تواند فوری و آنی باشد. بلکه درک هنر تعمق می خواهد و این شروع تفکر و آغازی برای رشد خواهد شد.خالد طنز گزنده اش را در باره ی کتاب " که ماجار " همچنان ادمه می دهد. او زبان محکم و نثر بدی ندارد.  فکر می کنم : نویسنده اشعار " که ماجار" را می گویم . درین آشفته بازار جهانی نشسته است و کاری به دست مردم سپرده و عمرش را صرف کارهای آنچنانی نکرده است و در عین حال به تخیل و باروری واژه های فرهنگ و زبان ملتش هم خدمت کرده است. زبان ملتش را  ( کردی ) ارج نهاده است. نباید چنین تخطه اش کرد. که مسیر را کج نماید. نقد باید سازنده باشد و سمت دهنده- نقد ویرانگر مانند نقد رضا براهنی در دهه ی چهل و کتاب " طلا در مس " را از جنبه هایی مضر می دانم. هر چند براهنی در کتاب خود بنام مکمل کتاب" طلا در مس " اصلاحات و تغیرات زیادی در نظریه های اولیه ی خود داده است . و دیدگاهای او جدید و نو می نماید. آنروزها براهنی برای اولین بار جرقه ای را در میان ادبا و اهل قلم بویژه شعر انداخت و هیزم تعهد ادیب وهنرمند را شعله ور ساخت. شعله ای که خاموش نمیشود هر چند این روزها  کم گردیده است. آنچه در جهان سوم مطرح می باشد بیشک در آنطرف دنیا در غرب-  در نظر دنیای یشرفته ودر کشور های اروپایی و در آمریکا و سایر کشورهای صنعتی  مطرح نیست. پس مفهوم هنر و نقد آثار هنری هم تفاوت پیدا می نماید .هنرمند جهان سومی درد غارت ثروت های ملیش را دارد – درد استبداد را – درد سانسور را -درد عقب نگهداشته شدن ملتش را ازامکانات وسیع فرهنگی – رفاه و بهداشت و عدالت اجتماعی. درد زندان و دربدریها- درد آوارگیها – درد جنگ و تهاجم همسایه و حکومتش . درد فقر و بی نانی- بی برقی با امکانات ضعیف پزشکی – گرانی و چه و چه های دیگر.  هنر مند جهان سومی می خواهد کشورش مستقل باشدو اندیشه اش آزاد و رها به نوشتن آید. از قید و بند های دست و پا گیر فرهنگی و سنت های مخرب رها شود. هنرمند آنسوی مرزها این دردها را ندارد و شعرش جوری دیگری سروده می شود.  که ( مدرن و پوست مدرن می شود )

دچار پر حرفی شده ام. نه ؟ نمیدانم شاید دارم برای خالد ها درد دل می کنم. حرف حرف می آورد. و انسان در همه ی جهان انسان است. و انسان هم کم و بیش مشکل دارد. هستند هنرمندانی که درد جهان سومی را حتی در غرب هم درک میکنند. ژان پل سارتر و ساخارف و خیلی های دیگر و راسل هم و تئودراکیس هم . آنها برای سرفرازی انسانها در هر کجای زمین نوشتند- مبارزه کردند. مشکل آنها شاید مشکل ملت خودشان نباشدولی دلشان به خاطر احساسات و ابعاد انسانی آن پیش ما ست. " جنگ شکر در کوبا " سارتر را تا آنسوی مرزهایی رهایی انسان می کشاند.

شاید فردا این تعریف و این اثر هنری که خاص زمان ماست دیگر کار بردی نداشته باشد.

چه اثرهنری  ماندنی ست ؟ بی شک آنکه جهان شمول باشد و یژگهای خاص خود را برای ماندگاری نشان دهد. شعر یک زمانی نباشد. شعر همه ی زمانها باشد .آنچه که آن را از دیگر آثار دیگران متمایز می سازد. هنر باید خود را تا آینده بکشاند. یک کار هنری باید هنرمندانه هم باشد.سئوال و جواب شروع شده است. وخالد دارد به انتقاد های صاحب نظران جواب می دهد. دنبال بحث هنر را می گیرم. بحثی که دوسه جلسه ی انجمن را به خود مشغول نمود. و عنوان کنندگان هنر برای مردم نتواستند چیز زیادی به دست بیاورندو یا مشتری زیادی را برای خود جلب نمایند. بزعم من هنردرسرشت و طبیعت خود مردمی ست والزامی برای یک دست کردن و فرمایشی کردن آن نیست ! هنر فشار و سرکوب و هنرفریاد کننده و عاصی خود به خود از دل بر میخیزد و بر دل هم مینشیند.و تازه یکی از کارهای هنر به فکر وادار کردن خواننده یا شنونده است ! هنر ماندنی امروز را به فردا پیوند می دهد. که انسان در متن رنگها – کلمات و حرکتهای سازننده شعری قرار می گیرد تا مانگار شود.من این نظر را قبول ندارم که طبقه خواص یا اغنیا نگهدارنده ی نام هنر وهنرمندان هستند. مردم و اندیشه ی آنها حرف ها را نسل به نسل منقل می کنند. خود مردم سره را از نا سره جدا می سازنند.هنوزدر جامعه ما بیسواد کم نیست ولی بعضی ار آنها ضرب المثل ها و اشعار شعرای خوب ما را چاشنی گفته هایشان می کنند.آنشب افتتاحیه خالد بد جوری به اشعار کلاسیک حمله کرد البته شعر نورا هم بی نصیب نگذاشت.  وقتی که تو دنبال شاعری هستی که واجد تمام شرایط مورد نظر تو نیست و شاعر منحصر به فرد هم هنوز به دنیا نیامده است فکر میکنی که یک جای قصه عیب کرده است. شاعران خوب در جهان کم نیستند. حلا هر کدام به مقتضای شرایط اجتماعی و برد فرهنگی و توان انسانی و قریحه ی خود توانسته اند گوشه ای از بار فرهنگ و درد های اجتماعی مردم جهان را به دوش بکشند.

ناظم حکمت شاعر مبارز و اندیشمند تر کیه می گوید:

   من جهان را دوست دارم

   پس آنگاه که نوبت من در رسد

   بر گور من تمامی جهان را بگذارید

نمیدانم مارکزها – لورکاها – نروداها – ناظم حکمت ها – نیما ها و فروغ ها – بیکس و عبداله پشیو ها و ........ و دیگر بزرگان جهان را از چه منظری باید ارزیابی کرد؟ آیا مرگی برای آثار و اندیشه های آنها وجود دارد.  تاریخ می گوید – نه و آثار ماندنی آنها می گوید - نه ! تا زمانی که انسان هست – هنرمند هم هست! آنان که ماندنی باشند  آثارشان دهن به دهن خواهد گشت . و دست چاپ آنها را لمس خواهد کرد و اندیشه های بارور آنها را خواهد ستود. من از پیکاسو – از بی نظمی آثار او واز دادئیسم و پراکندگهای تصاویر – از فتوریسم مایکوفسکی یعنی نشان دادن لحظه ی واقعی یا شعر  در باره ی آینده اش  چیزهایی می فهمم . ولی همه چیز آنرا را نه !این کار کار شناسان فن است . هنر هم همین طور است. هنرمند حرفش را می زند و اثرش را در ذهن من و شما می کارد. ولی کار شناسایی عمیق تر اثر به عهده ی ناقدان و متخصصین و کارشناسان است. شاید خالد یا عزیزانی دیگر حرف مرا قبل نکنند یا بعدا" بپذیرند. میدانم جهان پویا چرخهایش همچنان در حرکت است – من وتو سوار این چرخ در گردش توقف نا پذیری هستیم. در هر ایستگاهی توقفگاهی ست .عده ای پیاده می شوند و هستی باز مانند قطاری به حرکتش ادامه می دهد.  هر کسی بتواند حرکت و محل مسافران این قطار را بهتر نقش کند تا جهانی بهتر بسازد- ماندنی ست. اگر تغیر ندهیم تغیرمان خواهند دادو این جبر گیج کننده ای است.نیاز- هنر را متحول کرده است. هنر در خدمت ایسم ها نیست و اگر در خدمت مذهب و مکاتب فکری یا فلسفی قرار گیرد به بیراهه می رود و فرمایشی می شود. ایسم ها ( کلاسیسیم – رومانتیسیسم –سورئالیسم – مارکسیسم و ........ ) تغیر شکل و تغیر محتوا می دهند چون برای اسقرار قدرت سیاسی می جنگند ویا در چمبره ی کارهای فکری حرکت می کنند و ولی هنر میماند چون قصدش خدمت است. و زنده کردن آنچه که ارزشهای انسانی نامیده می شود.و در مقابل ا یستایی می ایستد. هنر بی شک با درون و احساسات آدمی سرو کار دارد. پس بعد عاطفی آن بر خلاف علم بسیار عمیق و موثر است. یاد شعری از بیدل می افتم :

      هر دم چو بیوفایان نتوان گرفت یاری

       ماییم و آشنایش تا جان زتن در آید

از انجمن دور نشده ام – هنوز در ردیف سوم صندلی چهارم آرام به حرف های دوستان می اندیشم. آیا تمام آثار گذشتگان مطرود است و برای امروز بی اثر و به درد نخور ؟

انیشمندی که اسمش را به خاطر ندارم می گوید :" مردگان بر زندگان حکومت می کنند."

این حرف زیاد هم بی ربط نیست . هر چند زندگان امروز خود کامل کننده افکار و آثار گذشتگان هستند ولی  خمیر مایه هستی را ما از گذشته به میراث برده ایم و آینده گان نیز از ما ها !این حرف مصداق همان گفته ی حکیمانه ست  که:

   دیگران کاشتند و ما خوردیم

 و ما می کاریم و دیگران به خورند

 

+ نوشته شده توسط بابک طناز در دوشنبه ششم شهریور 1385 و ساعت 22:26 |
ادامه

دمکراسی یعنی حرف مخالف خودت را بشنوی و با او به گفتمان به نشینی. تا به نقاط مشترک برسی. گاهی ایرج برای چاشنی مقاله ها وگفتارش شعر هایی معنی داررا  و زیبایی راچاشنی کلماتش می کند.

                به دنبال چشمش یکی خال بود

                که چشم خودش هم به دنبال بود

او هنر مردمی را ارج می گذارد و فضیلت شعر را درریتم و آهنگ آن می داند و موسیقی را عنصر جدا نشدنی از شعر می داندو لطفی به من و شعرهایم.

روزی که شعر" نهر پیغام " را برایش خواندم هر چند شعر مال 18 سال گذشته  بودو در مجله ی فردوسی و نشریه ی پارس نامه قبل از انقلاب چاپ شده بود و بعد ها درکتاب " خنجری در شعرم " 1373. باور نمی کرد که شعر مربوط به گذشته باشد. رضا هم شعر های مرا مربوط به امروز می دانست و می گفت تو به خاطر چاپ شعرهایت تاریخ آنها را  ازقبل زده ای . اینجا بود که احساس کردم در سرودن شعرهایم درک همه زما نی شعر هایم وجود دارد. واین نقطه ی قوت شعر است. که از بار معنایی و حادثه ها تا امروز آمده است. ایرج می گفت فکر می کردم شعر مال دو سه سال قبل است. شعر آغازی این چنین دارد:

                     خانه ها این لکه های رنگی مسکون

                     شهر این خال سیه در پیکر آهن

                    دشت این  گلزار زرد خسته از پاییز

                   رود هم جاری که می شوید سیاهی را

                   هر کجا در این شب بیرنگ

                   نهر پیغامی ست

یاد حرف ایرج در مقاله ی شب تجلیل از محی الدین می افتم که نوشته بود:

" کار من و محی الدین کار مرید است و مراد" و چقدر بیان این حرف صداقت داشت . میروم به قروه جایی که هفت سال از بهترین لحظات عمر گرانمایه ی خودم را در خدمت به بچه های آن شهر سپری کردم-  البته نه به میل خود که حضرات من را به زور بعد از حوادث کردستان در سال 58 به آنجا راهی کردند. و 7 سال ماندم و دوستانی خوب و گرفتاریهای زیاد و تن نداندن به زور و زر و بقیه ی قضایا.. دوره ی جوانی محی الدین و نوجوانی ایرج و کلی صفا و صمیمیت و ماجرا بین محی الدین و ایرج و بعد سالها با گذشت خاطراتی گر انبها – اکنون شاگرد به تجلیل استاد می نشیند.براستی کار های این جهانم دیدنی و عجیب است. که این ست رسم  سرای مهی !و اینکه هر کس چند روزه نوبت اوست.روزی که ایرج در انجمن در باره ی " رستاخیز کلمه  " از شعر یاد کرد- بسیاری از نظریات فرعی در باره ی شعر دگرگون شد. این اصطلاح را شفیعی کد کنی در کتاب موسیقی شعر نقل از شکوفسکی  خاطر نشان می کند. که بعد ها در جایی خواندم که گویا مالارمه هم آنرا به کار برده است . در بحث هنر خود من نیز تاکیدی بر این موضوع کرده بودم- حالا باز این حرف داشت درذهنم مورد تاکید قرار می گرفت. اشاره ی ایرج به نام آوران ادبیات فارسی و گوهرهای نهفته ی آن و ادیبان و سردمداران آن چون حافظ و سعدی و عراقی و صائب و مولوی بر جاذبه ی مطلبش می افزایدوشعری از هر یک با ذکر نکته ای که این ارجمندان شعرشان در زمان خودشان مورد مداقه و توجه قرار نگرفته است ولی کماکان در قله هستند.و این در قله نشستن و به آینده رسیدن کاریست هنری و شاسته ی هنرمندانی بشکوه. ایرج هم چون من چشمی به جوانان دارد تا با تشویق و تر غیب آنها بتواند امید های ادبی این سر زمین را پرتوان تر و پربارتر سازد.

