ادامه
دمکراسی یعنی حرف مخالف خودت را بشنوی و با او به گفتمان به نشینی. تا به نقاط مشترک برسی. گاهی ایرج برای چاشنی مقاله ها وگفتارش شعر هایی معنی داررا و زیبایی راچاشنی کلماتش می کند.
به دنبال چشمش یکی خال بود
که چشم خودش هم به دنبال بود
او هنر مردمی را ارج می گذارد و فضیلت شعر را درریتم و آهنگ آن می داند و موسیقی را عنصر جدا نشدنی از شعر می داندو لطفی به من و شعرهایم.
روزی که شعر" نهر پیغام " را برایش خواندم هر چند شعر مال 18 سال گذشته بودو در مجله ی فردوسی و نشریه ی پارس نامه قبل از انقلاب چاپ شده بود و بعد ها درکتاب " خنجری در شعرم " 1373. باور نمی کرد که شعر مربوط به گذشته باشد. رضا هم شعر های مرا مربوط به امروز می دانست و می گفت تو به خاطر چاپ شعرهایت تاریخ آنها را ازقبل زده ای . اینجا بود که احساس کردم در سرودن شعرهایم درک همه زما نی شعر هایم وجود دارد. واین نقطه ی قوت شعر است. که از بار معنایی و حادثه ها تا امروز آمده است. ایرج می گفت فکر می کردم شعر مال دو سه سال قبل است. شعر آغازی این چنین دارد:
خانه ها این لکه های رنگی مسکون
شهر این خال سیه در پیکر آهن
دشت این گلزار زرد خسته از پاییز
رود هم جاری که می شوید سیاهی را
هر کجا در این شب بیرنگ
نهر پیغامی ست
یاد حرف ایرج در مقاله ی شب تجلیل از محی الدین می افتم که نوشته بود:
" کار من و محی الدین کار مرید است و مراد" و چقدر بیان این حرف صداقت داشت . میروم به قروه جایی که هفت سال از بهترین لحظات عمر گرانمایه ی خودم را در خدمت به بچه های آن شهر سپری کردم- البته نه به میل خود که حضرات من را به زور بعد از حوادث کردستان در سال 58 به آنجا راهی کردند. و 7 سال ماندم و دوستانی خوب و گرفتاریهای زیاد و تن نداندن به زور و زر و بقیه ی قضایا.. دوره ی جوانی محی الدین و نوجوانی ایرج و کلی صفا و صمیمیت و ماجرا بین محی الدین و ایرج و بعد سالها با گذشت خاطراتی گر انبها – اکنون شاگرد به تجلیل استاد می نشیند.براستی کار های این جهانم دیدنی و عجیب است. که این ست رسم سرای مهی !و اینکه هر کس چند روزه نوبت اوست.روزی که ایرج در انجمن در باره ی " رستاخیز کلمه " از شعر یاد کرد- بسیاری از نظریات فرعی در باره ی شعر دگرگون شد. این اصطلاح را شفیعی کد کنی در کتاب موسیقی شعر نقل از شکوفسکی خاطر نشان می کند. که بعد ها در جایی خواندم که گویا مالارمه هم آنرا به کار برده است . در بحث هنر خود من نیز تاکیدی بر این موضوع کرده بودم- حالا باز این حرف داشت درذهنم مورد تاکید قرار می گرفت. اشاره ی ایرج به نام آوران ادبیات فارسی و گوهرهای نهفته ی آن و ادیبان و سردمداران آن چون حافظ و سعدی و عراقی و صائب و مولوی بر جاذبه ی مطلبش می افزایدوشعری از هر یک با ذکر نکته ای که این ارجمندان شعرشان در زمان خودشان مورد مداقه و توجه قرار نگرفته است ولی کماکان در قله هستند.و این در قله نشستن و به آینده رسیدن کاریست هنری و شاسته ی هنرمندانی بشکوه. ایرج هم چون من چشمی به جوانان دارد تا با تشویق و تر غیب آنها بتواند امید های ادبی این سر زمین را پرتوان تر و پربارتر سازد.
آنتراکت دیگری شروع شده است . آنتراکت های گذر من زمان نمی شناسد . نمیدانم در کدامین جلسه ی و کدامین روز . دلم می خواهد یاد داشت های گذ رمن برانجمن ادبی مولوی کرد تعطیل نشود – یا به صورت یاد داشتهایی مقطی در آید. در آن آنتراکت بحث پیرامون هنردر بین گروهای کوچک شرکت کننده پا گرفته است.آنروز ایرج با من هم صدا شد. خالد از بحث هنرایرج زیاد خوشش نیا مد چون بسیاری از حرف های خالد و نظریات او را ایرج رد میکرد . راستش ایرج از طریق من در جریان مباحث انجمن قرار گرفت و یکی دو جلسه که نیامده بود با جمع بندی جدیدی جایگا ه نقد را بسوی هنر کشید که کار به جایی بود.
حالا پشت میز قرار گرفته ام و شعری به نام" ازدحام داس ها " را می خوانم که بحث بر انگیز بود. شعری با سبک و سیاق وزن نیمایی و گریزی در شهر که هر صحنه اش نقل یکی از بزرگان معاصر است. احساس از رنج روزگار و نرسیدن به آرزوهای دور و دراز آدمی با آین آغاز " صبح دلگیر فسونکاری ".