آنتراکت دیگری شروع شده است . آنتراکت های گذر من زمان نمی شناسد . نمیدانم در کدامین جلسه ی و کدامین روز . دلم می خواهد یاد داشت های گذ رمن برانجمن ادبی مولوی کرد تعطیل نشود – یا به صورت یاد داشتهایی مقطی در آید. در آن آنتراکت بحث پیرامون هنردر بین گروهای کوچک شرکت کننده پا گرفته است.آنروز ایرج با من هم صدا شد. خالد از بحث هنرایرج زیاد خوشش نیا مد چون بسیاری از حرف های خالد و نظریات او را ایرج رد میکرد . راستش ایرج از طریق من در جریان مباحث انجمن قرار گرفت و یکی دو جلسه که نیامده بود با جمع بندی جدیدی جایگا ه نقد را بسوی هنر کشید که کار به جایی بود.

حالا پشت میز قرار گرفته ام و شعری به نام" ازدحام داس ها " را می خوانم که بحث بر انگیز بود. شعری با سبک و سیاق وزن نیمایی و گریزی در شهر که هر صحنه اش نقل یکی از بزرگان معاصر است. احساس از رنج روزگار و نرسیدن به آرزوهای دور و دراز آدمی با آین آغاز " صبح دلگیر فسونکاری ".

 اژی گوران را صدا می زنم . اومقاله ی بررسی شعرمعاصر کردی را برای امروز آماده کرده است. او مقدمه ای بر شعر های پدرش عبدالله گوران را می خواند. گوران پدر شعر نو کردی ست – وارشته ای از دیار کردان گرد که به ادب کردی جان تازه ای بخشیو و شعر به سوی شعر" برگه ای" یا هجایی کردی سوق داد.او هم زمان با نیما و با اختلاف 4-5 سال زودتر – هر چند قبل از نیما تقی رفعت و عشقی و ایرج میرزا دست به نو آوری زده بودنند – اما نیما تکمیل کننده و توسعه دهنده ی آن حرکت نوین در شعر و ادب فارسی گردید. قبل از گوران هم آنگونه که بحث گردید – شیخ نوری صالح بر نوآوری در شعر و ادب کردی کوشید. و گیا اولین متن بزبان سورانی را در زمان مبارزات شیخ محمود برزنجی همیشه زنده در مقابل انگلیسی ها او نوشته است. روز گار غریبی ست – اژی خود شعرهایی آیینی می گوید و دشتی بر ادب معاصر کردی دارد. و مانند حکیم مهمان است وهم اینجا خانه ی او که اهل کردستان عراق است. و عضو هیئت علمی انجمن فرهنگی- ادبی – هنری مولوی کرد سنندج و می خواند : شعر پدرش را

                                مو بور – لب قرمز – نگاه مهربان

                                ای دختری که گونه هایت به سرخی زده است

مقدمه ی اژی مرا به دنیاهای دور و به گذشته ی کردستان می برد. به روزگار گوران و "  و کتاب شعر"گشت تابستانیش" گشتی بین اورامانات وعراق وایران به رمز شعر و احساس و عاتفه ای شفاف. اژی از زبان گوران حرف می زند. و بررسی ادبیات معاصراز عبدالله گوران می آغازد.او با احساس شعر می خواند. خوانده است و با تاریخ و ادبیات کردی آشناست- باشد که بگویم – " پدر بر پدر پهلوان بوده اند !" هر چند جهان بینی او مخالف جهان بینی پدر است اما در احساس ملی درک مشترکی دارند. از شعر نو کردی می گوید که سیلاب ها و هجا ها تعین کننده وزن آن هستند. نه اوزان عروضی. هر چند که بسیاری از شاعران کرد چون وفایی- نالی – مصباح - شیخ رضا – پیر مرد – هیمن و ..... در اوزان عروضی کارکرده اند وشعر دارند.  نوبت جمال است – با احساسی و قلمی شیرین و داستان کوتاهی با زبان شیرین کردی که مورد توجه قرار می گیرد و نقدی برآن که کار مقاله و قطعه و شعر جمال از داستانش بهتر و پخته تر است. احمد که می آید شعر مارش را می خواند و کمی بحث پیرامون یکی دو واژه و بعد من بررسی ساختاری آن را به عهده گرفتم. احمد با احساس است وعلاقمند به کار کردن و خواندن ونوشتن. جمال و احمد مدتی نیز یاور نزدیک به انجمن ودر هیئت مرکزی کار کردند. منوچهر کافگا را می شناساند و امروز بررسی کارهای او را به عهده دارد.زیر و بم های هنر ی کار کافگا و تحلیل کارشناسانه ی او بحث زیادی را به دنبال دارد. پرویز می گوید : قهرمان کافگا دچار بیماری روحی ست و خود را عنکبوت یا سوسک می یابد. که این بیماری از نظر روان پزشکی قابل درمان نیست.و نمی تواند برای تغیرخود و رهانیدن خود از چنگال بیماری کار ی انجام دهد. حبیب از زبان یکی از دوستان کافگا : او را صهیونیست می داند. و می افزاید که کافگا دردی از جامعه ی بشری نمی کاهد و نقد منوچهر را در باره ی کافگا قبول ندارد. درواقع بزعم من- کافگا از زمره ی پوست مدرن های داستان نویسی جهان است که به جنگ- سنت و مدرنیسم  برخواسته و با ایجاد شک فلسفی – بخشی از مبارزات نیروهای چپ و مارکسیست های ارتدکسی را به زیر سئوال برده است.منوپهر خود تحلیلی نمی دهد و از ارزیابیهای دیگران سخن می گوید .اشاره به کتاب " مسخ " ترجمه ی صادق هدایت است . ابهامی که در بیان تکوین داستان رو ی می دهد.بی شک هدایت در خلق اثر جاودانه ی داستان مدرن "بوف کور" متاثر از کافگاست. درواقع آنروز احساس کردم که بی انصافانه در کاراز میدان به در کردن منوچهرهستند. دفاع جانانه ی من و تاکید بر زحمات و صداقت او در کار انجمن  باعث شد که بعضی ها ماست خود را کیسه کردند. به باورمن هنر درآزادی بیان و اندیشه رشد می کند نه درسمت گیرهای ایدئولوژیک یا یک سونگر. هیچکدام از آن حضار – توانایی تحیلل و دانش داستانی منوچهر را نداشتند و ندارند. تنها مشکل منوچهر ندانستن زبان کردی سورانیست. که تازه اولهجه ی کردی کرمانشاهی را بسیار زیبا صحبت می کند . موضع ضد جنگ کافگا و حمایت از مبارزان راه آزادی الجزایر و انقلابیون فرانسه مورد توجه و کنکاتش منوچهر است. و اشاره دارد که ادبیات آیینه ی تاریخ آدمی ست. باورها و اعتقادات- زبان او و غیره. حکیم پشت تریبون است ودر باره ی " میرزا عبدوالقادر پاوه ای " صحبت می کند. که شعر هایش را به زبان اورامی سروده است و زندگی سرشار ازرنج و محنت و گرفتارهای زمانه به سر برده است. و روز مادر هم هست که شاعرا ن انجمن دراین راستا شعر می خوانند  یا شعر آزاد ارایه می دهند.                  

  بعد از من نوبت رضا- ر ست. که" بررسی ونقد موسیقی" شهرام را پی گرفته است.او اشاره ای به گورانی یا اشعار آیینی یا مناسبتی می کند و" بیت " را نیز مورد تاکید قرار می دهد. که سری به اسطوره می زند. که شر و شور را با خود دارد و "حیران و قطاره و هوره – سیا چمانه و لالایی را " به عنوان انواع آواز های کردی یا گورانی ها نام می برد. قطاره و هوره به مناسبت های مختلف چون مرگ- درو-شادی یا غم خواننده می شود.و سیا چمانه که با پیراهنی سیاه یا دامنی سیادر مراسمی خاص ارایه می گردد. لالایی که برای بچه ها و خواب کردن هایشان خواننده می شود و هوره از نظر استاد روژ بیانی مورخ نامی کرد برای ستایش زردتشت خواننده می شده است. حکیم می گوید واژه گورانی بر می گردد به دوران گاو پرستی اجداد مهر آیین ما و از همان دوران  واز همان واژگان گرفته شده است

 ئومید خود مجری ست و کار نوشته ها و اشعار سواره ی ایلخانی زاده راپی می گیرد من " کتاب خواب سنگی" سواره را به زبان کردی خوانده ام و شعری برای تختی با وزن شاهنامه به نام خوان هشتم. سواره تفکر ضد استبدادی داردو شعر هایش آغازی تازه متاثر از شعرنو فارسی نیمایی در ادبیات کردی ست. او در منظومه خواب سنگی گذری بر اسطوره های کردی دارد. و زیبا مبارزه آب و سنگ یعنی مردم و استبداد را به چالش کشیده است.

 فردین که می آید تاریخ هنر را ادامهمی دهد. نقاشی و تاریخ آن از غرب و شروع حرکت هایش در شرق. که بحث بر انگیز می شود. او گاهی بر تفکرات هایدگر اشارتی دارد و تاثیر او را در تغیرات فلسفی قرن حاضر نادیده نمی انگارد.

حالا یاد داشتهایی برانجمن مولوی کردهر دو هفته یک بار برای حضار در انجمن توسط من خوانده می شود. و مورد توجه دوستان شرکت کننده قرار می گیرد. بعضی از دوستان می گویند این تاریخ انجمن است و بسیار ارزشمند است. ازنظر من این یاد داشتها  تاکیدی و یاد آوری مطالب گذشته مطرح در انجمن می باشد و هم کا ری تازه وارایه دادن کارنامه ی انجمن و ارزیابی زحمات جمعی عاشق در فضایی بسته  وآشنایی آینده گان با آن روزها بطور ملموس و عینی.. بی شک این یاد داشتها روزی تاریخ انجمن خواهد شد که با خون دل و زحمت بیشائبه ی جمعی ادب دوست و  دل در طبق اخلاص نهاده  شده - پی ریزی شد.

رضا بررسی گونه ای ازکتاب " خانم فرشته ی ساری " دارد و شعری از آنرا جلو رو  می گذارد . شاعر با احساس معاصر با کتاب " قاب های بی مثال " .

کتاب مجموعه ای از کار های خانم فرشته ی ساری است ولی ا حساس غریب و دلنشینی دارد رضا می گوید : " که شعر او از مردم مایه گرفته است – تیغ غدار دشمن- سر زمین محبوبش رادغدار کرده است . جنگ چیز بدی ست . ایجاز و انتخاب کلمه مناسبترین فرم .

رضا دارد ادامه می دهد . کار رضا نقد نیست بلکه بررسی ست . ایکاش آرا به نقد تبدیل می کرد. شعر را باهم می خوانی و :

سرشکی نه

هلال یخ آجین ماه

یا

پاهای او دو کنده ی خشک

با تبر خبرافتاده بود

یا

برهنه و خاموش در خزان

ایستاده ام

در جامعه مرد سالار- زن تسلیم است و ساری زیبا سروده است :

آه – بانوی تسلیم

در نبرد زنگارها ....

رضا دارد نمونه شعر های او را چاشنی بررسیش می کند :

شعر رهایی ست

خموشم و ماهیان گرفتار

در تورسکوتم نومیدانه تقلا می کنند

یاد شعری با همین مضمون ولی زیباتر از احمد شاملو می افتم.

شعر رهایی ست

گلوله ای که سر انجام شلیک می شود

بررسی رضا شاعرانه است. و همانگونه که قبلا " نیز گفتم رضا دستی در شعر معاصر دارد گاهی کردی و گاهی فارسی شعر می سراید و با ذوق است. کار شناس ادبیات فارسی.

با توجه به حرکت و جنبش زنان ادیب کشورمان توجه به کار آنان ظرافت و دقتی ویژه لازم داردکه به قول جعفر کوش آبادی شاعر کرمانشاهی بایدمراقب بود:

                حرف نازکتر از گل نزنیم

                 تا مبادا به کسی بر بخورد

البته تا وقتی شاعری کارش را برای مردم رو نکرده است- مسئولیت کارش با خودش است و امکان تغیر در آنها وجود دارد. ولی وقتی هنرمند کارش را عرضه می کندو مردم آنرا می بینند و می خوانند باید نقد و اظهار نظر مردم و کارشناسان هم در دنبالش  باشد. و آنها هم آنها را به خوانند.

رضا نظری دارد به ترکیبات و شعر فرشته ی ساری و گاهگاهی هم بندهایی از شعراو را می خواند . این شعر گذر عمر را به یادم می آورد.

                  دو تازیانه

                  ساعت را

                  به زوال می نشاند

 آنروز رضا فرشته ی ساری رابه درستی معرفی کرد. هر چند که من میخواستم این کتاب نقد جانانه ای میشد تا جوان ترها ویژگیهای شعر معاصر کشورمان را بیشتر می دانستند. بعد ها رضا به خاطر گرفتاریهای زندگی مجری برنامه های انجمن نشد. .گاهی من و محسن و حسین و ایرج - ص کار ادامه ی برنامه های انجمن را پی می گرفتم و هر چند که کار من سنگین تر شد و به عنوان مسئول انجمن به اداره ی ارشاد از طرف اعضاء  معرفی شدم .خالد به خاطر گرفتاری شغلی استعفا داد و حبیب هم نیامد وتر کیب هیئت مدیره ی و مووسس انجمن تغیر کرد.رضا هنوز دارد مقاله ی دو جلسه پیشش را می خواند.فاروق را کنار دست خود می بینم. باز هم دیر آمده است. خوب مشکلاتش کم نیست!جا پایی در مجله ی کردی زبان " سروه " دارد و جزو نویسندگان آن مجله . کردی را خوب مینویسد و تنش با تیغ حضرات آشنا ست. یک فعال فرهنگی دوست داشتنی با تحلیلی واقع بینانه. سعی هم کردند که براهش بیاورند که نشد. عشق به مردم و کردستان رهایش نمی کند. دو جلد کتاب تدریس زبان کردی هم برای کلاس های اول و دوم دبستان نوشته است. ( در دوره ی سیادت اصلاح طلب ها  یک دوره ی تربیت مدرس زبان کردی هم در انجمن تشکیل دادیم که به اصرار من فاروق مدرس آن دوره شد که بعدها کار تدریس زبا ن کردی را به شریف واگذار کردم ) . او بی ادعا حرفش را می زند. گاهی از مشکلات مهاباد در دوران انقلاب و بعد از آن برایت داستان ها دارد که شنیدنی ست. صمیمی و دوست داشتنی که بی ریا در دلت می نشیند. بررسی رمان " هاوره به ره "( فریاد کمک) را در دستان خود داشت.مقاله ای جامع به زبان کردی در  باره ی رمان نویسنده ی کرد بوکانی فتاح امیری . کتاب دوازده فصل و 194 صحفه دارد نقد فاروق هنگام قرائت به نظرم پخته آمد! هر چند فاروق داستان نویس نیست. عینا" مقاله ی او در مجله ی سروه شماره ی 73 به چاپ رسید. بعد از انقلاب به همت زنده یاد هیمن و احمد قاضی نشریه ی سروه در ارومیه چاپ میشد. و در ترویج زبان و فرهنگ کردی نقش بسیار زیادی داشت. حالا کار به کنترل و سانسور حضرات تهران نشین و ( قرار گاه رمضا ن ) در این مجله نداریم. من خودم زبان کردی سورانی را درانجمن و از طریق همین نشریه یاد گرفتم. شبانی به نام یاره به دنبال نی لبک خودش ست تا مردم را برای نجات گوسفندانش بخواند. صدای نی لبک سمبل بیداری و هشیاریست . وقتی چشمهای فاروق به این طرف وآنطرف می گردد و مقاله ی" هاوره به ره " را می خواند . حالتش تماشایی ست.انگار با تو الفتی می یابد. تا چیروک او " داستان کردی " در جانت جا باز کند.باید کار زیادی انجام داد تا ادبیات کردی را بارورتر کنیم.آستین ها را بعضی از دوستان بالا زده اندو کافی نیست یک اهتمام ملی و جمعی می طلبد.نی به نظر فاروق می تواند سمبل فرهنگ و زبان ملی باشد (و به قول مولوی زبان ارتباطی عرفا با خدا ). درین کتاب کلیه ی عناصر طبیعت با آدمی حرف می زند.نان – سنگ- گوسفندان – کوه و غیره....

آتش سوزی جنگل و بیشه روشن کننده ی دهات و پیام آگاهی را به مردم می رساند.یکی از تعبیرات زیبای فاروق در این مقال که ذهن من را به سوی ایران باستان برد مقایسه ی کار یاور با آرش کمانگیر در شاهنامه ی فردوسی ست.

سیاوش کسرایی شاعر معاصرهم در منظومه ی آرش کمانگیر خود می گوید:

جان خود در تیر کرد آرش

کار صد ها تیغه ی شمشیر کرد

که گویا کسرایی این شعر را برای" خسرو روز به  " یکی از آزادی خواهان متمایل به چپ ( جزو افسران حزب توده )سروده باشد. تیر نشانه ی شجاعت و آزادگی دراسطوره ی آرش و نی به زعم فاروق نشانه ی فرهنگ و هنر ملی ست. که با فدا کاری و از جان گذشتگی توانسته است آنرا حفظ نماید ودر مقابل دشمنان برای به صدا در آوردن بانگ آزادی سمبولی جاودانه بسازد تا بگوید که من هستم .فاروق کتاب را فرهنگ نیرومندی می داندکه به ادب کردی خدمت نموده است و سر شار از فولکلور و ضرب المثل های مردم کردستان است.فاروق داستان را داری چهار ویژگی می داند.

زمان یا (وقت) – مسیر –زبان و چگونگی اتفاقات. پیوند این چهار عنصر به تقویت سبک وبیان مفاهیم نویسنده کمک بسیار کرده است. به نظر او این رمان فریاد آشکار گلوی پر آرزوی ملت کرد است. قهرمان های داستان واقعی هستند ودر میان مردم مناطق کرد نشین زندگی میکنند. فاروق همچنان ساکت نشسته و رضا هم حرفش را تمام کرده است و بحثی گرم پیرامون اشعار فرشته ی ساری در انجمن و بین شرکت کنندگان در جریان است. احساس می کنم با نگاه کردن به چشمهای فاروق و شنیدن صدای آرامش یک بار دیگر رمان فتاح امیری را داریم باهم و با نقد کنندگان دوره می کنیم. آنچه در آن نقد و بررسی می توانست نقطه ی قوت بیشتر مقاله ی او باشد – اشاره به کمیها و کاستیهای رمان بود. مانند رضا – فاروق هم بیشتر به نقاط مثبت آثارا رایه شده تاکید داشتند.به هر حال به قول معروف "حسن می جمله بگفتی -ضررش نیز بگو ! " تا نقد کامل شود می روم سراغ تمامی قهرمانانی که همچون آرش – کاوه و یاره برای سربلندی کشور و ملت خود مبارزه کرده اند و ایستاده اند. که گفته اند :

                         ای وطن نام تو بیرون نرود از دل من

                         مگر آنگه که در خاک شود منزل من

کامبیز بی تاب است و کار تازه ای به نام معرفی چهرهای ادبی جهان را به عهده  گرفته است.او به هرگوشه ای سرک می کشد. به این انجمن و آن انجمن رفت و آمد می کند. کنجکاو است. دلش می خواهد همه جا باشد. که از خصوصیات سنی و جوانی اوست.از ناظم حکمت شروع کرده است. کاری به جا و در خور تعمق و احترامی به این شاعر مبارز کشور همسایه ما ترکیه. نامه های " تارانتابا بوی حکمت" بسیار شنیدنی و خواندنیست.

این کتاب را هنگامی که دانشجوبودم خواندم و براستی همان روزها ارزش اندیشه و باورهای انسانی ناظم در ذهن من جای گرفت. یاد داشتهای فوق را حکمت در تاقچه ی هتلی در فرانسه می یابدو گویا نویسنده اش دانشجویی استعمار زده ازآمریکا یا آفریقا ی جنوبی بوده است.یادداشتها تاریخ مبارزات و رنجهای یک ملت جهان سومی ست که حکمت آنها را به نظم کشیده است.و ثمین باغچه بان آنها را اززبان ترکی استانبولی به فارسی برگردانیده است. زندگی حکمت – زندان کشیدنهایش نامه هایی که از زندان برای همسرش نوشته است- استقامت ها و اینکه جهان به دادخواهی او و مبارزات ترکهای آزاد اندیش برخاست. سارتر و کامو و راسل و بشر دوستان دیگر و بعضی از نویسندگان و دانشمندان و اهل قلم خودمان هم مسئله ی ناظم حکمت را و اسارتش را به محافل حقوق بشری و دستگاهای معتبر جهانی کشانیدند.کمیته ی آزادی حکمت سر انجام با ایجاد فشارهای بین المللی به دولت وقت ترکیه این دلاوررا اززندان نجات دادند. یکی دو دهه زندانی بودن کم نیست. آنهم زندان ابراز نظروا ندیشه های آزادیخواهانه بودن. یعنی به جرم حرمت قلم وتعهد راستی به مردم اسیرت کرده باشند. تو اگر با خط مشی فکری  حکمت به عنوان گرایشات سوسیالیستی و کمونیستی موافق هم نباشی ولی استقامت و آزادگی او را می ستایی. آلبر کامو می گوید : هر انسان ارزشمند – اندیشه و باورهای ارزشمندی دارد! " کار آدمی و عمل اوست که ارزش دید - دین – مکتب و ایدوئولوژی او را بالا می برد. بسیاری از تفکرات انسانی که برای رفع بلایای انسانی و استقرارعدالت و آزادی تدوین و ارایه گردیده در کنه و خمیر مایه ی قوانینش بد نیست ولی بدست مجریان بد افتاده است.

شاید به قول انگلیسیها بعضی ازآنها هم از رده خارج شده  است . it is out of date "" ناظم حکمت مرا در رابطه ای بر عکس به یاد گلبدین حکمت یار می اندازد. مجاهد افغانی که اکنون به جای پیوند وبرادری با سایر نیروهای مبارز وقت  و درگیر در افغانستان قبل از طالبان ها ملتش را زیر توپ و تانگ گرفته است تا فقط خودش حکومت کند.انگشت پاکستان و عربستان هم در ماجراها . حوادث افغانستان پیدا ست. ( البته حالا هنگام باز نویسی این یاد داشت ها - جمهوری دمکراتیک و مردمی افغا نستان با مرگ طرفدارن طالبان و حکمت یارو بن لادن و دیگر آدم کشهای عرب و غیرعرب در آن کشور رنج کشید ه مستقر است.)