اژی گوران را صدا می زنم . اومقاله ی بررسی شعرمعاصر کردی را برای امروز آماده کرده است. او مقدمه ای بر شعر های پدرش عبدالله گوران را می خواند. گوران پدر شعر نو کردی ست – وارشته ای از دیار کردان گرد که به ادب کردی جان تازه ای بخشیو و شعر به سوی شعر" برگه ای" یا هجایی کردی سوق داد.او هم زمان با نیما و با اختلاف 4-5 سال زودتر – هر چند قبل از نیما تقی رفعت و عشقی و ایرج میرزا دست به نو آوری زده بودنند – اما نیما تکمیل کننده و توسعه دهنده ی آن حرکت نوین در شعر و ادب فارسی گردید. قبل از گوران هم آنگونه که بحث گردید – شیخ نوری صالح بر نوآوری در شعر و ادب کردی کوشید. و گیا اولین متن بزبان سورانی را در زمان مبارزات شیخ محمود برزنجی همیشه زنده در مقابل انگلیسی ها او نوشته است. روز گار غریبی ست – اژی خود شعرهایی آیینی می گوید و دشتی بر ادب معاصر کردی دارد. و مانند حکیم مهمان است وهم اینجا خانه ی او که اهل کردستان عراق است. و عضو هیئت علمی انجمن فرهنگی- ادبی – هنری مولوی کرد سنندج و می خواند : شعر پدرش را
مو بور – لب قرمز – نگاه مهربان
ای دختری که گونه هایت به سرخی زده است
مقدمه ی اژی مرا به دنیاهای دور و به گذشته ی کردستان می برد. به روزگار گوران و " و کتاب شعر"گشت تابستانیش" گشتی بین اورامانات وعراق وایران به رمز شعر و احساس و عاتفه ای شفاف. اژی از زبان گوران حرف می زند. و بررسی ادبیات معاصراز عبدالله گوران می آغازد.او با احساس شعر می خواند. خوانده است و با تاریخ و ادبیات کردی آشناست- باشد که بگویم – " پدر بر پدر پهلوان بوده اند !" هر چند جهان بینی او مخالف جهان بینی پدر است اما در احساس ملی درک مشترکی دارند. از شعر نو کردی می گوید که سیلاب ها و هجا ها تعین کننده وزن آن هستند. نه اوزان عروضی. هر چند که بسیاری از شاعران کرد چون وفایی- نالی – مصباح - شیخ رضا – پیر مرد – هیمن و ..... در اوزان عروضی کارکرده اند وشعر دارند. نوبت جمال است – با احساسی و قلمی شیرین و داستان کوتاهی با زبان شیرین کردی که مورد توجه قرار می گیرد و نقدی برآن که کار مقاله و قطعه و شعر جمال از داستانش بهتر و پخته تر است. احمد که می آید شعر مارش را می خواند و کمی بحث پیرامون یکی دو واژه و بعد من بررسی ساختاری آن را به عهده گرفتم. احمد با احساس است وعلاقمند به کار کردن و خواندن ونوشتن. جمال و احمد مدتی نیز یاور نزدیک به انجمن ودر هیئت مرکزی کار کردند. منوچهر کافگا را می شناساند و امروز بررسی کارهای او را به عهده دارد.زیر و بم های هنر ی کار کافگا و تحلیل کارشناسانه ی او بحث زیادی را به دنبال دارد. پرویز می گوید : قهرمان کافگا دچار بیماری روحی ست و خود را عنکبوت یا سوسک می یابد. که این بیماری از نظر روان پزشکی قابل درمان نیست.و نمی تواند برای تغیرخود و رهانیدن خود از چنگال بیماری کار ی انجام دهد. حبیب از زبان یکی از دوستان کافگا : او را صهیونیست می داند. و می افزاید که کافگا دردی از جامعه ی بشری نمی کاهد و نقد منوچهر را در باره ی کافگا قبول ندارد. درواقع بزعم من- کافگا از زمره ی پوست مدرن های داستان نویسی جهان است که به جنگ- سنت و مدرنیسم برخواسته و با ایجاد شک فلسفی – بخشی از مبارزات نیروهای چپ و مارکسیست های ارتدکسی را به زیر سئوال برده است.منوپهر خود تحلیلی نمی دهد و از ارزیابیهای دیگران سخن می گوید .اشاره به کتاب " مسخ " ترجمه ی صادق هدایت است . ابهامی که در بیان تکوین داستان رو ی می دهد.بی شک هدایت در خلق اثر جاودانه ی داستان مدرن "بوف کور" متاثر از کافگاست. درواقع آنروز احساس کردم که بی انصافانه در کاراز میدان به در کردن منوچهرهستند. دفاع جانانه ی من و تاکید بر زحمات و صداقت او در کار انجمن باعث شد که بعضی ها ماست خود را کیسه کردند. به باورمن هنر درآزادی بیان و اندیشه رشد می کند نه درسمت گیرهای ایدئولوژیک یا یک سونگر. هیچکدام از آن حضار – توانایی تحیلل و دانش داستانی منوچهر را نداشتند و ندارند. تنها مشکل منوچهر ندانستن زبان کردی سورانیست. که تازه اولهجه ی کردی کرمانشاهی را بسیار زیبا صحبت می کند . موضع ضد جنگ کافگا و حمایت از مبارزان راه آزادی الجزایر و انقلابیون فرانسه مورد توجه و کنکاتش منوچهر است. و اشاره دارد که ادبیات آیینه ی تاریخ آدمی ست. باورها و اعتقادات- زبان او و غیره. حکیم پشت تریبون است ودر باره ی " میرزا عبدوالقادر پاوه ای " صحبت می کند. که شعر هایش را به زبان اورامی سروده است و زندگی سرشار ازرنج و محنت و گرفتارهای زمانه به سر برده است. و روز مادر هم هست که شاعرا ن انجمن دراین راستا شعر می خوانند یا شعر آزاد ارایه می دهند.
بعد از من نوبت رضا- ر ست. که" بررسی ونقد موسیقی" شهرام را پی گرفته است.او اشاره ای به گورانی یا اشعار آیینی یا مناسبتی می کند و" بیت " را نیز مورد تاکید قرار می دهد. که سری به اسطوره می زند. که شر و شور را با خود دارد و "حیران و قطاره و هوره – سیا چمانه و لالایی را " به عنوان انواع آواز های کردی یا گورانی ها نام می برد. قطاره و هوره به مناسبت های مختلف چون مرگ- درو-شادی یا غم خواننده می شود.و سیا چمانه که با پیراهنی سیاه یا دامنی سیادر مراسمی خاص ارایه می گردد. لالایی که برای بچه ها و خواب کردن هایشان خواننده می شود و هوره از نظر استاد روژ بیانی مورخ نامی کرد برای ستایش زردتشت خواننده می شده است. حکیم می گوید واژه گورانی بر می گردد به دوران گاو پرستی اجداد مهر آیین ما و از همان دوران واز همان واژگان گرفته شده است
ئومید خود مجری ست و کار نوشته ها و اشعار سواره ی ایلخانی زاده راپی می گیرد من " کتاب خواب سنگی" سواره را به زبان کردی خوانده ام و شعری برای تختی با وزن شاهنامه به نام خوان هشتم. سواره تفکر ضد استبدادی داردو شعر هایش آغازی تازه متاثر از شعرنو فارسی نیمایی در ادبیات کردی ست. او در منظومه خواب سنگی گذری بر اسطوره های کردی دارد. و زیبا مبارزه آب و سنگ یعنی مردم و استبداد را به چالش کشیده است.
فردین که می آید تاریخ هنر را ادامهمی دهد. نقاشی و تاریخ آن از غرب و شروع حرکت هایش در شرق. که بحث بر انگیز می شود. او گاهی بر تفکرات هایدگر اشارتی دارد و تاثیر او را در تغیرات فلسفی قرن حاضر نادیده نمی انگارد.
حالا یاد داشتهایی برانجمن مولوی کردهر دو هفته یک بار برای حضار در انجمن توسط من خوانده می شود. و مورد توجه دوستان شرکت کننده قرار می گیرد. بعضی از دوستان می گویند این تاریخ انجمن است و بسیار ارزشمند است. ازنظر من این یاد داشتها تاکیدی و یاد آوری مطالب گذشته مطرح در انجمن می باشد و هم کا ری تازه وارایه دادن کارنامه ی انجمن و ارزیابی زحمات جمعی عاشق در فضایی بسته وآشنایی آینده گان با آن روزها بطور ملموس و عینی.. بی شک این یاد داشتها روزی تاریخ انجمن خواهد شد که با خون دل و زحمت بیشائبه ی جمعی ادب دوست و دل در طبق اخلاص نهاده شده - پی ریزی شد.
رضا بررسی گونه ای ازکتاب " خانم فرشته ی ساری " دارد و شعری از آنرا جلو رو می گذارد . شاعر با احساس معاصر با کتاب " قاب های بی مثال " .
کتاب مجموعه ای از کار های خانم فرشته ی ساری است ولی ا حساس غریب و دلنشینی دارد رضا می گوید : " که شعر او از مردم مایه گرفته است – تیغ غدار دشمن- سر زمین محبوبش رادغدار کرده است . جنگ چیز بدی ست . ایجاز و انتخاب کلمه مناسبترین فرم .
رضا دارد ادامه می دهد . کار رضا نقد نیست بلکه بررسی ست . ایکاش آرا به نقد تبدیل می کرد. شعر را باهم می خوانی و :
سرشکی نه
هلال یخ آجین ماه
یا
پاهای او دو کنده ی خشک
با تبر خبرافتاده بود
یا
برهنه و خاموش در خزان
ایستاده ام
در جامعه مرد سالار- زن تسلیم است و ساری زیبا سروده است :
آه – بانوی تسلیم
در نبرد زنگارها ....
رضا دارد نمونه شعر های او را چاشنی بررسیش می کند :
شعر رهایی ست
خموشم و ماهیان گرفتار
در تورسکوتم نومیدانه تقلا می کنند
یاد شعری با همین مضمون ولی زیباتر از احمد شاملو می افتم.
شعر رهایی ست
گلوله ای که سر انجام شلیک می شود
بررسی رضا شاعرانه است. و همانگونه که قبلا " نیز گفتم رضا دستی در شعر معاصر دارد گاهی کردی و گاهی فارسی شعر می سراید و با ذوق است. کار شناس ادبیات فارسی.
با توجه به حرکت و جنبش زنان ادیب کشورمان توجه به کار آنان ظرافت و دقتی ویژه لازم داردکه به قول جعفر کوش آبادی شاعر کرمانشاهی بایدمراقب بود:
حرف نازکتر از گل نزنیم
تا مبادا به کسی بر بخورد
البته تا وقتی شاعری کارش را برای مردم رو نکرده است- مسئولیت کارش با خودش است و امکان تغیر در آنها وجود دارد. ولی وقتی هنرمند کارش را عرضه می کندو مردم آنرا می بینند و می خوانند باید نقد و اظهار نظر مردم و کارشناسان هم در دنبالش باشد. و آنها هم آنها را به خوانند.
رضا نظری دارد به ترکیبات و شعر فرشته ی ساری و گاهگاهی هم بندهایی از شعراو را می خواند . این شعر گذر عمر را به یادم می آورد.
دو تازیانه
ساعت را
به زوال می نشاند
آنروز رضا فرشته ی ساری رابه درستی معرفی کرد. هر چند که من میخواستم این کتاب نقد جانانه ای میشد تا جوان ترها ویژگیهای شعر معاصر کشورمان را بیشتر می دانستند. بعد ها رضا به خاطر گرفتاریهای زندگی مجری برنامه های انجمن نشد. .گاهی من و محسن و حسین و ایرج - ص کار ادامه ی برنامه های انجمن را پی می گرفتم و هر چند که کار من سنگین تر شد و به عنوان مسئول انجمن به اداره ی ارشاد از طرف اعضاء معرفی شدم .خالد به خاطر گرفتاری شغلی استعفا داد و حبیب هم نیامد وتر کیب هیئت مدیره ی و مووسس انجمن تغیر کرد.رضا هنوز دارد مقاله ی دو جلسه پیشش را می خواند.فاروق را کنار دست خود می بینم. باز هم دیر آمده است. خوب مشکلاتش کم نیست!جا پایی در مجله ی کردی زبان " سروه " دارد و جزو نویسندگان آن مجله . کردی را خوب مینویسد و تنش با تیغ حضرات آشنا ست. یک فعال فرهنگی دوست داشتنی با تحلیلی واقع بینانه. سعی هم کردند که براهش بیاورند که نشد. عشق به مردم و کردستان رهایش نمی کند. دو جلد کتاب تدریس زبان کردی هم برای کلاس های اول و دوم دبستان نوشته است. ( در دوره ی سیادت اصلاح طلب ها یک دوره ی تربیت مدرس زبان کردی هم در انجمن تشکیل دادیم که به اصرار من فاروق مدرس آن دوره شد که بعدها کار تدریس زبا ن کردی را به شریف واگذار کردم ) . او بی ادعا حرفش را می زند. گاهی از مشکلات مهاباد در دوران انقلاب و بعد از آن برایت داستان ها دارد که شنیدنی ست. صمیمی و دوست داشتنی که بی ریا در دلت می نشیند. بررسی رمان " هاوره به ره "( فریاد کمک) را در دستان خود داشت.مقاله ای جامع به زبان کردی در باره ی رمان نویسنده ی کرد بوکانی فتاح امیری . کتاب دوازده فصل و 194 صحفه دارد نقد فاروق هنگام قرائت به نظرم پخته آمد! هر چند فاروق داستان نویس نیست. عینا" مقاله ی او در مجله ی سروه شماره ی 73 به چاپ رسید. بعد از انقلاب به همت زنده یاد هیمن و احمد قاضی نشریه ی سروه در ارومیه چاپ میشد. و در ترویج زبان و فرهنگ کردی نقش بسیار زیادی داشت. حالا کار به کنترل و سانسور حضرات تهران نشین و ( قرار گاه رمضا ن ) در این مجله نداریم. من خودم زبان کردی سورانی را درانجمن و از طریق همین نشریه یاد گرفتم. شبانی به نام یاره به دنبال نی لبک خودش ست تا مردم را برای نجات گوسفندانش بخواند. صدای نی لبک سمبل بیداری و هشیاریست . وقتی چشمهای فاروق به این طرف وآنطرف می گردد و مقاله ی" هاوره به ره " را می خواند . حالتش تماشایی ست.انگار با تو الفتی می یابد. تا چیروک او " داستان کردی " در جانت جا باز کند.باید کار زیادی انجام داد تا ادبیات کردی را بارورتر کنیم.آستین ها را بعضی از دوستان بالا زده اندو کافی نیست یک اهتمام ملی و جمعی می طلبد.نی به نظر فاروق می تواند سمبل فرهنگ و زبان ملی باشد (و به قول مولوی زبان ارتباطی عرفا با خدا ). درین کتاب کلیه ی عناصر طبیعت با آدمی حرف می زند.نان – سنگ- گوسفندان – کوه و غیره....
آتش سوزی جنگل و بیشه روشن کننده ی دهات و پیام آگاهی را به مردم می رساند.یکی از تعبیرات زیبای فاروق در این مقال که ذهن من را به سوی ایران باستان برد مقایسه ی کار یاور با آرش کمانگیر در شاهنامه ی فردوسی ست.