همیشه سود جویی وسیادت ابرقدرت ها به خاطر اختلاف ملت هاست که تکوین و رشد آنرا هم خود برنامه ریزی میکنند. در قرن بیستم و بیست و یکم جایی برای تفکرات قبیله ای –قومی و تعصبات دست و پا گیر فرقه ای نیست. جهان بسوی رسالت و رستگاری انسان از بند های جهل و استبداد حرکت می کند. گاهی شباهت اسم ها و کلمه ها چه آشوبی در دل  آدمی به پا می کند. بین ناظم حکمت  ترکیه و حکمت یار افغانی چه فاصله ی زمانی و فکری متفاوتی وجود دارد. آنروز من مجری بر نامه های انجمن بودم و برنامه فشرده بودو کامبیز وقت بیشری می خواست که به او داده نشد. با باز کردن آمورشگاه زبان های خارجی امید فردای کردستان وقت کم می آورم. ضرورت یاد گیری یک زبان بین المللی کمتر از کار یک انجمن ادبی نمی نماید . جهان بسیار به هم نزدیک شده است و باید با زبان بین المللی هم مجهز شویم ( آن روزها تلاش زیادی کردم که مجوز کلاس تدریس زبان کردیو تربیت مدرس را در آموزشگاه امید فردا بگیرم  که نشد. ). چهار پنج سالی تابم دادند تا توانستم مجوز تشکیل کلاس های زبان انگلیسی را به دست آورم تغیر وقت انجمن برنامه های بعضی از دوستان را به هم زده است. حبیب نمی رسد که بیایدو خالد و رضا هم آگاهانه کم و کم تر می آیند. اگر انجمنی بر وفق مراد من نمی گردد که بد نیست. این منم که می خواهم افکار خود را به دیگران به قبولانم. من یک عیب بزرگی دارم. یک سونگرنیستم و انجمن را ملک خود نمی دانم. همه باید بیایند و اگر توانایی دارند باید کارشان راعرضه کند. محسن و عطا و حسین بیشتر وقتشانرا صرف انجمن می کنند. منهم باهمان عشق و توان روزهای اول کنارشان هستم. و کمکشان می کنم. به همین خاطر نوشتن یاد داشت هایم کند تر پیش می رود. ما تجربه ی دمکراسی نداشته ایم. و اینکه تحملمان کم است. و گاه یکدیگر را تحمل نمی کنیم. جلسه ی قبل یک ساعتی زود تر سری به انجمن زدم. انجمن کمی بی نظم شده بودو رعایت برزگان و پیش کسوتان از طرف کوچکترها کم شده بود. بسیاری از آنها نمی دانستند که باچه خون دل خوردن وزحمتی این انجمن راه افتاده است و تلاش باید حفظ آن باشد. البته نه بهر قیمتی. ما حرمت قلم و آزادی اندیشه و منافع ملتمان را با هیچ چیز نه عوض کرده ایم و نه عوض می کنیم. و در اول هم توافق ما با مسئولان درین راستا صورت گرفته است. ما فرمایشی کار نکرده ایم. وتمام برنامه ها را خودمان تعین و بر گزار کرده ایم. کار جمعی تصمیم گیری جمعی می خواهد.عبدالغفار حال و هوای شرکت مداوم را در انجمن نداشت.یاد واره ی گلشن کردستانی در جریان است و روز معلم هم امسال بر خلاف سالهای گذشته به جای تالار فرهنگ در مسجد جامع بر گزارشد و صبح هم بود که به این خاطر نتوانستیم درآن شرکت کنیم. البته معلم همواره ارجمند است و روز نمی خواهد. افکار عمومی ازانجمن توقعاتی دارند و اداره ی ارشاد هم توقعاتی . ما هم ملامال از عشق به زبان و فرهنگ ملتمان در کردستان. باشد تا راهی که انتخاب کرده ایم آگاهانه به پیش ببریم تا یارکه را خواهد و میلش به که باشد. هنوز N.G. o  ها مانند امروز قد نکشیده بودند تا ما بتوانیم در جمعی مستقل حرکت کنیم و انجمنی را بی آقا بالا سر بنا نهیم. البته مکان تجمع - سالن – بود جه برنامه ها و خیلی فاکتورهای اصلی و جنبی دیگر ما را متقاعد کرده بودکه این چنین وبا همین روال ما بهتر و در امنیت بیشتری می توانستیم کار کنیم که در تمامی طول دوران فعالیت انجمن که در فضای نسبتا" بازی فعالیت ادبی و فرهنگی داشتیم برای هیچ یک از اعضاء مشکلی پپیش نیامد. شاید مدیریت درست و آگاهانه من وبعضی از دوستان و پیش کسوت و توجه بعضی از دوستان روشنگر ما در اداره ی فرهنگ و ارشاد اسلامی نقطه ی قوت حمایت از ما بود. یاد داشتهای من هم در انجمن ادبی مولوی کرد پژواک همان داستانی ست که منوچهر به نام " راز آن آواز قدیمی " نوشته است. آن آوازی که در کوچه های تاریخ کردستان همچنان در باغهای عشق خوانده می شود. و آزادی را صلا می دهد.رازاین آواز قدیمی تمام شدنی نیست.با تاریخ انسان زاده شده است.و در ابدیت این تاریخ دوام دارد و تا انسان هست مبارزه هم هست. خوبی هم هست و به قول سهراب:

" تا شقایق هست زندگی باید کرد". در آن آواز قدیمی برادر به وسوسه ی زن و ثروت برادر را می کشد و آخرین برادر خود قربانی همان وسوسه میشود.و برادرن با وسوسه ی طلا و پول زره و شمشیر از تن یار خوب و شوی خواهر بر میگیرند و او را می کشند.ولی مرگ او صوری ست و او در لحظه لحظه ی هستی ست که  با آدمیان میماند. رقص و موسیقی و شادی را به آنها هدیه می کندو این درست مانند دادن آتش از سوی پرومته به انسان است که مورد تکفیر زئوس خدای خدایان المپ در اسطوره های یونان قرار می گیرد. آتش که آگاهی به انسان داد و او را مغضوب خدایان کرد.که داستان رنجی ست حماسی.و بردن آن سنگ بزرگ را دربالای کوه و افتادن و دوباره بر خاستن که مبارزه هم چنان ادامه می یابد.بیمی نیست که دلش از عشق به انسان سر شار است. ولی بعضی از انسان های زشت خو . مال دوست او را نمی شناسند. پس بر نابودیش کمر همت بسته اند -ولی او به صورت عنصری آزادی بخش با آدمی می ماند و مانده است. اکنون یاد داشتهایم مانند همان آواز قدیمی تا پایداری وابدیت انسان صدای خود را حقظ خواهد کرد و تاریخ تلاشی ست ماندنی و ازیاد نرفتنی . هفته ی بعد به خاطر نا سازگاری یکی از جوانان انجمن و توهین به پیش کسوتان و مسئول انجمن که می خواست شرایط ادب و موقعیت و سن وسال دوستان در انجمن رعایت شودولی تیپ های احساساتی و آنارشیست  کنار مااین را درک نکردند. از طرف اداره ی کل فرهنگ و ارشاد اسلامی طی اعلامیه ای اعلام شده بود که به خاطر استعفای دسته جمعی اعضاء هیئت موسس تا اطلاع ثانوی انجمن تعطیل می باشد. و من یکی می دانستم که استعفا نداده ام.

دارم از شعر های خودم می خوانم :

روزی آمد روز را افروخت رفت

جان آتش زای ما را سوخت رفت

موجی از آتش به دامانم نهاد

شعله ای بردیدگا نم دوخت رفت

به دنبال تعطلیلی موقت انجمن غم فراوانی درون و دل جمعی از مشتاقان خدمت به ادبیات کردی و فارسی را فرا گرفته بود. بطوریکه هر وقت مجال دیداری میسر می شد همه از تعطلیلی انجمن نگران و متاسف بودیم.بلاخره تلاش من و منوچهر و ایرج – ص و حسین سرانجام امکانات گشایش انجمن را فراهم کرد. شاید من در برخورد و مجاب کردن حضرات بویژه آقای یدالله سبحانی مدیر کل ادره فرهنگ و ارشاد اسلامی که واقعا" از حرکت های فرهنگی بویژه انجمن مولوی حمایت می کرد- نقش تعین کننده ای داشتم. سبحانی قبلا" در آموزش و پرورش بود ومن او را به عنوان همکارمی شناختم و احترامی بین ما نسبت به هم وجود داشت.  من مجری برنامه بودم و گرد همایی هفتگی انجمن با حذف یکی از کسانی که جایگاه ادب و فرهنگ را نمی دانست مورد توافق همگی ما شد. کسی که می خواست با بزرگان انجمن گلاویز شودو نمی دانست که کار انجمن کار قلم است نه تهدید و مشت. نه کار خیابان سیروس و بعضی از اندیشه های لومپنی! ابتدا قرار بود در خانه ی شماره ی 2 فرهنگ و ساختمان سینمای جوان . گروه نمایش بر گزار شود ولی نشد. پیامی از طرف انجمن قرائت شد و تاکید بر این نکته که ما ایرانی و کرد هستیم .قرار بود محسن و منوچهر مطالبی ارایه دهندکه به خاطر تقاضای مهمانان و امکان صحبت به آنان برنامه ی دوستان و اعضاء به بعد موکول گردید. منهم شعر تازه ی خودم را به نام " بر بلند های دیدگاه" را خواندم با این آغاز :

چرخ و فلک چو چرخ فلک می گشت

خیاط مهتاب

نیمه شب

تور آبی سفیدی

به گرد شاخه ی امیدم کشیده بود

و با پایانی به این مضمون :

جایی میان عمق شب

شبتاب سایه ها

نامه ی گشاده ی خود را آواز می دهند!

آخرین قسمت گذری ب انجمن ادبی مولوی کرد راکه تا آنزمان نوشته بودم خواندم. رضا شعر" اگر بگذارند" را خواند و انتقادی به کسانی که بستن انجمن را تسریع کردند – که متاسفانه همشهری بودند و خودی که ما هر چه می کشیم از خود است به قولی : "از ماست که بر ماست !" ایرج – ص نکاتی را پیرامون اهداف انجمن در راستای مندرجات اساسنامه ی انجمن و خط مشی آن را در راه اعتلای زبان و فرهنگ کردی و فارسی بر شمرد و منهم پیرامون بر خورد منطقی و ادیبانه با حضار صحبت کردم.یاد داشت هایی بر انجمن ادبی مولوی کرد در دل حضار جا باز کرده بود. بسیاری از دوستان آنرا کاری زیبا و مفید خواندند و از من خواستند که آنرا ادامه دهم.برآنیم که علیرغم مشکلات بسیار اولین شماره ی گاهنامه ی انجمن را بدست چاپ بسپاریم. تافگه ( آبشار ) نشریه ی داخلی  انجمن فرهنگی – ادبی – هنری مولوی کرد سنندج به مدیر مسئولی من تا 15 شماره به صورت گاهنامه چاپ شد و در آرشیو ادبیات کردستان ماند. هر چند اعتقاد من بر این بود که زودتر تافگه را به زیر چا پ به بریم ولی هر بار با مخالفت دوستان مواجه میشد که سرانجام استدال و تلاش من جا افتاد. به تلاش برای حرکت و نه ایستادن – دل و ذهن مرا پر کرده بود. منوچهر آنشب قرار بود بعد از پیام انجمن  بررسی" ادبیات نمایشی را " آغاز نماید که نشد. هر چند به خاطر تغیر نا به هنگام محل انجمن عده ی زیادی از علاقمندان شرکت نکردندولی به هرحال حرف هایی زده شدکه ضرورت استمرار کار انجمن را موکد می ساخت.

با گشایش انجمن خروش دوستت دارم بلند شد

و هم بر این باور

که عاشق شو ورنه روزی کار جهان سر آید!

 وقتی منوچر پیام انجمن را خواند – یاد شعری افتادم که او یک روز برایم نوشت گویا شعر مال سالهای جوانی او بود.