سیاوش کسرایی شاعر معاصرهم در منظومه ی آرش کمانگیر خود می گوید:
جان خود در تیر کرد آرش
کار صد ها تیغه ی شمشیر کرد
که گویا کسرایی این شعر را برای" خسرو روز به " یکی از آزادی خواهان متمایل به چپ ( جزو افسران حزب توده )سروده باشد. تیر نشانه ی شجاعت و آزادگی دراسطوره ی آرش و نی به زعم فاروق نشانه ی فرهنگ و هنر ملی ست. که با فدا کاری و از جان گذشتگی توانسته است آنرا حفظ نماید ودر مقابل دشمنان برای به صدا در آوردن بانگ آزادی سمبولی جاودانه بسازد تا بگوید که من هستم .فاروق کتاب را فرهنگ نیرومندی می داندکه به ادب کردی خدمت نموده است و سر شار از فولکلور و ضرب المثل های مردم کردستان است.فاروق داستان را داری چهار ویژگی می داند.
زمان یا (وقت) – مسیر –زبان و چگونگی اتفاقات. پیوند این چهار عنصر به تقویت سبک وبیان مفاهیم نویسنده کمک بسیار کرده است. به نظر او این رمان فریاد آشکار گلوی پر آرزوی ملت کرد است. قهرمان های داستان واقعی هستند ودر میان مردم مناطق کرد نشین زندگی میکنند. فاروق همچنان ساکت نشسته و رضا هم حرفش را تمام کرده است و بحثی گرم پیرامون اشعار فرشته ی ساری در انجمن و بین شرکت کنندگان در جریان است. احساس می کنم با نگاه کردن به چشمهای فاروق و شنیدن صدای آرامش یک بار دیگر رمان فتاح امیری را داریم باهم و با نقد کنندگان دوره می کنیم. آنچه در آن نقد و بررسی می توانست نقطه ی قوت بیشتر مقاله ی او باشد – اشاره به کمیها و کاستیهای رمان بود. مانند رضا – فاروق هم بیشتر به نقاط مثبت آثارا رایه شده تاکید داشتند.به هر حال به قول معروف "حسن می جمله بگفتی -ضررش نیز بگو ! " تا نقد کامل شود می روم سراغ تمامی قهرمانانی که همچون آرش – کاوه و یاره برای سربلندی کشور و ملت خود مبارزه کرده اند و ایستاده اند. که گفته اند :
ای وطن نام تو بیرون نرود از دل من
مگر آنگه که در خاک شود منزل من
کامبیز بی تاب است و کار تازه ای به نام معرفی چهرهای ادبی جهان را به عهده گرفته است.او به هرگوشه ای سرک می کشد. به این انجمن و آن انجمن رفت و آمد می کند. کنجکاو است. دلش می خواهد همه جا باشد. که از خصوصیات سنی و جوانی اوست.از ناظم حکمت شروع کرده است. کاری به جا و در خور تعمق و احترامی به این شاعر مبارز کشور همسایه ما ترکیه. نامه های " تارانتابا بوی حکمت" بسیار شنیدنی و خواندنیست.
این کتاب را هنگامی که دانشجوبودم خواندم و براستی همان روزها ارزش اندیشه و باورهای انسانی ناظم در ذهن من جای گرفت. یاد داشتهای فوق را حکمت در تاقچه ی هتلی در فرانسه می یابدو گویا نویسنده اش دانشجویی استعمار زده ازآمریکا یا آفریقا ی جنوبی بوده است.یادداشتها تاریخ مبارزات و رنجهای یک ملت جهان سومی ست که حکمت آنها را به نظم کشیده است.و ثمین باغچه بان آنها را اززبان ترکی استانبولی به فارسی برگردانیده است. زندگی حکمت – زندان کشیدنهایش نامه هایی که از زندان برای همسرش نوشته است- استقامت ها و اینکه جهان به دادخواهی او و مبارزات ترکهای آزاد اندیش برخاست. سارتر و کامو و راسل و بشر دوستان دیگر و بعضی از نویسندگان و دانشمندان و اهل قلم خودمان هم مسئله ی ناظم حکمت را و اسارتش را به محافل حقوق بشری و دستگاهای معتبر جهانی کشانیدند.کمیته ی آزادی حکمت سر انجام با ایجاد فشارهای بین المللی به دولت وقت ترکیه این دلاوررا اززندان نجات دادند. یکی دو دهه زندانی بودن کم نیست. آنهم زندان ابراز نظروا ندیشه های آزادیخواهانه بودن. یعنی به جرم حرمت قلم وتعهد راستی به مردم اسیرت کرده باشند. تو اگر با خط مشی فکری حکمت به عنوان گرایشات سوسیالیستی و کمونیستی موافق هم نباشی ولی استقامت و آزادگی او را می ستایی. آلبر کامو می گوید : هر انسان ارزشمند – اندیشه و باورهای ارزشمندی دارد! " کار آدمی و عمل اوست که ارزش دید - دین – مکتب و ایدوئولوژی او را بالا می برد. بسیاری از تفکرات انسانی که برای رفع بلایای انسانی و استقرارعدالت و آزادی تدوین و ارایه گردیده در کنه و خمیر مایه ی قوانینش بد نیست ولی بدست مجریان بد افتاده است.
شاید به قول انگلیسیها بعضی ازآنها هم از رده خارج شده است . it is out of date "" ناظم حکمت مرا در رابطه ای بر عکس به یاد گلبدین حکمت یار می اندازد. مجاهد افغانی که اکنون به جای پیوند وبرادری با سایر نیروهای مبارز وقت و درگیر در افغانستان قبل از طالبان ها ملتش را زیر توپ و تانگ گرفته است تا فقط خودش حکومت کند.انگشت پاکستان و عربستان هم در ماجراها . حوادث افغانستان پیدا ست. ( البته حالا هنگام باز نویسی این یاد داشت ها - جمهوری دمکراتیک و مردمی افغا نستان با مرگ طرفدارن طالبان و حکمت یارو بن لادن و دیگر آدم کشهای عرب و غیرعرب در آن کشور رنج کشید ه مستقر است.)