لحظه ها را دریاب

وقت تنگ است

به افق بنگر

ز خون کدامین ستاره

چنین سرخ رنگ

آسمان ابری

 چه بیگاه به سر جنگ

دلم تنگ است

                 تنگ !

امروز باز در انجمن نشسته ام. طبقه ی سوم پاساژ حبیبی – تالار فرهنگ یا آمفی تاتر کتاب خاته ی مرکزی سنندج- چه فرقی میکند. اینها هر یک روزی مکمن بر نامه های انجمن و جایگاه نشستن های ما بوده است. البته در این آخری سالها ماندیم و جمع گرمی داشتیم. دیگر  مکان نسبتا" قابل توجه  اصلی انجمن  در ذهن دوستاران ادب و فرهنگ جا افتاده بود. ( کتاب خانه ی مرکزی- آمفی تاتر )

حتی هنگامی که مجری هستم باز مرغ اندیشه ام در پرواز است. شعر شیر کو بیکس  را که می خوانم – سوار قطار می شوم که پراز انسانهایی زخمی ست. قطار ثانیه ها – صدای  شعرشیر کو را می شنوم ! که با ترجمه ی خودم آنرا می خوانم!

  در ایستگاه ایستاده ام

  یک زخم پیاده می شود

   صد زخم سوار !

دیدم منهم در کتب "خنجری در زخمم " همین احساس را دارم و بی اختیار آنرا با خود زمزمه کردم ! کدام شاعر ونویسنده کرد را می توان یافت که زخمی نباشد؟ زخم دل گزنده تر از زخم کتف است !این زخمهای تاول زده کی می خواهد شفا یابد ؟ وقتی عاشق می شوی – دچار شده ای ! ولی وقتی زخمت میزنند – مجروحی !هر چه عمق عشق بیشتر می شود – ژرفنای احساس آدمی بیشتر و بیشتر می شود. تا جای که با معشوق یکی میشوی. عرفا میگویند فنا فی الله . عاشقان میگویند یگانگی دوروح دو دل در یک جسم . و عاشقان وطن می گویند. پیشمرگ وطن شدن. که برای رسیدن به معشوق ازهرزاویه ای که بنگری- سختی و دشواری راه آزارت می دهد و کسانی زخمیت می کنند. و هنرمند جهان سومی زخمیست. محسن  را صدا می زنم تا شعری به زبان کردی از نالی را برایمان به خواند. شعر دلنشین و هنریست ! نالی را در ادب کردی سخن شناسان همتای حافظ  شیرازی میدانند.

 ترجمه ی خودم :

       سرو را گفتم

      راست است که سر بلندی تو

     که او لرزید

     وگفتا :

که اگر قدم رسد تا آسمان

 خود - خود بنده ی یارم

ز" شیرینی " تو

ای خسرو تخت زمین

شاید

رسد برآ سمان فرهاد  فریاد م !

حا لا محی الدین – من – محسن – منوچهر – حسین در بافتی تازه عاشقانه انجمن را اداره می کنیم.با گرفتارهای بی شمار – مشکلات عد یده ی مالی – بی توقع یک ریال و  یک تومان.فقط به خاطر عشق به زبان و فرهنگ ملی خودمان.

حافظ را زمزمه می کنم که :

پیرانه سرم عشق جوانی به سر افتاد

وان راز که در دل به نهفتم به درافتاد

از راه نظر طفل دلم گشت هواگیر

ای دیده نگه کن که به دام که در افتاد

هنوز شیرکو بیکس دارد فریاد می کشد. یکی از شرکت کننده گان انجمن کنار دستم نشسته است. و ترجمه ی از شعر تاره ی اورا می خواند.

 

مرا بر بال نغمه ی شیونت بربای !

 

شعر آوارگی در ادبیات عرب با فریاد شعرای فلسطینی رنگ و جلا یافته است. آوارگی کم و بیش دربسیاری از کشورها دامنگیر ملت های مظلومشان شده است. محود درویش – البیاتی – قبانی- آدونیس و --------

حا لا شعرآوارگی شعرای کردستان ایران – عراق – ترکیه و سوریه- شعر دردناک تری می نماید. شیر کو بیکس- عبدالله پشیو -انور قادر محمد- لتیف هلمت . شعر زبان بسیاری از دربدریها ی ملت کرد و ملت های جهان سومند ! به خون نشستگان از وطن رانده. به خاطر تشویق جوانان هر اهل ذوقی که امروز مطلبی قابل ارایه داشت در انجمن خواند.تصمیم بر آن بود که درد دلها را به شنویم.برنامه ریزی انجمن آرام آرام به روال عادی و سازنده خود بر گشت.بی شک " اگر یار اهل باشد- کار سهل خواهد بود ! " و حال که دردمندان مشتاق دوباره گرد هم آمده اندو عشق همه ی آنهارا ربوده است- اتحاد

این همه زخم – کاری خواهد شد کارستان. سوار قطاری هستم که دارد جوانه ها را یکی یکی در پشت میز کوچک و ساده ی انجمن ادبی مولوی کرد پیاده می کند. به قول سواره ایلخانی زاده  شاعر بزرگ کرد قبل از انقلاب :

       " چۆن بژی شه ر ته

           نه چۆن چنده بژی ! "

    یعنی :" چگونه زیستن مهم است

                نه طول عمر "

 ایرج بحثی را پیرامون ادبیات متعهد آغاز کرده است و مسئولیت هنرمند را در جامعه گوشزد می کند.و گاهی هم چاشنی شعری با آن بیان دلنشینش.!و شیوه گفتارش حرف هایش به دل آدمی می نشنیدکه بی شک هنر جهت دارد ودر تعالی جامعه نقش اساسی بازی خواهد کرد. صحبت قبلیم هنوز باقی ست. آیا مشخص کردن الگو برای هنرمند – محدود کردن خلاقیت – اندیشه و احساس او نیست ؟ بدون ترید نقش جهان بینی هنرمند است که لبه های تیز احساس را بسوی صیقل دادن نابرابریها و گسترش عدالت و آزادی می برد. روزی محسن وقتی که مجری بود این شعررا خواند و اکنون نیز یاد همان شعر می افتم که وجودم را آتش می زند. خواجو در ذهنم زمزمه می کند:

                   سینه مالامال درد است ای دریغا مرهمی

                   دل ز تنهایی به جان آمد خدارا همدمی

                  چشم آسایش که دارد از سپهر تیزرو

                  ساقیا جامی به من ده تا بیاسایم دمی

             زیرکی را گفتم این احوال بین خندید و گفت

            صعب روزی – بلعجب کاری – پریشان عالمی

 سارتر در کتاب ادبیات چیست می گوید " برای اینکه بتوانی بنویسی – باید بخوانی ! "

با ذهن تهی نمی توان  دست به خلاقیت و آفرنیش نا یافته ها  زد. وقتی در صندلی انجمن می نشینم . دیگر نمی خواهم از جای خود بر خیزم . زمان و مکان را گم می کنم . این جلسه و آن جلسه لحظه ی می شود که مرا در طیرانی شگرف می گرداند. پیوند ردیف ثانیه های اجرای هر برنامه را بهم احساس می نمایم. – گویا داستان بلندی را آغاز کرده ام ! نمی دانم شاید این قصه ی بلند روزی رمانی ماندنی شود ! مگر نه اینکه زندگی خود رمانی ست. رمانی که برای هر انسان آغاز ماجراها و پایان متفاوتی دارد. با اسمی متفاوت با رنجهاو شادی های متفاوت و برای هر کسی با تعبیری خاص!

  به قول مولوی کرد : ( مایه م نا رواج  ده رونم ته نگه ن

                                قافڵه م تا قام قیامه ت له نگه ن "

        آثارم بدون خواننده یا بدون رواج ست  و دل تنگم. و تا پایان قیامت نیز کارهایم ( قافلیه ی زندگیم لنگ است "

منوچهر دارد داستان " هستی به روایت من " رامی خواند. صحنه ی شطرنج داستانش – صحنه ی جنگ بین خیر و شر یا خوبی و بدیست. بی عدالتی و عدالت است. یکی  زور می گوید و یکی با زور مبارزه می نماید. سرباز شطرنج قربانی طمع حکمرانان و وزیر مجری و نگهدارنده ی تاج و تخت – زور- تبعید – تبعید گاه – دلقکی در نقش وزیر – سر بازهای رفته دیگر به صحنه ی شطرنج بر نمی گردند. سایه ها در سایه ها یکی می شوند – تا به شکوه وحدت ماندن و زنده بودن را بیافرینند. جشن های مضحک – صدای ترقه ها و بادبادکها- دود کندر – صدای فریاد سرباز گم شده- خطابه ی آخرین وزیر- کا ر آن سرباز سرفرازکه به خاطر اعتلای وطن جانش را فدا کرد. درود وزیر توهین به آزادی ست – به عدالت. آیا به راستی " صبر شب از غلظت اندوه بیشتر است ؟ " رنگهای مختلف لباسهای  دلقک ها – هر کدام – نشاندهنده ی سمبلی از دغلکاری و سیا هکاری آنهاست. رنگ سفسطه – زشت ترین رنگهاست و لباس دلقکی به رنگ زمین – حقانیت وجود آدمی ست. نوشته های منوچهر گاهی پهلو به پهلوی شعر می زند. بدون زمین زندگی مفهومی ندارد. زمین یعنی هوا- یعنی آب یعنی غذا- یعنی پیوند قلب ها برای استمرار هستی. یعنی همه چیز آدمی !منشور های ساختگی – فرمان های نگاهدارنده ی قدرت ها را باید شکست. و هماهنگ کننده ی رنگها را باید به اتحادی یگانه فراخواند – تا همه ی رنگها به رنگ نور در آید. رنگها ظاهری متفاوت دارند. ماهیت همه نور است. جهانی پراز امید – دنیایی با ارزش و نوینی ست که مقام انسان را می  شناسد و اورا ارزش می گذارد. داستانهای منوچهر همیشه مرا پرواز داده است. بال اندیشه هایم را می تکانم تا باران مهربانی او خیسم کند. بعد حسین مرا صدا می زند تا شعری ازکتاب "خنجری در زخم "را به خوانم . این شعر ها به فارسی سروده شده بودند. ضمنا" برای اولین بار ازکتاب  شعرهای کردیم که آماده ی چاپ می شود به نام " خواب و زخم و فریاد در آغوش کانی  "  - ( خه ون و زه خم  و هاوار له باوه شی کانی دا )  یکی دو شعر را رو کردم که مورد توجه دوستان قرار گرفت. تمامی این مجموعه شعر با کلمه ی کانی آغاز می شود که در نوع خود کاری تازه ست.

کانی

به هاری بی باران هات و

 تو شه نگه سواری به یان

یه ک تان نگرت ........

ودر شعر فارسی

خبر چه بود؟

شلیک گلوله ای از دهانه ی قلم

خبر جه بود ؟

کسی می آید از تبار روشن عریانی

و کسی میرود ........

باز بر می گردم سر جایم . احساس می کنم که هنوز زخمیم. هنوز می خواهم فریاد بزنم. هنوز به دنبال دینامیتی هستم تا حرکت بیافریند.من دینامیسم بودن را عاشقم.

روزی اخوان ثالث گفت :  نادری پیدا نخواهد شد امید

                                  کاشکی اسکندری پیدا شود

نمی دانم اگر اسکندری پیدا شود – جهان  چه چهره ی نوینی به خود خواهد گرفت. تازه دوست فزانه و محققم فاروق صفی زاده در نشریه ی  " در آستانه ی فردا " مطلبی تحت عنون افسانه بودن اسکندر مقدونی را با دوستان آن  نشریه تدارک دیده اند که خواندنی ست. صفی زاده چند باری به انجمن آمده است ولی با تواضع بسیار مطلبی ارایه نکرده است هر چند در محقق بودن و دانشمند یش در چند رشته ی تاریخ – زبان شناسی- و جامعه شناسی او جای شک برای کسی نیست ! و حدود 200 و اندی کتاب ومقاله ی علمی و ..... می گفتم : برای اینکه به اوج به رسی باید توقف نکنی ! به او گفتم : " آنچه را که تو اوج می نامی شکست اسطوره است !" فرا رسیدن نگاه و مرداب " از همان روزی که شمشیرش را در قلبم کاشت - زخمی عمیق بردلم نشست . جاوید حالا دیگر در سنندج نیست و او کرد قوچان است- جایش سبز- آمد و پشت تریبون نشست. او در صدا وسیما کار می کرد و در موسیقی و صدا بر داری آن اداره .  خوب خوانده بود و اهل قلم. جاوید بحث تازه ای می گشاید  تحت عنوان" زبان فارسی را باید از واژه های نا همگون پاک کرد." او گفت : علم و ادب – آشنایی به صرف و نحو است و جمع آن آداب و ادبیات غلط است. کسروی در چند دهه ی پیش مسئله ی فرهنگستان را مطرح کردو زبان پاک را پی ریخت. و این پاک خواهی را چه در دین و چه در زبان به روزنامه ها کشانید. اما وقتی حافظ را سوزانید و کتاب دینی و دیگر بزرگان علم و ادب این دیاررا در واقع خود را به آتش کشید. بحث زبان شناسی هم عالمی دارد. به هر حال منهم به خاطر تدریس انگلیس دستی بر آتش دارم. یکی از حضار می گوید : ما هویت ملی خود را گم کرده ایم و به کار ژورنالیستی پرداخته ایم! می گویم : اگر حافظ زنده بود با همین زبان امروزی ما شعر می گفت ! بعد اضافه کردم : درزبان های دنیا گرفتن واژه ای از زبان دیگر و آوردن آن به زبان  مورد نظر و تغیرآن وجود دارد. انگیسی ها آنرا (coining )می گویند . اصل لغت یعنی سکه زدن. در اینجا یعنی از جایی چیزی را گرفتن یا تبدیل از یک زبان به زبان دیگر.  در واقع پاک کردن زبان از زبانهای بیگانه کاری نیکوست.ولی این کار به یک نهضت سراسری گروهی و روزنامه هاو محققین نیاز دارد. کلمه ای را که عامه مردم بکار می برند جا افتاده است. به قول دکتر باطنی در تربیت معلم کردستان : قبل از اینکه کلمه ای جا بیفتد – باید درست آنرا در اختیار مردم قرار داد. اگرنه بعد از رایج شدن کلمه حتی اگر خارجی هم باشد- برای مردم دشوار است آنرا کنار بگذارند مثل کلمه ی کامپیوتر حالا کسی سخت می گوید" رایانه !" غلط های مصطلح امروز جز زبان شده اند. قشر جمعش می شور قشور ولی مردم می گویند اقشار . استادان فن هم می گویند اقشار. خوب کلمه جا افتاده است.

ایرج با نظر من مخالف نیست . دور شدن از هویت ملی را یاد آور می شوم. یاد جمله ای از وی می افتم" آگاهی یک حرف در درون است . که خودمان احاطه و آگاهی برآن نداریم !"ولی وقتی آنرا اززبان دیگران می شنویم – منجر به جرقه ای جدید در ما می شود. تا دست به خلاقیت بزنیم. می خواهم به او بگویم که این حرف شکلش- جمعش –یا تغیر دستور زبانش درست است یا غلط؟ می دانم خواهد گفت : آنچه که کلمات را کنار هم می نشاند احساس است. و کلمات ابزار چیدن و اظهار این احساس با زبانی غیر عادی است. زبانی که نرم عادی را می شکند.آنشب یادم  رفت به جاوید بگویم : مهم نیست چه کلمه ای را به کار می بری . آنقدر که مردم آنرا بشناسند و بفهمند کافیست – چون زبان خودشان است. مهم آنست که بدانیم چه حرفی زده می شود و چه معنی در عمق آن نهفته است.و آن کلمه چه دردی از دردهای نه توی مردم کم می کند. هاید گر می گوید که" زبان خانه ی فرهنگ است . " و بزرگی دیگر می گوید "  و نقاشی شعر گویاست و من حس می کنم که همه ی ما می خواهیم کاری کنیم که وطنمان سر فراز باشدو سرفراز به ماند. این وظیفه ای ست خطیر که بیش از هر وقت دیگری بر شانه های مسئولین ودست به قلم های انجمن سنگینی می کند.

 

+ نوشته شده توسط بابک طناز در دوشنبه ششم شهریور 1385 و ساعت 22:20 |
ادامه

( تازه هنوز کار پوست مدرن ها زیاد علنی نشده بود. وگرنه با مقوله ی ساختار شکنی چه می کردند.؟ )

یاد کتاب شوهرآهو خانم افتادم - علیمحمد افغانی می گوید :" هنر مند برای خود عالمی دارد که خارج ار آن هر حقیقت و مفهومی  پوچ و رنگ باخته است."

توفیق دارد داستان " کاروان " را می خواند.

علیمحمد – دختر سید یوسف- بارانی که قاتل محصول است-کشاورزان و زحمت کشانی که به قول نویسنده " جان سخت های پایداری هستند. "سگهایی که به جان اعلامیه ها افتاده اندو صدای عاشقانه ای که از دور بگوش می رسد وتلاش برای ترسیم فضایی از محیط کار و کشت و دهات سنندج.هر چند که در واقع فضای دهات کردستان القا نمی شود. یا تصنعی ست. رضا گفت : عناصر داستان در باز گو کردن محیط و محل اتفاق افتادن حوادث روشن نیست. نسلی از بین رفته است – چه چیزی را از کاروان جا گذاشته است ؟ که در اینجا سکون در داستان مطرح می شود. یکی از شرکت کنندگان می گوید ک در گرگ و میش نمی توان مارک روی کارتون را خواند! درآن لحظه تاریکی بیش از روشنایی ست.حکیم می گوید " حرکت کاروان به خوبی نشان داده نشده است. منوچهر می گوید : ادبیات روستایی  با ادبیات شهری تفاوت دارد. می افزاید : داستان کوتاه مانند ساختن چوب کبریتی ست. که اگر رعایت نشود خانه به هم می ریزد. توفیق جوان ست و با احساس و کار هم می کند.تازه شروع کرده است. و آینده در انتظاراو ودیگر جوانان پی گیرادبیات است.منوچهر ادامه ی سلسله گفتار های ادبیات داستانی را پی می گیرد. این گفتارها حدود 700-800  صحفه ای شده است و آماده چاپ. ولی به خاطر مشکلات مالی فعلا" منوچهر قادر به چاپ آنها نیست. منوچهر از طریق من با انجمن آشنا شد و با اصرار من این گفتار را شروع نمود. و حالا آن زحمات برو ثمر نیکو داده است. بسیاری از جوانان اکنون مشغول کار قصه هستند. واین خود کار کمی نیست! بحثی پیرامون بزرگ علوی و چشمهایش  " زن در داستانهای علوی فقط یک موجود زیبا نیست بلکه پاک و شجاع است. صادق و روراست. مردان داستان روشنفکرانی با خصلت بورژوایی هستند.

علوی کارش را از مطبوعات شروع می کند."نامه ها و چشمهایش " دو کتاب ارزنده – جستجویی ست برای کشف و پیوند ماجراهای آن با حال. رابطه ی عاشقانه . " چشمهایش " روابط سیاسی دورانی خاص از تاریخ کشورمان را نشان می دهد. استاد ماکان نقاش – که کسی جز کمال الملک نمی تواند باشد.- فرنگیس زن مرفه و عاشقی که دختر مالک بزرگی ست . حسن عابدینی در کتاب " صد سال داستان نویسی " در ایران چشمهایش را اثری جاودانه و ممتاز می داند.راز چشمهایش –  آخرین تابلوی استاد . بی شک چشمهایش مطالعه ی روانشناسانه ای در باره ی عشق است. بر گستره جامعه. علوی کار های تورگینف روسی را به یاد ما می آورد. وظیفه ی استاد ماکان مبارزه است. وقتی فرنگیس بعد از سفر به اروپا و جدا شدن از استاد می فهمد که چشمها – چشمهای خود اوست. تکوین هنر علوی را می نمایاند. منوچهر شعر رعدی آذرخشی را زمزمه می کند:

          در نگاه تو ندانم که چه سریست نهان

           که من آن راز توان دیدن و گفتن نتوان

" دیو " و " چمدان " از کارهای اولیه ی بزرگ علوی ست. جمع شدن با مجتبی مینویی – صادق هدایت- و مسعود فرزاد فرصتی بود برای کارهای در خور توجه علوی .

می گویند :" کمال الملک - عشق زنی باعث از بین رفتنش شد. " عده ای هم می گویند که عشق به زندگی اورا از پا در آورد.استاد ماکان – توسط  علوی این چنین تعریف شده است. او چهره ای عبوس و گرفته دارد – رک و راست سخن می گوید. امتیاز های هنریش را می شناسد. در مقابل شاه خم نمی شودو سیگارش را خاموش نمی کند. او به داستایوسکی نزدیک است تا به گورکی. علوی در دوره ی جوانی عضو سازمان جوانان حزب توده بود که بعد از کودتای 28 امراد ماه از آن حزب فاصله گرفت.  علوی از زبان کاراکتر داستانش می گوید : هنوز عاشق زیباییهای این زن هستم." منوچهر دارد یک ریز حرف می زند- او تعمقی شایسته در کارهای بزرگ علوی کرده است. کسیکه از چهرهای شاخص دست نویسی ایران است. امروز انجمن حال و هوای تازه ای دارد. محسن و حسین مجری برنامه هستند. نمایندگانی از طرف آموزش و پرورش کودکان استثنایی به انجمن آمده اند در در باره ی زنده دلان هنرمند سخن بگویندو آثار ادبا وشعرای و نویسندگان انجمن را برای جنگ متنوع خویش دریافت نمایند.

جبار باغچه بان 50 و اندی سال پیش اولین بنیاد گذار سازمان کودکان اسثنایی بود. بودلر می گوید : " بر روی شاخه گل سرخی بلبلی تا صبحدم نشست  و خاری در قلبش فرورفت و طلوع آفتاب همان و مرگ بلبل همان ولی گلی سرخ باقی مانده بود. این گل سرخ همان هنرمندان و زحمت کشان این حیطه ی درد آشنا هستند.

                                   باده ار ما مست شد نی ما از او

                                               *

                                   ما چو زنبوریم و قالب ها چوموم

                                  ( خانه خانه کرده قالب را چو موم )

 بحث پیرامون هنر هیچگاه تمامی ندارد. امروز رضا مطلبی را به نام" خدمات تاریخی کرد " پی گرفت. و شعری از " ساروبیرا و نامی از " تاقه گل " و امیر خان و عیوض خان دو سردار دلیر کرد که در" جنگ چالدران" تا قلب توپخانه ی دشمن رفته بودند و سپاهیان دشمن را می ترسانیدند. ساروبیرا دلاوری ست  کرد که دستش را از دست می دهد. یاد سهراب با من است و رهایم نمی کند.

                                           خاک موسیقی  احساس تر می شنود

                                           پشت دریا ها شهریست

                                           قایقی باید ساخت.

رضا میگوید باید آموخت و به دیگران نیز یاد داد که تاریخ ذکر حوادث گذشته برای آیندگان است. با این حرف زیاد موافق نیستم. تاریخ یعنی حرکت توده ها برای رسیدن به آزادی و برابری. مبارزهای طولانی از نبرد انسان با پیرامون نا به کارش. اگر حرف مارکس را بپزیریم " مبارزه طبقات تحت ستم علیه طبقات ستمگر " حالا ساختار اجتماعی و سیستم موجود هر دوران بما ند که بحثی تکنیکی و دراز است.