همیشه سود جویی وسیادت ابرقدرت ها به خاطر اختلاف ملت هاست که تکوین و رشد آنرا هم خود برنامه ریزی میکنند. در قرن بیستم و بیست و یکم جایی برای تفکرات قبیله ای –قومی و تعصبات دست و پا گیر فرقه ای نیست. جهان بسوی رسالت و رستگاری انسان از بند های جهل و استبداد حرکت می کند. گاهی شباهت اسم ها و کلمه ها چه آشوبی در دل آدمی به پا می کند. بین ناظم حکمت ترکیه و حکمت یار افغانی چه فاصله ی زمانی و فکری متفاوتی وجود دارد. آنروز من مجری بر نامه های انجمن بودم و برنامه فشرده بودو کامبیز وقت بیشری می خواست که به او داده نشد. با باز کردن آمورشگاه زبان های خارجی امید فردای کردستان وقت کم می آورم. ضرورت یاد گیری یک زبان بین المللی کمتر از کار یک انجمن ادبی نمی نماید . جهان بسیار به هم نزدیک شده است و باید با زبان بین المللی هم مجهز شویم ( آن روزها تلاش زیادی کردم که مجوز کلاس تدریس زبان کردیو تربیت مدرس را در آموزشگاه امید فردا بگیرم که نشد. ). چهار پنج سالی تابم دادند تا توانستم مجوز تشکیل کلاس های زبان انگلیسی را به دست آورم تغیر وقت انجمن برنامه های بعضی از دوستان را به هم زده است. حبیب نمی رسد که بیایدو خالد و رضا هم آگاهانه کم و کم تر می آیند. اگر انجمنی بر وفق مراد من نمی گردد که بد نیست. این منم که می خواهم افکار خود را به دیگران به قبولانم. من یک عیب بزرگی دارم. یک سونگرنیستم و انجمن را ملک خود نمی دانم. همه باید بیایند و اگر توانایی دارند باید کارشان راعرضه کند. محسن و عطا و حسین بیشتر وقتشانرا صرف انجمن می کنند. منهم باهمان عشق و توان روزهای اول کنارشان هستم. و کمکشان می کنم. به همین خاطر نوشتن یاد داشت هایم کند تر پیش می رود. ما تجربه ی دمکراسی نداشته ایم. و اینکه تحملمان کم است. و گاه یکدیگر را تحمل نمی کنیم. جلسه ی قبل یک ساعتی زود تر سری به انجمن زدم. انجمن کمی بی نظم شده بودو رعایت برزگان و پیش کسوتان از طرف کوچکترها کم شده بود. بسیاری از آنها نمی دانستند که باچه خون دل خوردن وزحمتی این انجمن راه افتاده است و تلاش باید حفظ آن باشد. البته نه بهر قیمتی. ما حرمت قلم و آزادی اندیشه و منافع ملتمان را با هیچ چیز نه عوض کرده ایم و نه عوض می کنیم. و در اول هم توافق ما با مسئولان درین راستا صورت گرفته است. ما فرمایشی کار نکرده ایم. وتمام برنامه ها را خودمان تعین و بر گزار کرده ایم. کار جمعی تصمیم گیری جمعی می خواهد.عبدالغفار حال و هوای شرکت مداوم را در انجمن نداشت.یاد واره ی گلشن کردستانی در جریان است و روز معلم هم امسال بر خلاف سالهای گذشته به جای تالار فرهنگ در مسجد جامع بر گزارشد و صبح هم بود که به این خاطر نتوانستیم درآن شرکت کنیم. البته معلم همواره ارجمند است و روز نمی خواهد. افکار عمومی ازانجمن توقعاتی دارند و اداره ی ارشاد هم توقعاتی . ما هم ملامال از عشق به زبان و فرهنگ ملتمان در کردستان. باشد تا راهی که انتخاب کرده ایم آگاهانه به پیش ببریم تا یارکه را خواهد و میلش به که باشد. هنوز N.G. o ها مانند امروز قد نکشیده بودند تا ما بتوانیم در جمعی مستقل حرکت کنیم و انجمنی را بی آقا بالا سر بنا نهیم. البته مکان تجمع - سالن – بود جه برنامه ها و خیلی فاکتورهای اصلی و جنبی دیگر ما را متقاعد کرده بودکه این چنین وبا همین روال ما بهتر و در امنیت بیشتری می توانستیم کار کنیم که در تمامی طول دوران فعالیت انجمن که در فضای نسبتا" بازی فعالیت ادبی و فرهنگی داشتیم برای هیچ یک از اعضاء مشکلی پپیش نیامد. شاید مدیریت درست و آگاهانه من وبعضی از دوستان و پیش کسوت و توجه بعضی از دوستان روشنگر ما در اداره ی فرهنگ و ارشاد اسلامی نقطه ی قوت حمایت از ما بود. یاد داشتهای من هم در انجمن ادبی مولوی کرد پژواک همان داستانی ست که منوچهر به نام " راز آن آواز قدیمی " نوشته است. آن آوازی که در کوچه های تاریخ کردستان همچنان در باغهای عشق خوانده می شود. و آزادی را صلا می دهد.رازاین آواز قدیمی تمام شدنی نیست.با تاریخ انسان زاده شده است.و در ابدیت این تاریخ دوام دارد و تا انسان هست مبارزه هم هست. خوبی هم هست و به قول سهراب:
" تا شقایق هست زندگی باید کرد". در آن آواز قدیمی برادر به وسوسه ی زن و ثروت برادر را می کشد و آخرین برادر خود قربانی همان وسوسه میشود.و برادرن با وسوسه ی طلا و پول زره و شمشیر از تن یار خوب و شوی خواهر بر میگیرند و او را می کشند.ولی مرگ او صوری ست و او در لحظه لحظه ی هستی ست که با آدمیان میماند. رقص و موسیقی و شادی را به آنها هدیه می کندو این درست مانند دادن آتش از سوی پرومته به انسان است که مورد تکفیر زئوس خدای خدایان المپ در اسطوره های یونان قرار می گیرد. آتش که آگاهی به انسان داد و او را مغضوب خدایان کرد.که داستان رنجی ست حماسی.و بردن آن سنگ بزرگ را دربالای کوه و افتادن و دوباره بر خاستن که مبارزه هم چنان ادامه می یابد.بیمی نیست که دلش از عشق به انسان سر شار است. ولی بعضی از انسان های زشت خو . مال دوست او را نمی شناسند. پس بر نابودیش کمر همت بسته اند -ولی او به صورت عنصری آزادی بخش با آدمی می ماند و مانده است. اکنون یاد داشتهایم مانند همان آواز قدیمی تا پایداری وابدیت انسان صدای خود را حقظ خواهد کرد و تاریخ تلاشی ست ماندنی و ازیاد نرفتنی . هفته ی بعد به خاطر نا سازگاری یکی از جوانان انجمن و توهین به پیش کسوتان و مسئول انجمن که می خواست شرایط ادب و موقعیت و سن وسال دوستان در انجمن رعایت شودولی تیپ های احساساتی و آنارشیست کنار مااین را درک نکردند. از طرف اداره ی کل فرهنگ و ارشاد اسلامی طی اعلامیه ای اعلام شده بود که به خاطر استعفای دسته جمعی اعضاء هیئت موسس تا اطلاع ثانوی انجمن تعطیل می باشد. و من یکی می دانستم که استعفا نداده ام.
دارم از شعر های خودم می خوانم :
روزی آمد روز را افروخت رفت
جان آتش زای ما را سوخت رفت
موجی از آتش به دامانم نهاد
شعله ای بردیدگا نم دوخت رفت
به دنبال تعطلیلی موقت انجمن غم فراوانی درون و دل جمعی از مشتاقان خدمت به ادبیات کردی و فارسی را فرا گرفته بود. بطوریکه هر وقت مجال دیداری میسر می شد همه از تعطلیلی انجمن نگران و متاسف بودیم.بلاخره تلاش من و منوچهر و ایرج – ص و حسین سرانجام امکانات گشایش انجمن را فراهم کرد. شاید من در برخورد و مجاب کردن حضرات بویژه آقای یدالله سبحانی مدیر کل ادره فرهنگ و ارشاد اسلامی که واقعا" از حرکت های فرهنگی بویژه انجمن مولوی حمایت می کرد- نقش تعین کننده ای داشتم. سبحانی قبلا" در آموزش و پرورش بود ومن او را به عنوان همکارمی شناختم و احترامی بین ما نسبت به هم وجود داشت. من مجری برنامه بودم و گرد همایی هفتگی انجمن با حذف یکی از کسانی که جایگاه ادب و فرهنگ را نمی دانست مورد توافق همگی ما شد. کسی که می خواست با بزرگان انجمن گلاویز شودو نمی دانست که کار انجمن کار قلم است نه تهدید و مشت. نه کار خیابان سیروس و بعضی از اندیشه های لومپنی! ابتدا قرار بود در خانه ی شماره ی 2 فرهنگ و ساختمان سینمای جوان . گروه نمایش بر گزار شود ولی نشد. پیامی از طرف انجمن قرائت شد و تاکید بر این نکته که ما ایرانی و کرد هستیم .قرار بود محسن و منوچهر مطالبی ارایه دهندکه به خاطر تقاضای مهمانان و امکان صحبت به آنان برنامه ی دوستان و اعضاء به بعد موکول گردید. منهم شعر تازه ی خودم را به نام " بر بلند های دیدگاه" را خواندم با این آغاز :
چرخ و فلک چو چرخ فلک می گشت
خیاط مهتاب
نیمه شب
تور آبی سفیدی
به گرد شاخه ی امیدم کشیده بود
و با پایانی به این مضمون :
جایی میان عمق شب
شبتاب سایه ها
نامه ی گشاده ی خود را آواز می دهند!
آخرین قسمت گذری ب انجمن ادبی مولوی کرد راکه تا آنزمان نوشته بودم خواندم. رضا شعر" اگر بگذارند" را خواند و انتقادی به کسانی که بستن انجمن را تسریع کردند – که متاسفانه همشهری بودند و خودی که ما هر چه می کشیم از خود است به قولی : "از ماست که بر ماست !" ایرج – ص نکاتی را پیرامون اهداف انجمن در راستای مندرجات اساسنامه ی انجمن و خط مشی آن را در راه اعتلای زبان و فرهنگ کردی و فارسی بر شمرد و منهم پیرامون بر خورد منطقی و ادیبانه با حضار صحبت کردم.یاد داشت هایی بر انجمن ادبی مولوی کرد در دل حضار جا باز کرده بود. بسیاری از دوستان آنرا کاری زیبا و مفید خواندند و از من خواستند که آنرا ادامه دهم.برآنیم که علیرغم مشکلات بسیار اولین شماره ی گاهنامه ی انجمن را بدست چاپ بسپاریم. تافگه ( آبشار ) نشریه ی داخلی انجمن فرهنگی – ادبی – هنری مولوی کرد سنندج به مدیر مسئولی من تا 15 شماره به صورت گاهنامه چاپ شد و در آرشیو ادبیات کردستان ماند. هر چند اعتقاد من بر این بود که زودتر تافگه را به زیر چا پ به بریم ولی هر بار با مخالفت دوستان مواجه میشد که سرانجام استدال و تلاش من جا افتاد. به تلاش برای حرکت و نه ایستادن – دل و ذهن مرا پر کرده بود. منوچهر آنشب قرار بود بعد از پیام انجمن بررسی" ادبیات نمایشی را " آغاز نماید که نشد. هر چند به خاطر تغیر نا به هنگام محل انجمن عده ی زیادی از علاقمندان شرکت نکردندولی به هرحال حرف هایی زده شدکه ضرورت استمرار کار انجمن را موکد می ساخت.
با گشایش انجمن خروش دوستت دارم بلند شد
و هم بر این باور
که عاشق شو ورنه روزی کار جهان سر آید!
وقتی منوچر پیام انجمن را خواند – یاد شعری افتادم که او یک روز برایم نوشت گویا شعر مال سالهای جوانی او بود.
لحظه ها را دریاب
وقت تنگ است
به افق بنگر
ز خون کدامین ستاره
چنین سرخ رنگ
آسمان ابری
چه بیگاه به سر جنگ
دلم تنگ است
تنگ !
امروز باز در انجمن نشسته ام. طبقه ی سوم پاساژ حبیبی – تالار فرهنگ یا آمفی تاتر کتاب خاته ی مرکزی سنندج- چه فرقی میکند. اینها هر یک روزی مکمن بر نامه های انجمن و جایگاه نشستن های ما بوده است. البته در این آخری سالها ماندیم و جمع گرمی داشتیم. دیگر مکان نسبتا" قابل توجه اصلی انجمن در ذهن دوستاران ادب و فرهنگ جا افتاده بود. ( کتاب خانه ی مرکزی- آمفی تاتر )
حتی هنگامی که مجری هستم باز مرغ اندیشه ام در پرواز است. شعر شیر کو بیکس را که می خوانم – سوار قطار می شوم که پراز انسانهایی زخمی ست. قطار ثانیه ها – صدای شعرشیر کو را می شنوم ! که با ترجمه ی خودم آنرا می خوانم!
در ایستگاه ایستاده ام
یک زخم پیاده می شود
صد زخم سوار !
دیدم منهم در کتب "خنجری در زخمم " همین احساس را دارم و بی اختیار آنرا با خود زمزمه کردم ! کدام شاعر ونویسنده کرد را می توان یافت که زخمی نباشد؟ زخم دل گزنده تر از زخم کتف است !این زخمهای تاول زده کی می خواهد شفا یابد ؟ وقتی عاشق می شوی – دچار شده ای ! ولی وقتی زخمت میزنند – مجروحی !هر چه عمق عشق بیشتر می شود – ژرفنای احساس آدمی بیشتر و بیشتر می شود. تا جای که با معشوق یکی میشوی. عرفا میگویند فنا فی الله . عاشقان میگویند یگانگی دوروح دو دل در یک جسم . و عاشقان وطن می گویند. پیشمرگ وطن شدن. که برای رسیدن به معشوق ازهرزاویه ای که بنگری- سختی و دشواری راه آزارت می دهد و کسانی زخمیت می کنند. و هنرمند جهان سومی زخمیست. محسن را صدا می زنم تا شعری به زبان کردی از نالی را برایمان به خواند. شعر دلنشین و هنریست ! نالی را در ادب کردی سخن شناسان همتای حافظ شیرازی میدانند.