سعید نفسی در کتاب " تاریخ اجتماعی ایران " تاریخ کوچ مردمانی را از چهار هزار سال پیش ازمیلاد مسیح می بیند که در مغرب ایران به صورت جوامع اولیه در ترکیه و آسیای مرکزی و در چند نوبت به ایران آمده اند. تافگه به مدیرمسئولی من که در آمد خونی در رگهای انجمن افتاد. مجله ای داخلی تا 15-16 شماره به طور فصل نامه  چاپ می شد و سعی برآن بود که آثار اعضاء و یاوران انجمن را در آن به چاپ برسانیم. بی شک حمایت یدالله سبحانی مدیدکل وقت اداره ی ارشاد و فرهنگ اسلامی ( تاکید آگانه ست ) -  علیرغم مشکلات موجود در ین راستا فراموش نشدنیست. هر چند در سیستم اداری ضوابطی بسته وجود دارد . آنهم در آن سالها ولی او از این کارما صمیمانه حمایت کرد.بی تعارف از انجمن هم. علیرغم فشارهای آنطرفی سیستم. و 45 شب شعرانجمن در مدت زمان حضور من ودیگر دوستان دلسوز انجمن محصول همان سالهاست. و تافگه " آبشار " هم. امروز طه -شریفی مقاله ی " روح از خود بیگانه ی فرهنگ را " درانجمن پی گرفت. که بحث زیادی را بر انگیخت. بعد زینب در مورد ادبیات داستانی و شیوه ای متفاوت آن در دوران معاصر مطلبی ارایه کرد. زینب و منوچهر بعد ها هر دو بخش داستان انجمن را به عهده داشتند. زینب بعد ها  " کتاب آروزهای به دست نیامده ی لیلی" را به کردی نوشت آن روز که  کلثوم شعر " قانونی به سته له ک " را خواند . همراه کارهای زینب مورد توجه قرار گرفت. شعر معیار در آن روزها مورد توجه بود و اکثر دوستان در این راستا کارمی کردنند و هنوز شعر پسا مدرن جا نیفتاده بود .  کلثوم اورامی ست و لهجه ی اورامی را خوب صحبت میکند و شعرهم با لهجه ی اورامی دارد. از انجمن شروع کرد و کنار انجمن تا آمدن شریف و ایجاد فضایی بسته ی ادبی ماند. خیلی از دوستان تا سال 79 همچنان کنار انجمن بودنند که باهم کار می کردیم. کنار کشیدن من و تبدیل جلسات نقد و برسی به  کلاس های کردی صرف واین ادعا از طرف شریف که نقد کار صهیونیستها و امییریالستهاست. و راه اندختن چماق داری و چماق دار علیه کسانی که عشقشان ادبیات این دیار کهن و کردستان بود. خوب او وضع روحی خوبی نداشت.و.....  همه را از انجمن فراری داد. بعد ها ناهید – ع بیشتر در زمینه شعر متفاوت کار کرد و کارهایش را عرضه کرد. زینب کتاب " آرزوی به دست نیامده ی لیلا" را به کردی نوشت . ناهید "منحی های شکسته" را و کلثوم" گری" را . بعد ها ناهید – ع با پرویز از بچه هایی هنر مند تاتر و کارشناس این رشته اذواج کرد . پرویز به انجمن می آمد و گاه بحثهایی طولانی هم در مورد تاتر – یا قصه بین او و اعضاء در می گرفت و یکی دو بار هم با زینب و کامبیز و منوچهر در گیر شد. جوان با سوادی ست ولی احساساتی وکمی خود محور. ولی در کار تاتر با زنده یاد محمد خلیلی زیاد برروی جوانان تاثیر گذار بودندو جشنواره ای زیادی را سامان دادند. صحبت های او در انجمنئهم مفید و قابل بررسی بود. روزی من مجری بودم و جوان دانشجویی آمد و تقاضای شعر خواندن کرد. جهانگیر با حافظه ای قوی و احساسی زیبا از کرج آمده بود. و خواند و بعد هم دوست و یاور انجمن شد. و شعرهای بعدیش شد کتاب " بسوی قله ی شیدایی " و چند کتاب ترجمه  و نقد و بررسی از کارهای هیمن و هه ژار و فروغ و سهراب . ( به ره و لوتکه ی شیدایی ) را  با احساس نوشت و و کار کرد . و خواند تا شد یکی از مترجمتن و شعرای خوب کردی.  ئومید دارد " سیدوان " را می خواند و او یا داشتهای سواره ش چشمگیر و بی ریاست. در صداو سیما کار می کند . زبان کردی را خوب میداند واهل مهاباد. پسر خوبی ست. و مد تها در کنار انجمن ایستاد. هر چند کتابفروشیش بر خلاف کتاب فروشی " روز به ی" من در اوایل انقلاب نگرفت ولی بهر حال کوشید تا حرکتی فرهنگی را سامان دهد. حلا کورش پشت میز است. طراحی و بخش کردی تافگه با کورش بود. کورش بعد ها کتاب مجموعه ی اشعار " رقص گرگ" را به دست چاپ دادو که قابل توجه است. جوانی با احساس و صمیمی و توانا در ادبیات کردی. ترجمه ای از ریتسوس را می خواند. شعریکه مورد بررسی او قرار گرفته است. زیباست.

              مرد بلا بلند در پشت بام ایستاد

               و .......

کار کردن به زبان کردی –ترجمه و سرودن شعر و نقد - آن روزها تازه به شیوه ای نوو با زبان سورانی در سنندج آغاز شده بود. و علیرغم کم لطفی بسیاری از دوستان- انجمن مولوی با تمامی توانها و کمیهای خود درین راستا اثر گذار بوده است.

علی - د داستان کردی خود را به نام " این گورکنان ابدی چرا گریه می کنند " را خواند و بر آن نقدی جنانه شد-علی کارش را از انجمن مولوی شروع کرد و حالا خود توانا می نویسد و می خواند.و البته داستان را بیشتر. محمد- ا  که  شعرش به دل می نشیند  برای بچه ها  داستانی را می خواند. کار محمد- ا بیشتر شعر است- شعر هایش مضامینی ساده و سنتی دارد. موفق تر درکتاب شعر کردستان او هم بعد ها چاپ شد و او جز اولین کسانی بود که به برنامه های فارسی ما اعتراض کرد و جواب خود را گرفت. ما در اساسنامه تاکید را برادب کردی و فارسی گذاشته بودیم و آگاهانه گام میزدیم تا از حساسیت ها به کاهیم و لی دوستان شتاب زده و احساساتی گاهی به ما حمله ای هم می کردند ( سراج در مقابل نقد کتاب  مجموعه ی شعرهایش به نام "مالروهای سکوت" در تافگه ( شماره ی 3 ) و دعوت از او برای بررسی شعر هایش و شکست توطئه ی سکوت منقدین در انجمن )برای من فحش نامه نوشت ومن به زعم اینکه جواب ابله ان خاموشیست به او در روزنامه ی آبیدر( جناح راست آن زمان ) - جواب ندادم )و ماهم با این تعبیر که هر چه از دوست می رسد نیکوست. باید تحمل می کردیم ( خالد هم بعدا" علیرغم  لاف دوستی با من نقدی در مورد من بی انصافانه در خفا نوشته بود و چون می دانست خرابش خواهم کرد و جوابش خواهم داد جرائت چاپش را پیدا نکرد. ).  ما باید می مانیدم و کار پیش می رفت. علی – س پشت میز قرار گرفته بود و " چگونگی نقد ادبی " را به زبان کردی ارایه می داد. علی  بالا و پایین بسیار دیده است. و کارش را هم اول انقلاب با جو احساسی بی تفکر به اتهام گرایشات چپ – حضرات انقلابی ازاوگرفتند ولی می نویسد و می خواند و واین اصل ماندن است و جا را خالی نکرده است. روزی که حبیب و خالد بر لهجه ی کردی اردلانی پا فشاری کردند. که جبیب بر خلاف خالد کردی سورانی را نمی دانست. در انجمن غوغا شد . طرفداران کار به لهجه ی سورانی که شده است زبان معیار کردی به حبیب و خالد تاختند. و جلیل این کار را خیانت به ادب کردی و زبان فراگیریا معیار کردی خواند. جلیل معتقد بود که شعر یا فولکلور به لهجه های دیگر باعث تقویت زبان کردی ست. اما شکاف ایجاد کردن کاریست که بسیاری از حضرات تهران نشین ار آن لذت می برند. همان شیوه ی مطرود انگلیسی ها اختلاف بیانداز و آقایی بکن. ساسان  قطعه ای به نام " درد زخمی کهنه "  را به زبان کردی می خواند . ساسان جوان است و با احساس . شعر های خوبی دارد. جوان ها  دارند در ادب کردی رشد می کنندواین جای بسی خوشحالی ست. فریدون-ر- در مورد ادبیات داستانی افریقا مطلبی را دارد می خواند که مرا بر بسوی ستم همواره براین ملت مظلوم می کشاند. زندان و شکنجه سالها و بعد تن دادن سفید پوستان به آزادی سیاهان با جوو فشار های بین و المللی آفریقای جنوبی وآپارتا یدی نژادی مذموم شناخته شد و افشا گردید. و ماندلا که آمد و آزادی را با مبارزه ی مدنی ومنفی به ملتش هدیه کرد. محمد – ح پشت میز است و با آن قیافه آرامش دارد مطلبی پیرامون" ستاره گه لاویژواسطوره ی کهن " را به کردی برای دوستان می خواند. بحث تاریخی و علمی زیبایی ست. محمد در کار زبان شناسی و علوم اجتماعی کار کرده است. وخود دبیر همان رشته در دبیرستان ها ست . از دوستان و همکاران قدیمی من می باشد. خوب خوانده است و در ادب کردی می کوشد.اخیرا کتاب بررسی مولوی اوبه زیرچاپ رفته است. رضا هم در ترجمه و تفسیر اسطوره های شاهنامه از همکاری او بر خورد دار است. رشید که کار خودرا از انجمن مولوی شروع کرد تازگیها شعر های زیبایی دارد. قطعه ی در باران را که خواند رشد سریع او دوستان را شگفت زده کرد و او در شعر کردی با مضمونی زیبا بسیار رشد کرده است . این کارش به زبان فارسی بود و  با این شروع :

  هنوز فکر می کردم که کلاس ریاضی را با کلاس فقه اشتباه گرفته  است .....

 رشید دبیر ریاضیست و با احساس. و دوست نزدیک کورش. مهربان و صمیمی که اذواج کردنندو فعلا" از فعالیت ادبی خود کاسته اند یا ما کمتر انها را می بینیم. خیلی ها دارند به انجمن می آیند. ماندانا هم در کار داستان نویسی ست. خالد شعر می گوید . عطا در کار نقد و پژوهش است. جمع دوستان جمع است - تا تو نانی به کف آری و به غفلت نه خوری.

ایرج حرفی در باره ی انجمن دارد. ایرج یک پایش قروه است و یک پایش سنندج. که بعد ها قروه نشین شدو از انجمن فاصله کرفت. می گوید : "هر چیز  زیبا منظم است." ولی من می دانم که پیکاسو گفته است " در بی نظمی هم نظمی ست! " ایرج  باز ادامه می دهد. " زندگی آهی ست بر آنچه رفت

          و لبخندی بر آنچه در راه است ! "

او می گوید رعایت بار عاتفی زندگی را شفا می بخشد.

         چنانت دوست می دارم که گر روزی فراق آید

         تو صبر از من توانی کرد ومن صبر ازتو نتوانم

منوچهر شعر او را کامل می کند.

       چو در بستی بروی من بکوی صبر رو کردم

        چو درمانم نبخشیدی به درد خویش خو کردم

     و من هم می آیم میان شعر خوانی های دوستان در کنار رمز و راز نهفته ی مفاهیم می نشینم و می گویم از بیدل:

      ای بسا معنی که از نا محرمیهای زبان

      با همه شوخی مقیم پرده های راز ماند

 من راه افتاده ام – نه با پا در روی زمین – که با ذهن نا آرام و دربدر خویش. تا دور دستهای احساس " رفتم اما تا نرسیدن رفتم !" بیدل با من حرف می زند. نوبت منئسده است. از شاملو حرف می زنم . از عبد الله پشیو از شیرکو بیکس از فروغ و ..... از شاملو گفتم که اززسال 38 تا کنون در تحول ادبیات فارسی تقش داشته است.شعر او اومانیستی – مردمی با کلامی بکر و شاعرانه ست. البته کارهای ضیفی هم دارد. در فرم و آوردن شعر بی وزن تازه گی  را می نمایاند.