ترجمه ی خودم :
سرو را گفتم
راست است که سر بلندی تو
که او لرزید
وگفتا :
که اگر قدم رسد تا آسمان
خود - خود بنده ی یارم
ز" شیرینی " تو
ای خسرو تخت زمین
شاید
رسد برآ سمان فرهاد فریاد م !
حا لا محی الدین – من – محسن – منوچهر – حسین در بافتی تازه عاشقانه انجمن را اداره می کنیم.با گرفتارهای بی شمار – مشکلات عد یده ی مالی – بی توقع یک ریال و یک تومان.فقط به خاطر عشق به زبان و فرهنگ ملی خودمان.
حافظ را زمزمه می کنم که :
پیرانه سرم عشق جوانی به سر افتاد
وان راز که در دل به نهفتم به درافتاد
از راه نظر طفل دلم گشت هواگیر
ای دیده نگه کن که به دام که در افتاد
هنوز شیرکو بیکس دارد فریاد می کشد. یکی از شرکت کننده گان انجمن کنار دستم نشسته است. و ترجمه ی از شعر تاره ی اورا می خواند.
مرا بر بال نغمه ی شیونت بربای !
شعر آوارگی در ادبیات عرب با فریاد شعرای فلسطینی رنگ و جلا یافته است. آوارگی کم و بیش دربسیاری از کشورها دامنگیر ملت های مظلومشان شده است. محود درویش – البیاتی – قبانی- آدونیس و --------
حا لا شعرآوارگی شعرای کردستان ایران – عراق – ترکیه و سوریه- شعر دردناک تری می نماید. شیر کو بیکس- عبدالله پشیو -انور قادر محمد- لتیف هلمت . شعر زبان بسیاری از دربدریها ی ملت کرد و ملت های جهان سومند ! به خون نشستگان از وطن رانده. به خاطر تشویق جوانان هر اهل ذوقی که امروز مطلبی قابل ارایه داشت در انجمن خواند.تصمیم بر آن بود که درد دلها را به شنویم.برنامه ریزی انجمن آرام آرام به روال عادی و سازنده خود بر گشت.بی شک " اگر یار اهل باشد- کار سهل خواهد بود ! " و حال که دردمندان مشتاق دوباره گرد هم آمده اندو عشق همه ی آنهارا ربوده است- اتحاد
این همه زخم – کاری خواهد شد کارستان. سوار قطاری هستم که دارد جوانه ها را یکی یکی در پشت میز کوچک و ساده ی انجمن ادبی مولوی کرد پیاده می کند. به قول سواره ایلخانی زاده شاعر بزرگ کرد قبل از انقلاب :
" چۆن بژی شه ر ته
نه چۆن چنده بژی ! "
یعنی :" چگونه زیستن مهم است
نه طول عمر "
ایرج بحثی را پیرامون ادبیات متعهد آغاز کرده است و مسئولیت هنرمند را در جامعه گوشزد می کند.و گاهی هم چاشنی شعری با آن بیان دلنشینش.!و شیوه گفتارش حرف هایش به دل آدمی می نشنیدکه بی شک هنر جهت دارد ودر تعالی جامعه نقش اساسی بازی خواهد کرد. صحبت قبلیم هنوز باقی ست. آیا مشخص کردن الگو برای هنرمند – محدود کردن خلاقیت – اندیشه و احساس او نیست ؟ بدون ترید نقش جهان بینی هنرمند است که لبه های تیز احساس را بسوی صیقل دادن نابرابریها و گسترش عدالت و آزادی می برد. روزی محسن وقتی که مجری بود این شعررا خواند و اکنون نیز یاد همان شعر می افتم که وجودم را آتش می زند. خواجو در ذهنم زمزمه می کند:
سینه مالامال درد است ای دریغا مرهمی
دل ز تنهایی به جان آمد خدارا همدمی
چشم آسایش که دارد از سپهر تیزرو
ساقیا جامی به من ده تا بیاسایم دمی
زیرکی را گفتم این احوال بین خندید و گفت
صعب روزی – بلعجب کاری – پریشان عالمی
سارتر در کتاب ادبیات چیست می گوید " برای اینکه بتوانی بنویسی – باید بخوانی ! "
با ذهن تهی نمی توان دست به خلاقیت و آفرنیش نا یافته ها زد. وقتی در صندلی انجمن می نشینم . دیگر نمی خواهم از جای خود بر خیزم . زمان و مکان را گم می کنم . این جلسه و آن جلسه لحظه ی می شود که مرا در طیرانی شگرف می گرداند. پیوند ردیف ثانیه های اجرای هر برنامه را بهم احساس می نمایم. – گویا داستان بلندی را آغاز کرده ام ! نمی دانم شاید این قصه ی بلند روزی رمانی ماندنی شود ! مگر نه اینکه زندگی خود رمانی ست. رمانی که برای هر انسان آغاز ماجراها و پایان متفاوتی دارد. با اسمی متفاوت با رنجهاو شادی های متفاوت و برای هر کسی با تعبیری خاص!
به قول مولوی کرد : ( مایه م نا رواج ده رونم ته نگه ن
قافڵه م تا قام قیامه ت له نگه ن "
آثارم بدون خواننده یا بدون رواج ست و دل تنگم. و تا پایان قیامت نیز کارهایم ( قافلیه ی زندگیم لنگ است "
منوچهر دارد داستان " هستی به روایت من " رامی خواند. صحنه ی شطرنج داستانش – صحنه ی جنگ بین خیر و شر یا خوبی و بدیست. بی عدالتی و عدالت است. یکی زور می گوید و یکی با زور مبارزه می نماید. سرباز شطرنج قربانی طمع حکمرانان و وزیر مجری و نگهدارنده ی تاج و تخت – زور- تبعید – تبعید گاه – دلقکی در نقش وزیر – سر بازهای رفته دیگر به صحنه ی شطرنج بر نمی گردند. سایه ها در سایه ها یکی می شوند – تا به شکوه وحدت ماندن و زنده بودن را بیافرینند. جشن های مضحک – صدای ترقه ها و بادبادکها- دود کندر – صدای فریاد سرباز گم شده- خطابه ی آخرین وزیر- کا ر آن سرباز سرفرازکه به خاطر اعتلای وطن جانش را فدا کرد. درود وزیر توهین به آزادی ست – به عدالت. آیا به راستی " صبر شب از غلظت اندوه بیشتر است ؟ " رنگهای مختلف لباسهای دلقک ها – هر کدام – نشاندهنده ی سمبلی از دغلکاری و سیا هکاری آنهاست. رنگ سفسطه – زشت ترین رنگهاست و لباس دلقکی به رنگ زمین – حقانیت وجود آدمی ست. نوشته های منوچهر گاهی پهلو به پهلوی شعر می زند. بدون زمین زندگی مفهومی ندارد. زمین یعنی هوا- یعنی آب یعنی غذا- یعنی پیوند قلب ها برای استمرار هستی. یعنی همه چیز آدمی !منشور های ساختگی – فرمان های نگاهدارنده ی قدرت ها را باید شکست. و هماهنگ کننده ی رنگها را باید به اتحادی یگانه فراخواند – تا همه ی رنگها به رنگ نور در آید. رنگها ظاهری متفاوت دارند. ماهیت همه نور است. جهانی پراز امید – دنیایی با ارزش و نوینی ست که مقام انسان را می شناسد و اورا ارزش می گذارد. داستانهای منوچهر همیشه مرا پرواز داده است. بال اندیشه هایم را می تکانم تا باران مهربانی او خیسم کند. بعد حسین مرا صدا می زند تا شعری ازکتاب "خنجری در زخم "را به خوانم . این شعر ها به فارسی سروده شده بودند. ضمنا" برای اولین بار ازکتاب شعرهای کردیم که آماده ی چاپ می شود به نام " خواب و زخم و فریاد در آغوش کانی " - ( خه ون و زه خم و هاوار له باوه شی کانی دا ) یکی دو شعر را رو کردم که مورد توجه دوستان قرار گرفت. تمامی این مجموعه شعر با کلمه ی کانی آغاز می شود که در نوع خود کاری تازه ست.