      از مهتابی به کوچه ی تاریک خم می شوم

      و به جای همه ی نومیدان عالم می گریم

  شاملو شعر خود را سپید نامید – در حالیکه در زبان انگلیسی  blank verse)) شعر سپید شعری هجایی ست. و ازراوپاند در غرب واضع این نوع شعر است که شکسپیر و میلتون نیز در آن سبک به گونه ای طبع آرایی کرده اند. فوتوریست ها که آینده را در شعر میبینند ( futurist) . مانند مایاکوفسکی می گویند:که شعر مانند رقصیدن و داستان مانند راه رفتن است. بیانیه ی تصویر گرایان مانند وایت ویتمن در کتاب "علف های سبز " قرن نوزده شعر را ترتیب وتوالی آهنگین کلمات می داند نه آهنگ قرادی آن!

  و شاملو می گوید : " دیوانه به تماشای من بیا ! "

                              و شمشیری از الماس ستاره ها را به من وام به ده !

به هر حال بدون حضور شاملو شعر معاصر شکاف عمیقی پیدا می کرد.

وفیق داستان کوتاهی در بارهی حلبچه را می خواند. آسمانی آبی – آبی بدون ابر و یادی از حلبچه ی ماندگار نه شهید . وواقعه ی جانگداز بمباران شیمیایش- که نسل کشی و ژنوساید قدرتمندی دیوانه برای حفظ قدرت حکومتی خود قلمداد گردید. همینگوی در کتاب " مردان بدون زنان " و "زمان ما " به عنوان داستانی شکستن زمان را به نمایش می گذارد. حکیم نقش شاملو را در ادبیات معاصر تعین کننده و نقش اخوان را نا دیده می گیرد. با این نظر موافق نیستم. بهر حال هر گلی بوی خود و خاصیت خود را دارد. بسیاری از قلم به دستان معاصراخوان رافروسی معاصر می دانند. که زبان فارس فردوسی را گسترش داده و و امروزی کرده است. شعر اخوان شعر صلابت زبان است. البته حکیم با ادبیات معاصر ایران به خاطر آنکه فارسی را خوب نمی داند زیاد آشنا نیست ولی در ادب کردی کار زیاد کرده است. هم در کردستان عراق پیشمرگ بوده است . هم در جلسات ادبی و با بزرگان آن جا نشست و بر خاست داشته. غیر از حکیم اژی گوران فر زند عبدالله گوران پدر شعر نو کردی . دکتر هورامانی و خانم نجیبه احمد شاعر و نویسنده توانای کرد  و محمد باقی شوهر شاعر و پژوهش گرش نیز گاه به انجمن  ادبی مولوی می آمدند. انجمن ملک شخصی کسی نبود. و خانه ی همه ادایبان و قلم به دستان کرد وفارس. چه کردان پارسی گوی و چه فارسیان کرد نویس.

 حسام امروز به عنوان مهمان به انجمن آمده است. دبیر ادبیات است وبالا و پایین بسیار کشیده و بعد هم اخراج غیر عادلانه از کارکه حقیقت تلخ است. گوشهای شنوای کاخ نشینان دولت مدار کر.او کردی سورانی راخوب می داند و در ادبیات عرب همچون امجد دست بالایی دارد. او تاریخ را به اتاق عمل تشبیه می کند. ار اتاق عمل آنکس که سالم بیرون بیاید زنده می ماند و آنکس که نا سالم از بین می رود. او می گوید حافظ نه تنها عارف نیست بلکه حافظ قرآن هم نیست. و حافظ در دوران خود شاعر به معنای آوازه خوان بوده است.او در ادب فارسی و شناخت صنایع ادبی تواناست. و می افزاید که سقوط قصیده های مدیحه سرایان در باری قبل از حافظ اتفاق افتاده است. و سبک عراقی نیز قبل از حافظ شروع گردید که حافظ آنرا به اوج رسانید.حسام " کتاب عصر ولتر " نوشته ی ویل دورانت را – ذکر شخصیت آزادی خواهانه ی ولتر نویسنده بزرگ فرانسه می داند.

 حسام شعری را که از حافظ ذکر میکنند منتسب به حافظ می دانند و اشاره به اینکه دو سه نفر حافظ هم زمان زیسته اند.

                         " قرآن زبر بخوانی با چهار ده روایت "

صحبت ازهنرمند باز مطرح شده است. در اوستا هنر از صفات بر جسته ی اهورا مزداست. واز نظر فردوسی هنرمند شجاع وسمبل شکوه و فراست

                                       هنرور بباید به هر کشوری

                                        که بی وی ندارد شکوه وفری

عرفا مانند مولانا هنر را حصول در فنا فی الله می دانند و حافظ هنر را شایسته ی انسان کامل می داند.. فردین نقاش با احساسی ست . خود و خانمش هردو کارشناس هنر هستند و مورد کم لطفی حضرات. هنور قادر به یافتن کاری نشده اند. در مسابقه ی نقاشی دوسالانه ی کشورهند فردین نفر دوم آن مسابقه و فستیوال شد. ونمایشگا هی هم از او در سنندج دیده ایم . از دوران خدمت وظیفه به انجمن می آمد و حا لا هم دوست و یاور انجمن است. او گذری دارد مختصر به هنر نقاشی در غرب و در کشورمان. هویت فرهنگی راپاس می دارد. و می گوید ما گم گشته گان دست تهاجم غرب علیه اصالت ایمان هستیم.

متاسفانه انجمن دوم و بعد ها انجمن سوم مولوی با همکاری احمد – تلاش جمال و رضا و زینب باز دچار فراز ونشیب های زیادی شد و علت هم این بود که به نظر من انجمن نمی بایستی دچار خط وخطوط شود . انجمن کارش رسیدگی به ادبیات و نقد هنر و اندیشه می بایستی باشد و هرگاه این مهم بر عهده ی این حقیر قرار می گرفت- با این اندیشه و باور انجمن رونق می گرفت وجای همگان اهل قلم می شدو بعد که دست دوستان دیگر ما می افتاد آن را به تعطلیلی می کشانیدند. تا آمدن شریف کار انجمن ادامه داشت در این فاصله در کنار "انجمن ادبی  جوان " که بچه  ها و دوستان جوان ما فعالیت خاصی داشتند و واقعا" کار هم می کردنند- خالد و حبیب الله انجمن "آران " پی ریختند که به خاطر تاکید بر لهجه ی سنندجی ( اردلانی ) در مقابل زبان کردی معیار ( سورانی ) کارشان نگرفت و بعد از  یک سال و اندی انجمنشان بسته شد – پرویز – ناهید –ع و سراج وعلی – د تا مدتی با آنها همکاری داشتند و... انحمن مولوی هم با تلاش و مایه گذاشتن مادی و معنوی من تا آن تاریخ که ذکر کردم پا بر جا ماند..  به قولی از ماست که بر ماست. تند روهای  بعضی از جوانترها و تنگ نظری  ها همیشه باز دارنده بوده است. و بد بینی و خود نگری درد بزرگ بخشی ار قلم به دستان این ولایت. ( عملا" در زمان شریف – انجمن مولوی به کلاس کردی تبدیل شد و نقش انسان سازی وتوسعه ی  فرهنگ ملی وادب کردی را از یاد برد.)

 بعدها در سال 80 انجمن ادبی هنری- فرهنگی کردستان را با همکاری زینب یوسفی – جلیل آزادیخواه – امجد ویسی- علی سر داری- فردین صادق ایوبی-  شهرام قوامی – منوچهر کیخسرو پورو من تاسیس و راه اندازی کردیم. بی شک تلاش بی امان من با توجه به لطف دوستان فرهنگ دوست درین زمینه هم شایان ذکر است. به اصرار دوستان و بر حسب تجربه های گذ شته  دوستان- مسئولیت انجمن و نمایندگی هیئت موسس انجمن را به دوش من گذاشتند. که با تلاش جمعی مدت یک سال آنرابا توانایی وبرنامه های متنوع اداره کردیم. در یک انتخابات مردمی از میان قلم بد ستان شهرمان جلیل با 51 و من با 49 رای به ترتیب اول و دوم انتخابات شدیم. متاسفانه به خاطر کج اندیشی و احساسات خام شهرام قوامی و دو بهم زنی و حالت بچه گانه و خود خواهی های یکی دو تن  دوستان از انجمن کناره گرفتیم. علی – من – فردین- امجد – منوچهر و علی ماند و حوضش که به گروه گرایی یکی دو نفر از دوستان انجمن بعد ازما دوماه دوام نیاورد و بسته شد. بعد از من نه شهرام – نه زینب و نه جلیل بلکه  سیمین که عضو رزروانجمن کردستان بود- در همان مدت مسئول انجمن شد . محمد ورشید که رزرو بودندهمکاری انجمن را برای مدتی به عهده گرفتند. زینب و اندو نیز  هم بعد ها از این جمع به خاطر بر خوردهای نا پسند و دل آزارشهرام قوامی – جدا شدند.  و تاسفی ماند برای من و دوستان که با خون دل می خواستیم انجمنی دمکراتیک و مردمی و جایی امن برای اهل قلم پی بنهیم - که نشد. باشد که ادب و فرهنگ ملی ما با همت دوستان و ادیبان وقلم بدستان دلسوزکردستان دوباره درپربارکردن زبان و فرهنگ و ادب کردی کوشا و هوشیار باشند.

 

       

 

منابعی که این یاد داشت ها به  آنها اسناد نموده است

 

1-   موسیقی شعر  شفیعی کد کنی

2-   کار نویسنده       ترجمه احمد اخوت

3-   طلا در مس      رضا براهنی

4-   آتار ارایه شده به انجمن

5-   ادبیات چیست   سارتر

6-   ادبیات از نظر گورکی

7-   روزنامه ی اطلاعات آذرماه 67 تحلیل چند چهره ی معروف روس  ناباکوفسکی

 

 

 

 دوستان یاوران و اعضاء انجمن فرهنگی – ادبی – هنری

                       مولوی کرد سنندج

 

________________________________________

1- ایرج عبادی

2- حبیب الله گزانی

3- خالد منصوری

4- ایرج صمدی

5- رضا همت یار

6- عطا الله حواری نسب

7- زنده یاد اجلال اردلانی

8- دکتر ابراهیمی

9-استاد رضا راد فر

10- استاد دماوندی

11- محی الدین حق شناس

12- عبدالغفار وارستگان

13- حکیم ملا صالح

14- اژی گوران

15- دکتر امین اورامانی

16- منوچهر کیخسروپور

17- محسن رازی

18- حسین شریفی

19- زینب یوسفی

20- کلثوم عثمان پور

21- زنده یاد ژیلا حسینی

22- فاروق کیخسروی

23- ناهید عرجونی

24- کورش احمدی

25- محمد انصاف جویی

26- رشید یوسفی

27- جمال حسامی

28- جلیل آزادیخواه

29- محمد حجازی

30- احمد خالدیان

31- سیمین چایچی

32- رضا رستمی

33- جهانگیرغفاری

34- امید حیدری

35- پرویز فاضل نژاد

      36- ناهید حسینی

37- دکتر فاروق صفی زاده

38- رضا امیری

39- شهرام قوامی

40-امجد ویسی

41- هوشنگ جاوید

42- فردین صادق ایوبی

43- شیوا سبحانی

44- جهانگیر هاشمی

     45- حسام الدین امین

46 – کامبیز کریمی

47- ساسان مرادی

48-  نجیبه احمد

49- محمد محمد باقی

50 – طه شریفی

51- فریدون رشیدیانی

52- فریدون ارشدی

53- جلال ملکشاه

54- رضوان علی پناه

55- علی میرزایی

56- صابردل بینا

57- توفیق مشیر پناهی

58- مسعود زندی

59- علی دستمالی

60- فرانک احمدی

61- خانم سلیمی

62- ماندانا صدیق وزیری

63- حسن گوران

64- خالد امانی

65- گزیزه ی ماملی

66- محمد معتمدی

67- شریف حسین پناهی

68. علی سر داری

69. حسن سر داری

70. حسن گوران

71. طه ها شریفی

    و بسیاری از دوستان و عزیزانی دیگر که نامشان در یادم نمانده است.

 

         

 

 

 

+ نوشته شده توسط بابک طناز در دوشنبه ششم شهریور 1385 و ساعت 22:19 |
 

   

+ نوشته شده توسط بابک طناز در شنبه چهارم شهریور 1385 و ساعت 19:51 |
>>
>