کانی
به هاری بی باران هات و
تو شه نگه سواری به یان
یه ک تان نگرت ........
ودر شعر فارسی
خبر چه بود؟
شلیک گلوله ای از دهانه ی قلم
خبر جه بود ؟
کسی می آید از تبار روشن عریانی
و کسی میرود ........
باز بر می گردم سر جایم . احساس می کنم که هنوز زخمیم. هنوز می خواهم فریاد بزنم. هنوز به دنبال دینامیتی هستم تا حرکت بیافریند.من دینامیسم بودن را عاشقم.
روزی اخوان ثالث گفت : نادری پیدا نخواهد شد امید
کاشکی اسکندری پیدا شود
نمی دانم اگر اسکندری پیدا شود – جهان چه چهره ی نوینی به خود خواهد گرفت. تازه دوست فزانه و محققم فاروق صفی زاده در نشریه ی " در آستانه ی فردا " مطلبی تحت عنون افسانه بودن اسکندر مقدونی را با دوستان آن نشریه تدارک دیده اند که خواندنی ست. صفی زاده چند باری به انجمن آمده است ولی با تواضع بسیار مطلبی ارایه نکرده است هر چند در محقق بودن و دانشمند یش در چند رشته ی تاریخ – زبان شناسی- و جامعه شناسی او جای شک برای کسی نیست ! و حدود 200 و اندی کتاب ومقاله ی علمی و ..... می گفتم : برای اینکه به اوج به رسی باید توقف نکنی ! به او گفتم : " آنچه را که تو اوج می نامی شکست اسطوره است !" فرا رسیدن نگاه و مرداب " از همان روزی که شمشیرش را در قلبم کاشت - زخمی عمیق بردلم نشست . جاوید حالا دیگر در سنندج نیست و او کرد قوچان است- جایش سبز- آمد و پشت تریبون نشست. او در صدا وسیما کار می کرد و در موسیقی و صدا بر داری آن اداره . خوب خوانده بود و اهل قلم. جاوید بحث تازه ای می گشاید تحت عنوان" زبان فارسی را باید از واژه های نا همگون پاک کرد." او گفت : علم و ادب – آشنایی به صرف و نحو است و جمع آن آداب و ادبیات غلط است. کسروی در چند دهه ی پیش مسئله ی فرهنگستان را مطرح کردو زبان پاک را پی ریخت. و این پاک خواهی را چه در دین و چه در زبان به روزنامه ها کشانید. اما وقتی حافظ را سوزانید و کتاب دینی و دیگر بزرگان علم و ادب این دیاررا در واقع خود را به آتش کشید. بحث زبان شناسی هم عالمی دارد. به هر حال منهم به خاطر تدریس انگلیس دستی بر آتش دارم. یکی از حضار می گوید : ما هویت ملی خود را گم کرده ایم و به کار ژورنالیستی پرداخته ایم! می گویم : اگر حافظ زنده بود با همین زبان امروزی ما شعر می گفت ! بعد اضافه کردم : درزبان های دنیا گرفتن واژه ای از زبان دیگر و آوردن آن به زبان مورد نظر و تغیرآن وجود دارد. انگیسی ها آنرا (coining )می گویند . اصل لغت یعنی سکه زدن. در اینجا یعنی از جایی چیزی را گرفتن یا تبدیل از یک زبان به زبان دیگر. در واقع پاک کردن زبان از زبانهای بیگانه کاری نیکوست.ولی این کار به یک نهضت سراسری گروهی و روزنامه هاو محققین نیاز دارد. کلمه ای را که عامه مردم بکار می برند جا افتاده است. به قول دکتر باطنی در تربیت معلم کردستان : قبل از اینکه کلمه ای جا بیفتد – باید درست آنرا در اختیار مردم قرار داد. اگرنه بعد از رایج شدن کلمه حتی اگر خارجی هم باشد- برای مردم دشوار است آنرا کنار بگذارند مثل کلمه ی کامپیوتر حالا کسی سخت می گوید" رایانه !" غلط های مصطلح امروز جز زبان شده اند. قشر جمعش می شور قشور ولی مردم می گویند اقشار . استادان فن هم می گویند اقشار. خوب کلمه جا افتاده است.
ایرج با نظر من مخالف نیست . دور شدن از هویت ملی را یاد آور می شوم. یاد جمله ای از وی می افتم" آگاهی یک حرف در درون است . که خودمان احاطه و آگاهی برآن نداریم !"ولی وقتی آنرا اززبان دیگران می شنویم – منجر به جرقه ای جدید در ما می شود. تا دست به خلاقیت بزنیم. می خواهم به او بگویم که این حرف شکلش- جمعش –یا تغیر دستور زبانش درست است یا غلط؟ می دانم خواهد گفت : آنچه که کلمات را کنار هم می نشاند احساس است. و کلمات ابزار چیدن و اظهار این احساس با زبانی غیر عادی است. زبانی که نرم عادی را می شکند.آنشب یادم رفت به جاوید بگویم : مهم نیست چه کلمه ای را به کار می بری . آنقدر که مردم آنرا بشناسند و بفهمند کافیست – چون زبان خودشان است. مهم آنست که بدانیم چه حرفی زده می شود و چه معنی در عمق آن نهفته است.و آن کلمه چه دردی از دردهای نه توی مردم کم می کند. هاید گر می گوید که" زبان خانه ی فرهنگ است . " و بزرگی دیگر می گوید " و نقاشی شعر گویاست و من حس می کنم که همه ی ما می خواهیم کاری کنیم که وطنمان سر فراز باشدو سرفراز به ماند. این وظیفه ای ست خطیر که بیش از هر وقت دیگری بر شانه های مسئولین ودست به قلم های انجمن سنگینی می کند.
+ نوشته شده توسط بابک طناز در دوشنبه ششم شهریور 1385 و ساعت
22:20 |